آرشیو دسته بندی: شعر

شعر

روزه سکوت؛ غزلی از فرانک خلیلی

برای با تو بودن از خودم عبور می کنم وَِ از نگاهِ بد تو را همیشه دور می کنم تمام لحظه های من پر است از خیالِ تو که درکِ روشنی مدام از این حضور می کنم نترس نازنین اگر بدون مرز عاشقم مقرراتِ عشق را با تو مرور می کنم قرار شد…

دنیا همان یک لحظه بود؛ شعری از فرانک خلیلی

وقتی که دل بستم به تو دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود رد می شدی چون سایه ای چشمم به دنبالت دوید حسی که در چشم تو بود دل را به سویت می کشید وقتی گذشتی در فضا پیچید عطر رازقی یک…

غزل شماره ۱۱ حافظ: ساقی به نور باده برافروز جام ما

ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان کاید…

غزل شماره ۱۰ حافظ: ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد یا برآید چیست فرمان شما کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت به که نفروشند مستوری به مستان شما بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد…

غزل شماره ۹ حافظ: رونق عهد شباب است دگر بستان را

رونق عهد شباب است دگر بستان را می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان…

غزل شماره ۸ حافظ: ساقیا برخیز و درده جام را

ساقیا برخیز و درده جام را خاک بر سر کن غم ایام را ساغر می بر کفم نه تا ز بر برکشم این دلق ازرق فام ر گر چه بدنامیست نزد عاقلان ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را باده درده چند از این باد غرور خاک بر سر نفس نافرجام را دود آه سینه…

دکلمه شعر آفتاب میشود با صدای خسرو شکیبایی

شعر از فروغ فرخ زاد آلبوم پری خوان نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایهء سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد…

غزل شماره ۷ حافظ: صوفی بیا که آینه صافیست جام را

صوفی بیا که آینه صافیست جام را تا بنگری صفای می لعل فام را راز درون پرده ز رندان مست پرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام را عنقا شکار کس نشود دام بازچین کان جا همیشه باد به دست است دام را در بزم دور یک دو قدح درکش و برو یعنی طمع…

غزل شماره ۶ حافظ: به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا دل عالمی بسوزی چو عذار…

غزل شماره ۵ حافظ: دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینیم دیدار آشنا را ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا در حلقه گل و مل خوش خواند…