آرشیو دسته بندی: داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان کوتاه اردیبهشت؛ نوشته نازنین هاتفی

اردیبهشت که اولا این شکلی نبود؛ اردیبهشت عطر بهار نارنجای ته حیاط عزیزجونو داشت؛ اردیبهشت توو حیاط عزیز جون، یه تیکه از خود بهشت بود. وقتی پای صحبتاش مینشستی میگفت اون سالای دور که سیزده سالش بود و تازه داده بودنش به آسدرضا، بهونه ی خونه و…
متن کامل ...

فیلم عروسی؛ داستان کوتاهی از بابک اسحاقی

امروز داشتیم فیلم عروسیمان را نگاه می کردیم. ۹ سال به ظاهر زمان زیادی نیست اما اتفاقاتی که طی این مدت افتاده بود انقدر زیاد و عجیب بودند که سخت است باور کنی فقط نُه سال از آن روز تابستانی گذشته باشد. بچه هایی که حالا برای خودشان خانم و…
متن کامل ...

دیده ام؛ داستان کوتاهی از فرشید خیرآبادی

انگار دویست و اندی سالم است یا بیشتر. تا بحال به کسی سن و سالم را نگفته ام. زندگی ام ثابت بوده اما در مقابل چشمانم همه چیز در حرکت بود، جهانی در گردش. سال هاست چشم و گوشم؛ چیزهای بسیار دیده وُ چیزهای بسیار شنیده ام. هرچه دیده و شنیده ام…
متن کامل ...

داستان کوتاه تاریک خانه نوشتۀ ماندانا خاتمی

صدا پشت درب اهنی تاریکخانه منتظر بود وپچ پچ هایی اهسته و طولانی مثل انبوه حشراتی بود که به لاشه ای کنار جاده چسبیده بودند. اهسته کلید زنگ زده را چرخاندم در که باز سد صداهای موهوم مثل انبوه حشرات تجزیه کننده به صورتم هجوم آوردند. در با…
متن کامل ...

آبروداری به شیوه عمه خانم؛ داستان کوتاهی از شهلا ظهوریان

خانم الف امروز دست و دلش به کار نمی رود چرا؟ خودش هم نمی داند !البته یک جورهایی دلتنگ پدر مرحومش است سردرد هم امانش را بریده دلش هم از بعضی آدم ها گرفته !!همه اینها برای از پا انداختن یک گرکدن افریقایی کافی است چه رسد به خانم الف که ریز و…
متن کامل ...

خواب نیمروز؛ داستان کوتاهی از امین عطاردی

کنار پنجره زیر نور آفتابی که هر از چندگاهی از پشت ابرها در می آید رو زمین پخش میشوم. حتی اجازه فکر کردن به آوردن متکا و پتو را هم به خودم نمیدهم. پلکهام عجیب سنگین شده اند. آنقدر که تنها پرزهای فرش از لابلایشان پیداست. آرام میشوم. آرامشی که…
متن کامل ...

داستان کوتاه مهمان؛ نوشته اکرم کریمی

آرام آرام مهیا میشوم، زمان در دستان من است. در آینه میروم و موهایم را میبافم، مژه هایم را میشمارم، تمام مویرگهای لبم را با ناخن میفشارم تا خون بیرون بزند، چشمانم برق میزند. پیراهنی که میپوشم آنقدر نازک و لطیف است که با ارتعاش جریان صوتی به…
متن کامل ...

شهر کوچک ما؛ داستان کوتاهی از احمد محمود

بامداد یک روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخل‌های بلندپایه. آفتاب که زد، از خانه‌‌ها بیرون زدیم و در سایه‌ی چینه‌های گلی نشستیم و نگاهشان کردیم. هربار که دار بلند درختی با برگ‌های سرنیزه‌ای تودرهم و غبار گرفته،‌ از بن جدا…
متن کامل ...

داستان کوتاه حیران، نوشتۀ نازنین اسکندری

یک زن درمانده روی کاناپه افتاده است. پاهایش ضعف می‌رود و سینه‌اش خِس خِس می‌کند. چشم‌هایش را آرام می‌بندد. دو زن منتظر آماده شدن قهوه‌اش، بالای سر قهوه ساز ایستاده است. از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. برف می‌آید. قهوه‌اش را آرام و با…
متن کامل ...

داستان کوتاه ترک کردن اثر حسین حائریان

ترک کردن را خوب یاد گرفته ام... از زمانی که یادم هست مشغول ترک‌کردن بوده ام از اسباب بازی هایم گرفته تا کتانی که دیگر به پایم نمی‌ رفت از ترک‌کردن خانه ی قدیمی‌گرفته تا ترک‌ کردن هم‌ محلی و هم کلاسی هایم چند سال که گذشت لذت های…
متن کامل ...