آرشیو دسته بندی: ادبیات

ادبیات

خاطره سیمین دانشور از پروین اعتصامی

در دانشکده ادبیات، پشت میز کتابداری می‌دیدمش. چشم‌های درشتش کمی تاب داشت و روسری سر می‌کرد. بیشترِ دانشجویان «خانم کتابدار» صدایش می‌کردند و من «خانم». مرحوم فروزانفر، مرا «دوشیزۀ مشکین شیرازی» می‌نامید تا اشارتی باشد به پوست آفتاب‌خوردۀ…

داستان کوتاه تاریک خانه نوشتۀ ماندانا خاتمی

صدا پشت درب اهنی تاریکخانه منتظر بود وپچ پچ هایی اهسته و طولانی مثل انبوه حشراتی بود که به لاشه ای کنار جاده چسبیده بودند .اهسته کلید زنگ زده را چرخاندم در که باز سد صداهای موهوم مثل انبوه حشرات تجزیه کننده به صورتم هجوم آوردند. در با ناله…

آبروداری به شیوه عمه خانم؛ داستان کوتاهی از شهلا ظهوریان

خانم الف امروز دست و دلش به کار نمی رود چرا؟ خودش هم نمی داند !البته یک جورهایی دلتنگ پدر مرحومش است سردرد هم امانش را بریده دلش هم از بعضی آدم ها گرفته !!همه اینها برای از پا انداختن یک گرکدن افریقایی کافی است چه رسد به خانم الف که ریز و…

خواب نیمروز؛ داستان کوتاهی از امین عطاردی

کنار پنجره زیر نور آفتابی که هر از چندگاهی از پشت ابرها در می آید رو زمین پخش میشوم. حتی اجازه فکر کردن به آوردن متکا و پتو را هم به خودم نمیدهم. پلکهام عجیب سنگین شده اند. آنقدر که تنها پرزهای فرش از لابلایشان پیداست. آرام میشوم. آرامشی که…

داستان کوتاه مهمان؛ نوشته اکرم کریمی

آرام آرام مهیا میشوم، زمان در دستان من است. در آینه میروم و موهایم را میبافم، مژه هایم را میشمارم، تمام مویرگهای لبم را با ناخن میفشارم تا خون بیرون بزند، چشمانم برق میزند. پیراهنی که میپوشم آنقدر نازک و لطیف است که با ارتعاش جریان صوتی به…

شهر کوچک ما؛ داستان کوتاهی از احمد محمود

بامداد یک روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخل‌های بلندپایه. آفتاب که زد، از خانه‌‌ها بیرون زدیم و در سایه‌ی چینه‌های گلی نشستیم و نگاهشان کردیم. هربار که دار بلند درختی با برگ‌های سرنیزه‌ای تودرهم و غبار گرفته،‌ از بن جدا…

عشق، انکار شدنی نیست؛ وِرونیکا توشنُوا شاعر روسی

ترجمه: ابوذر کردی عشق، انکار شدنی نیست عشق، انکارشدنی نیست گرچه با پایان زندگی فرداهایی جریان دارند آنگاه که دیگر نمی توانم به انتظار تو بمانم و تو ناگهان تمام عیار فرا می رسی و سرک می کشی به همه ی جاهای تاریک آنجا که برشیشه ها…

من یوسفم؛ شعری از ماندانا زندیان

من یوسفم چشم‌های تو را می‌نویسم بلند وُ صدایت خاک، باد، آتش، زمان آب می‌شود گرم وُ باران، که پاک می‌کند سطرهای موازیِ میله‌های نبودنت را وَ دست‌هایت که در زخم‌های من همیشه‌اند وُ مرگ، که سایهٔ جنگ است وُ حصر، که سایهٔ ترس وُ خون…

بنفشه مژده ی نوروز میدهد؛ شعری از پروین اعتصامی

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر که هر که در صف باغ است صاحب هنریست بنفشه مژده ی نوروز میدهد ما را شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست جواب داد که من نیز صاحب…

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز؛ شعری از فریدون مشیری

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم آن گاه به صد شوق چو مرغان سبکبال پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم خورشید از آن دور، از آن قله پربرف آغوش کند باز، همه مهر همه ناز سیمرغ طلایی پر و بالیست که چون من…