داستان های صادق چوبک به روایت ترانه جوانبخت

کتاب انتری که لوطی اش مرده بود شامل چهار مجموعه داستان زیر است:

مجموعه خیمه شب بازی شامل چهار داستان عدل مردی در قفس مسیوالیاس یحیی
مجموعه انتری که لوطی اش مرده بود شامل دوداستان قفس انتری که لوطی اش مرده بود
مجموعه روز اول قبر شامل هفت داستان چشم شیشه ای دسته گل یک چیز خاکستری پاچه خیزک همراه عروسک فروشی همراه شیوه دیگر
و مجموعه چراغ آخر شامل چهار داستان دزد قالپاق بچه گربه ای که چشمانش باز نشده بود کفترباز پریزاد و پریمان.
– – –
داستان عدل درباره اسبی ست که زخمی درجوی آب افتاده و رهگذران خیابان هرکدام در این باره نظری می دهند اما هیچ یک برای درآوردن اسب از جو اقدامی نمی کند. در داستان مردی در قفس صادق چوبک داستان مردی علیل را روایت می کند که یک پا دارد و در خانه اش با سگ و مستخدمش زندگی می کند. همسر این مرد که بسیار جوان بوده سه ماه بعد از ازدواج با او می میرد و او با غم این ضایعه خانه نشینی را انتخاب می کند. در پایان این داستان سگ مرد هم برای پیدا کردن جفت خود او را وادار به باز کردن در باغ خانه اش می کند و مرد در صحنه آخر داستان وقتی سگش با سگ کوچه به جایی خلوت در باغ رفته اند جان می دهد. داستان دیگر این مجموعه یعنی مسیوالیاس شرح زندگی خانواده ای یهودی ست که افراد آن به نظر فقیر می رسند و پس از اسباب کشی به یک اتاق محقر در کنار دیگر همسایه ها که هرکدام اتاق های دیگر ساختمان را اجاره کرده اند مستقر می شوند. همسایه ها فکر می کنند که این خانواده فقیر است اما در پایان داستان متوجه می شوند که مرد خانواده ساختمان را از صاحب قبلی آن خریده و همه اتاق ها را به اجاره خود درآورده است. در داستان یحیی چوبک شرح حال پسری را می دهد که در خیابان روزنامه فروشی می کند. او که چند دقیقه اسم روزنامه ای را که برای فروش در دست دارد فراموش می کند دچار اضطراب می شود اما سرانجام با گفتن اسمی دیگر برای روزنامه دوباره شروع به جمع کردن مشتری می شود. چوبک در داستان قفس حالتی که مرغها و خروس ها داخل قفس در انتظار مرگ هستند را شرح می دهد. دستی هرچند دقیقه در قفس را باز می کند و یک مرغ یا خروس را می گیرد و چند دقیقه بعد با سربریدن آن به جستجوی مرغ و خروس دیگری در قفس می آید. داستان انتری که لوطی اش مرده بود داستانی طولانی تر از بقیه داستان های این کتاب است که در آن چوبک اضطراب انتری که لوطی اش او را با زنجیر بسته و خودش در کنده یک درخت بلوط به خواب رفته را شرح می دهد. ابتدا انتر فکر می کند که لوطی مثل همیشه به خواب رفته و چون او همیشه انتر را کتک می زند و انتر از او می ترسد جرات نزدیک شدن به لوطی را ندارد. پس از مدتی که انتر می بیند لوطی تکان نمی خورد جرات نزدیک شدن به او را پیدا می کند و صورت سفید و بیحرکت لوطی به انتر می فهماند که نباید دیگر از او بترسد. وقتی انتر انتهای زنجیرش را که به زمین وصل است پاره می کند و از پیش لوطی که دیگر مرده فرار می کند بخشی از زنجیر همراه او به زمین کشیده می شود و او بعد از فرار به چوپانی می رسد که با دیدن انتر کنجکاوانه به او نزدیک می شود اما وقتی با چوب ضربه ای به انتر می زند انتر به طرف او حمله کرده و صورتش را زخمی می کند. انتر دوباره راهی که آمده بود برمی گردد و به کنده بلوط که لوطی اش در آن مرده می رسد. در داستان چشم شیشه ای چوبک درباره پسری می نویسد که یکی از چشمانش را از دست داده و به جای آن یک چشم شیشه ای دارد. پدر و مادر پسر سعی می کنند وانمود کنند که چشم او مثل روز اولش شده ولی پنهانی برای پسرشان گریه می کنند. وقتی پیش بچه شان می روند می بینند که او در آینه به چشمش خیره شده. در داستان دسته گل می خوانیم که مردی ناشناس رییس یک اداره را به مرگ تهدید می کند و طی سه نامه که برای وی می فرستند ته دلش را حسابی خالی می کند. رییس اداره که مردی بد اخلاق است و با زیردستانش به بدی رفتار می کند از خواندن نامه ها اعصابش خرد می شود و حتی جرات رفتن به اداره را هم ندارد زیرا می ترسد مردی که نامه های تهدید آمیز را برایش فرستاده یکی از کارمندان اداره باشد. رییس از ترس از کار در اداره دست می کشد و روزی که برای واگذار کردن پست خود به رییس جدید به اداره می رود جلوی ساختمان اداره با صدای ترقه یک پسر بچه سکته می کند. داستان یک چیز خاکستری در مطب یک دندانساز اتفاق می افتد و بیماران صدای دندانساز و دستیارش را که در حال چرخ کردن دندان یک مریض هستند می شنوند و از این بابت حال خوشی ندارند. داستان پاچه خیزک در یک بازارچه اتفاق می افتد.

