آرشیو تگ: احمد شاملو

احمد شاملو

سخن من نه از درد ایشان بود، شعری از احمد شاملو

برویم ای یار، ای یگانه‌ی من! دست مرا بگیر! سخن من نه از درد ایشان بود، خود از دردی بود که ایشانند! اینان دردند و بودِ خود را نیازمند جراحات به چرک‌اندر نشسته‌اند. و چنین است که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی کمر به کین‌ات…
متن کامل ...

مرد مجسمه، شعری از احمد شاملو

در چشمِ بی‌نگاه‌اش افسرده رازهاست اِستاده‌است روز و شب و، از خموشِ خویش با گنج‌هایِ رازِ درون‌اش نیازهاست. می‌کاود از دو چشم در رنگ‌هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ ابهامِ پرسشی که نمی‌داند. زین روی، در سیاهی‌یِ پنهانِ راهِ چشم بر…
متن کامل ...

با تخلصِ خونینِ بامداد؛ احمد شاملو

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که خروسِ سحرگهی بانگی همه از بلور سرمی‌داد ــ گوش به بانگِ خروسان درسپردم هم از لحظه‌ی تُردِ میلادِ خویش. □ مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که پوپکِ زردخال بی‌شانه‌ی نقره به صحرا سرمی‌نهاد ــ به چشم، تاجی…
متن کامل ...

شعر شبانه از احمد شاملو

اعترافی طولانی‌ست شب اعترافی طولانی‌ست فریادی برای رهایی‌ست شب فریادی برای رهایی‌ست و فریادی برای بند. شب اعترافی طولانی‌ست. □ اگر نخستین شبِ زندان است یا شامِ واپسین ــ تا آفتابِ دیگر را در چهارراه‌ها فریاد آری یا خود به…
متن کامل ...

شعر جهان از احمد شاملو

بیتوته کوتاهی است جهان در فاصله گناه و دوزخ پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل سرخ بر آنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم برآنم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سر شار از فجایع…
متن کامل ...

نه در خیال، که رویاروی می بینم، شعری از احمد شاملو

نه در خیال، که رویاروی می بینم سالیانی بار آور را که آغاز خواهم کرد خاطره ام که آبستن، عشقی سرشار است کیف مادر شدن را در خمیازه های انتظاری طولانی مکرر می کند خانه ئی آرام و اشتیاق پر صداقت تو تا نخستین خواننده ی هر سرود تازه باشی…
متن کامل ...

درد مشترک؛ شعری از احمد شاملو

اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا…
متن کامل ...

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود؛ شعری از احمد شاملو

میان خورشیدهای همیشه زیبایی ی تو لنگری ست خورشیدی که از سپیده دم همه ستاره گان بی نیازم می کند نگاه ات شکست ستمگری ست نگاهی که عریانی ی روح مرا از مهر جامه یی کرد بدان سان که کنون ام شب بی روزن هرگز چنان نماید که کنایتی…
متن کامل ...