آرشیو دسته بندی: ادبیات

ادبیات

زیر این عسلی ها؛ داستان کوتاهی از ماندانا خاتمی

این اولین بار بود که آن گیاه عجیب را می دیدیم البته گونه های مشابه اش را در گلخانه ها دیده بودیم. اما گیاهی با برگهای سرخ که آوندهایی شبیه رگهای برجسته ساعد انسان داشت و خارهایی به غایت تیز که او را از گونه ی گیاهان مشابهش موحش تر و نادر…

از خنجری بترس که از رو نمیزند؛ شعری از مسعود نامداری

از خنجری بترس که از رو نمیزند از آدمی که دست به چاقو نمیزند شاید که زیر پای تو از چشم آسمان افتاده آن ستاره که سوسو نمیزند می بیندت تورا و رها میکند تورا آن دلبری که دست به جادو نمیزند افتاده حجمِ غرشِ شیری به تازگی در جنگلی که…

پنداشتیم تهی دستیم و بی‎چیز؛ آنا آخماتووا

پنداشتیم تهی دستیم و بی‎چیز، اما زمانی که آغاز شد از دست دادن همه چیزی، هر روز برایمان خاطره‎ای شد، آنگاه شعر سرودیم برای همه‎ی آن چه داشتیم، برای سخاوت پروردگار. ۱۹۱۵ ترجمۀ احمد پوری

اولین گناه من؛ شعری از آنیسا معظمی

گاه و بیگاه با تو درگیرم با تو که اولین گناه منی مثل آغاز دوستت دارم مثل آغاز اشتباه منی خواب بودم که عاشقم کردی چشم وا کردم و تو را دیدم! خط خطی می کنی مرا هر بار کج و مَعوَج دوباره می کِشی ام شکلی از کودک درون مرا باز هم نیمه…

بار سفر بسته؛ شعری از فرشید خیرآبادی

بار سفر بسته در گیر و دار شدن و ماندن برای آن روزهای برفته بگذشته وُ هیچگاه برنگشته برای رفتن از دود به مه بسان خیال انگیزی نگاه در باران بنه بسته برای شدن از شیدایی به اندیش ناکی کوله هایی پر هایکو برای پاییز یا تابستان آری سفر…

داستان کوتاه عادت نوشتۀ امیررضا لطفی پناه

به نظرم بدترین نوع عادت، عادت به زندگیه! اینکه باورت بشه که زندگی قابل پیشبینیه و کاری کنی که هر روزت، فرقی با دیروز نداشته باشه؛ یعنی تمام ثانیه های عمرت رو قبلا تجربه کرده باشی و نخوای که چیزهای جدیدی رو تجربه کنی! من توی اداره ی پست…

در من کسی هنوز دنبال تو می گردد؛ نیلوفر لاری پور

در من کسی هنوز دنبال تو می گردد دنبال رد سرانگشتانت بر بی قراری گونه هایم که مثل قرص نعنا خنک و تند و بی پروا بود و چشم هایت که طعم عسل می داد و عطر فروردین بود این ها فقط تو بودی... آن قدر دوری که پیش از رسیدن رؤیایت به خواب…

داستان کوتاه اردیبهشت؛ نوشته نازنین هاتفی

اردیبهشت که اولا این شکلی نبود؛ اردیبهشت عطر بهار نارنجای ته حیاط عزیزجونو داشت؛ اردیبهشت توو حیاط عزیز جون، یه تیکه از خود بهشت بود. وقتی پای صحبتاش مینشستی میگفت اون سالای دور که سیزده سالش بود و تازه داده بودنش به آسدرضا، بهونه ی خونه و…

فیلم عروسی؛ داستان کوتاهی از بابک اسحاقی

امروز داشتیم فیلم عروسیمان را نگاه می کردیم. ۹ سال به ظاهر زمان زیادی نیست اما اتفاقاتی که طی این مدت افتاده بود انقدر زیاد و عجیب بودند که سخت است باور کنی فقط نُه سال از آن روز تابستانی گذشته باشد. بچه هایی که حالا برای خودشان خانم و…

دیده ام؛ داستان کوتاهی از فرشید خیرآبادی

انگار دویست و اندی سالم است یا بیشتر. تا بحال به کسی سن و سالم را نگفته ام. زندگی ام ثابت بوده اما در مقابل چشمانم همه چیز در حرکت بود، جهانی در گردش. سال هاست چشم و گوشم؛ چیزهای بسیار دیده وُ چیزهای بسیار شنیده ام. هرچه دیده و شنیده ام…