آرشیو دسته بندی: ادبیات

ادبیات

داستان دوشس و جواهرفروش نوشته آدلاین ویرجینیا وولف

برگردان: فرزانه قوجلو الیوربیکن در بالای خانه ای مشرف به گرین پارک زندگی می‌کرد. او آپارتمانی داشت؛ صندلی‌ها که پنهانشان کرده بودند، در زوایایی مناسب قرار داشتند. کاناپه‌ها که روکی برودری دوزی شده داشتند، درگاه پنجره‌ها را پر کرده بودند.…

بقا؛ حسین پناهی

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیاکانم غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها دوست خوب من وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد ما باید مادرانمان را دوست بداریم وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه…

غزل شماره ۱ حافظ: الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها…

داستان کوتاه ایستگاه نوشته ی زهره تمیم داری

خیلی خوشحال شدم وقتی رسیدم ایستگاه و دسته گل رز صورتی را جلوی صورتش دیدم. عشق باید کلاسیک باشد. با آداب و رسوم کامل این را خودم چند بار به اش گفته بودم. من دستکش تور داشتم و او یک کت و شلوار فاستونی با یک گل کوچک روی سنجاق کراوات. .....…

داستان کوتاه بچه مردم نوشته ی جلال آل احمد

خوب من چه می‌توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلی‌ام بود، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود چه میکرد؟ خوب منهم میبایست زندگی میکردم. اگر این شوهرم هم…

داستان پارک کیو از آدلاین ویرجینیا وولف

ترجمه: لیلا صمدی درمیان باغچه‌ی بیضی شکل، شاید یک‌صد ساقه‌ی باریک گل روییده بود که در نیمه‌راه‌شان به بالا، در برگ‌های قلب یا زبان‌شکل گسترده می‌شدند و در نوک، گلبرگ‌های سرخ، آبی یا زرد، با لکه‌های رنگی افراشته می شدند، و از روشنایی سرخ،…

در گلستانه؛ سهراب سپهری

دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟ من دراین آبادی پی چیزی می گشتم پی خوابی شاید پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی پشت تبریزی ها غفلت پکی بود که صدایم می زد پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم…

کسی که مثل هيچکس نيست؛ فروغ فرخزاد

من خواب دیده ام که کسی می آید من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام و پلک چشمم هی میپرد و کفشهایم هی جفت میشوند و کور شوم اگر دروغ بگویم من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام کسی می آید کسی می آید کسی…

چهار شعر کوتاه از مسعود حدادی

چند بهار دیگر گل می دهند دستهایی که در خاطرات خوشمزه ی من کاشته ای ؟ *** تعادل زیبایی من است که بر مقیاس نگاه تو راه می رود وای اگر آشفته شوی ... *** من احمق نیستم عزیزم می فهمم انگشت اشاره ات بسوی من نشانه می رود یا مترسک پشت سرم…

تا شکوفۀ سرخِ يک پيراهن؛ احمد شاملو

به آيدا ۱۳۴۳ سنگ می‌کشم بر دوش، سنگِ الفاظ سنگِ قوافی را. و از عرق‌ريزانِ غروب، که شب را در گودِ تاريک‌اش می‌کند بيدار، و قيراندود می‌شود رنگ در نابينايی‌یِ تابوت، و بی‌نفس‌می‌ماند آهنگ از هراسِ انفجارِ سکوت، من کارمی‌کنم…