در این داستان مردی بقال یک موش را در تله به دام می اندازد و همه کسبه بازارچه از جمله نانوا و نعل بند و پالان دوز و مسگر و عطار و علاف دور او جمع می شوند و هرکدام برای نابود کردن موش پیشنهاد می دهد. سرانجام تصمیم می گیرند که دم موش را در دست بگیرند وبا نفت آتش بزنند. وقتی موش آتش می گیرد زیر نفتکش می رود و قبل از آن که آدمها بخواهند فرار کنند نفتکش منفجر می شود و سپس انبار بنزین نیز منفجر می شود و بنزین مشتعل دنبال مردم به راه می افتد. داستان همراه حکایت دو گرگ گرسنه و خسته است که مسیری طولانی را در برف با هم طی کرده اند و وقتی یکی از گرگ ها از شدت ضعف و خستگی با زمین می افتد گرگ دیگر او را می درد. در داستان عروسک فروشی چوبک شرح حال پسری را می دهد که توله سگی همراه دارد و در خیابان ها جلوی مغازه ها دنبال غذا می گردد. او پس از نامهربانی دیدن از مغازه داران که حاضر نیستند حتی تکه نان به او بدهند در خیابان می بیند که مردم دور جنازه پسر بچه دیگری جمع شده اند. وقتی جلو می رود دوستش را می شناسد که از شدت سرما یخ زده است. او شروع به جمع کردن پول هایی می کند که مردم روی جنازه انداخته اند اما ماموران پلیس مانع او می شوند پولی که جمع کرده را از او می گیرند و او را به کلانتری می برند. در کلانتری هم غذا نصیبش نمی شود و بوی غذای نگهبان بیشتر گرسنه اش می کند. پس از آزاد شدن از کلانتری پسر یک عروسک از خانه ای می دزدد و تصمیم می گیرد آن عروسک را به یکی از رهگذران بفروشد. او جلوی چند نفر را در خیابان می گیرد و از آنها می خواهد که عروسک را از وی بخرند اما همه با اوقات تلخی از جلویش رد می شوند. در پایان داستان پسر کنار یک دیوار از شدت سرما و گرسنگی جان می دهد و فردای آن روز مردم جنازه اش را پیدا می کنند. داستان دزد قالپاق هم شبیه داستان عروسک فروشی است و در آن چوبک از فقر می گوید. در این داستان مردم پسری را که قصد دزدیدن قالپاق یک ماشین را دارد می گیرند و با مشت و لگد به جانش می افتند. او از آنها تقاضای عفو می کند اما آنها صاحب ماشین را که رییس قصاب هاست بالای سر وی می برند و وی نیز او را با لگد می زند. پسر در حالی که خون از دهانش بیرون زده روی آسفالت خیابان می افتد. داستان بچه گربه ای که چشمانش باز نشده بود درباره پسری ست که صدای بچه گربه ای را در سوراخ پایه سیمانی یک تیر چراغ برق می شنود و به خیال نجات دادن بچه گربه دستش را در سوراخ می کند اما متوجه می شود که سوراخ گود است و دستش به بچه گربه نمی رسد. مردی که گوشه ای ایستاده و پسر را نگاه می کند سعی در منصرف کردن او دارد و وقتی پسر به او اعتراض می کند مرد با زنجیری که در دست دارد به سمت پسر خیز برمی دارد. رهگذری شیک پوش مانع مرد می شود و پسر به رهگذر می گوید که آن مرد مانع آن است که بچه گربه را از سوراخ دربیاورد و به خانه اش ببرد تا با دادن غذا به بچه گربه مانع از مردنش شود. بعد از رفتن رهگذر مرد زنجیر به دست به پسر می گوید که صدای بچه گربه مانع خوابیدن او در شب گذشته شده و باید بچه گربه را در سوراخ به حال خود بگذارند تا بمیرد. در پایان داستان صدای بچه گربه با وارد شدن گربه سیاه لاغری به داخل سوراخ بند آمد. در داستان کفتر