آرشیو دسته بندی: شعر

شعر

بنفشه مژده ی نوروز میدهد؛ شعری از پروین اعتصامی

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر که هر که در صف باغ است صاحب هنریست بنفشه مژده ی نوروز میدهد ما را شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست جواب داد که من نیز صاحب…

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز؛ شعری از فریدون مشیری

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم آن گاه به صد شوق چو مرغان سبکبال پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم خورشید از آن دور، از آن قله پربرف آغوش کند باز، همه مهر همه ناز سیمرغ طلایی پر و بالیست که چون من…

شعر زمستان از محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را…

پیش درآمد ِهجرانی؛ شعری از پگاه احمدی

۱ خواب بودی که سینه خیز نوشتم تاریکی ِ اتاق ، تمام‌اش نکرد خواب بودی وَ روی کاغذها ، تکرار ِ قتل‌ها وُ آینه‌ها بود اما، این گوشه از جهان که بی‌خبرم می‌کند اینجا که با تو گُل می‌اندازم، خطّی از خون ِ این خیابان‌ها،…

پدر؛ شعری از پروین اعتصامی

پدر آن تیشه که برخاک تو زد دست اجل تیشه ای بـود که شـد باعـث ویرانـی مـن یوسـفـت نـام نهادند و بـه گـرگت دادنــد مرگ گرگ توشد، ای یوسف کنعانی مـن مـه گردون ادب بـودی و در خـاک شــدی خـاک زندان توگشـت، ای مه زنـدانی مـن از…

شعر کجای جهان بگذارمت از منوچهر آتشی

نه رفته‌ای نه پیام آمدنی داده‌ای خانه در تصرف بوی توست تو نیستی و خانه در تصرف بوی توست حس می‌کنم تنهایی ستاره را این همه ستاره‌ی تنها ؟ یکی به یکی نمی‌گوید بیا هر یک از آسمانه‌ی خویش چونان چشم پرنده درخشان از آشیانه‌ی تاریک…

شعر فرصتی به من ده از نزار قبانی

ترجمه: احمد پوری خنجری را که در پهلویم فرو رفته بیرون کش بگذار زنده بمانم عطر خود را از پوستم بیرون کن بگذار زنده بمانم فرصتی دیگر به من ده تا با زنی دیگر آشنا شوم که نام تو را از دفتر خاطراتم خط زند ببرد گیسوی بافته ات را که…

شعر آن‌جا که تویی غم نبود از معینی کرمانشاهی

آن‌جا که تویی غم نبود ، رنج و بلا هم مستی نبود دل نبود ، شور و نوا هم این‌جا که منم ، حسرت از اندازه فزون‌ست خود دانی و ، من دانم و ، این خلق خدا هم آن‌جا که تویی ، یک دل دیوانه نبینی تا گرید و گریاند از آن گریه ، تو را هم…

عنکبوت؛ شعری از پروین اعتصامی

کاهلی در گوشه‌ای افتاد سست خسته و رنجور، اما تندرست عنکبوتی دید بر در، گرم کار گوشه گیر از سرد و گرم روزگار دوک همت را به کار انداخته جز ره سعی و عمل نشناخته پشت در افتاده، اما پیش بین از برای صید، دائم در کمین…

من اثر باستانی‌ام؛ شعری از عباس معروفی

من اثر باستانی‌ام پیکری از گذشته‌های دور آبم ، خاکم ، آتشم ، نورم ، نور انگار کن در موزه‌ای به تماشایم آمده‌ای انگار کن اسطوره‌ام در نور ببین مرا در سایه در تاریکی در آفتاب صبور ببین مرا امضای خدا بر من است برخلاف مجسمه‌ها قلبم…