باز جوان کفتر بازی که با مادرش زندگی می کند پس از دعوا و کتک کاری با یک کفتر باز دیگر به خانه می رود و مادرش زخم هایش را با روغن مداوا می کند. پس از پراندن کفترهایش به آسمان به پشت بامی می رود و کفترهایش را نظاره می کند. نگاه او از پنجره خانه ای به زن جوانی می افتد و خواهان او می شود و مادرش و کفترهایش را از یاد می برد. داستان آخر این کتاب به اسم پریزاد و پریمان است که با داستان های دیگر آن فرق می کند. در این داستان چویک از افسانه دیوها می گوید. مردی که زنش مرده یک دیو ماده را به زنی می گیرد ولی دیو که ابتدا بسیار زیبا بود با مرور زمان تبدیل به پیرزنی زشت می شود. دیو از مرد می خواهد که دو بچه اش را به او بدهد تا آنها را بخورد و با خوردن بچه ها به زیبایی سابق برگردد اما مرد دو بچه اش را فراری می دهد. بچه ها که خواهر و برادر هستند پس از فرار از خانه با هم زن و مرد می شوند و از این زناشویی یک اسب تک شاخ به دنیا می آورند. تک شاخ آنها را به سرزمین دیوها می برد که در آن آدمها اسیر دیوها هستند و از ظلم دیوها روشنایی جای خود را به تاریکی داده است. اهریمن رییس دیوها با جهی که یک ماده دیو بد سرشت است در سرزمین دیوها هستند. اهریمن سه بار سعی می کند تک شاخ را فریب دهد. بار اول اژدهایی را سراغ تک شاخ فرستاد. تک شاخ با زدن شاخ خود به تهیگاه اژدها او را کشت. وقتی آذرخش برخاست اهریمن فهمید که اژدها مغلوب تک شاخ شده است. پس این بار گندرو را که دیوی بدسرشت بود سراغ تک شاخ فرستاد. گندرو نیزه ای آتشین به سمت تک شاخ پرت کرد که به پدر تک شاخ برخورد کرد و او را کشت اما تک شاخ به دیو حمله کرد و با زدن شاخ خود به جگرش او را از پا در آورد. دوباره آذرخش برخاست و بار دیگر اهریمن فهمید که نقشه اش با شکست روبرو شده. این بار سوسماری را به شکل یک تک شاخ ماده زیبا در آورد و به نزد تک شاخ فرستاد. تک شاخ با دیدن تک شاخ ماده گول خورد و تک شاخ ماده با نزدیک شده به او سرمه به چشمانش پاشید. دو برگ سبز ار درخت ریواس سپر چشمان تک شاخ شدند. گرد و غبار بلند شد و بعد از فرو نشستن غبار تک شاخ سوسمار را دید و فهمید که این نقشه اهریمن بوده است. سوسمار هم با فر کیانی نابود شد. وقتی اهریمن از نابودی سوسمار مطلع شد با جهی دیو بر سرشت به تنوره دماوند فرار کرد. روشنایی پدیدار شد اما مردم در سایه روشن بودند و دور تک شاخ جمع شدند و تک شاخ به آنها گفت که خدا به آنها روشنایی و راستی داد اما آنها تیرگی و دروغ را انتخاب کردند. مردم خشمگین شدند و سر تک شاخ فریاد زدند که از پیش آنها برود و آنها تاریکی را به روشنایی ترجیح می دهند. اهریمن که از صدای اعتراض مردم شاد شده بود جهی را به شکل زنی زیبا در آورد و خودش هم شبیه مردی جوان و زیبا شد و از تک شاخ خواست که مادرش را به زنی به او بدهد و جهی خواهرش را به همسری تک شاخ در آورد. تک شاخ قبول کرد و فر کیانی از او دور شد و در دریا افتاد چون مادرش را به زنی اهریمن در آورده بود و دیوی را به زنی گرفته بود. وقتی تاریکی بر روشنایی غلبه کرد تک شاخ مشاهده کرد که یک دیو ماده را به زنی گرفته و مادرش زن اهریمن شده. آن وقت دوباره تیرگی بر جهان غلبه کرد و گرازان بر آدمیان غالب شدند.

ارتباط بین انسان و حیوان موضوع بیشتر داستان های چوبک است. او تاثیر وجود آدمی بر زندگی حیوانات را با کش و قوس دادن به سرنوشت شوم حیوانات در داستان هایش در هم آمیخته و غرایز حیوانات و خودخواهی آدمی را به طور جدایی ناپذیر به تصویر کشیده است.

چوبک در داستان هایش به ذهن شخصیت ها اهمیت می دهد. او از این راه برای عمیق ترکردن شخصیت های داستان هایش استفاده کرده است. زبان هر شخصیت متناسب با جنس و سن او متفاوت است. سبک داستان نویسی چوبک سبک رئال است چرا که او به شرح واقعیت های زندگی و دردهای جامعه پرداخته است.

نگاه چوبک به زندگی با بدبینی همراه است. در داستان های چوبک حوادث تلخ اتفاق می افتد حوادثی که بدبختی شخصیت های داستان را به همراه دارد. او از بیرحمی و بی تفاوتی مردم نسبت به بدبختی شخصیت های داستان سخن می گوید. در داستان های او شخصیت ها با ناکامی می میرند و مغلوب سرنوشت شومی می شوند که برایشان رقم خورده است. قربانیان با وجود تلاشی که برای نجات دادن خود از ماجراهای شوم می کنند اما در پایان داستان ها همیشه مغلوب می شوند و زندگی بر مقاومت آنها در برابر شکست چیره می شود.

فریب خوردن شخصیت های داستان از همدیگر نشان دهنده آن است که چوبک زندگی بشر را فریب و نیرنگ دانسته و تاریکی را در داستان هایش نهایت زندگی معنی کرده است.

زبان در داستان های چوبک زبان عامیانه است. او از شکسته نویسی نیز بهره برده است. چون وی جزئیات واقعه را به خوبی در داستان هایش آورده است خواننده با داستان احساس نزدیکی و درک کامل می کند انگار که خواننده داستان خودش در صحنه واقعه حاضر است.

ساختار داستان ها خطی ست و زمان ها در هم ادغام نمی شوند. به این دلیل داستان های چوبک پیچیدگی ساختاری ندارند. داستان های چوبک را می توان جزء داستان های مدرن به حساب آورد.

منبع:
انتری که لوطی اش مرده بود- صادق چوبک- انتشارات نگاه- چاپ اول- ۱۳۸۳- تهران

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.