مرور برچسب

احمد شاملو

شعر برف نو سلام از احمد شاملو

برف نو! برف نو! سلام! سلام! بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام پاکی آوردی ای امید سپید همه آلودگی‌ست این ایام راه شومی‌ست می‌زند مطرب تلخواری‌است می‌چکد در جام اشکواری‌ست می‌کشد لبخند ننگواری‌ست می‌تراشد نام شنبه چون جمعه، پار چون پیرار…
ادامه مطلب ...

من در تو نگاه می‌کنم شعری از احمد شاملو

دیرگاهی‌ست که دستی بداندیش دروازه‌ی کوتاه خانه‌ی ما را نکوفته است. در آیینه و مهتاب و بستر می‌نگریم در دست‌های یکدیگر می‌نگریم و دروازه ترانه‌ی آرامش‌انگیزش را در سکوتی ممتد مکرر می‌کند. بدین‌گونه زمزمه‌یی ملال‌آور را به سرودی…
ادامه مطلب ...

گنجشک کوچک من باش شعری از شاملو

به تو گفتم: «گنجشک کوچک من باش تا در بهار تو من درختی پرشکوفه شوم». و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب درآمد. من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم من به خوبی‌ها نگاه کردم چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست، بزرگ‌ترین اقرارهاست. من به…
ادامه مطلب ...

سخن من نه از درد ایشان بود، شعری از احمد شاملو

برویم ای یار، ای یگانه‌ی من! دست مرا بگیر! سخن من نه از درد ایشان بود، خود از دردی بود که ایشانند! اینان دردند و بودِ خود را نیازمند جراحات به چرک‌اندر نشسته‌اند. و چنین است که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی کمر به کین‌ات…
ادامه مطلب ...

مرد مجسمه، شعری از احمد شاملو

در چشمِ بی‌نگاه‌اش افسرده رازهاست اِستاده‌است روز و شب و، از خموشِ خویش با گنج‌هایِ رازِ درون‌اش نیازهاست. می‌کاود از دو چشم در رنگ‌هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ ابهامِ پرسشی که نمی‌داند. زین روی، در سیاهی‌یِ پنهانِ راهِ چشم بر…
ادامه مطلب ...

با تخلصِ خونینِ بامداد؛ احمد شاملو

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که خروسِ سحرگهی بانگی همه از بلور سرمی‌داد ــ گوش به بانگِ خروسان درسپردم هم از لحظه‌ی تُردِ میلادِ خویش. □ مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که پوپکِ زردخال بی‌شانه‌ی نقره به صحرا سرمی‌نهاد ــ به چشم، تاجی…
ادامه مطلب ...

شعر شبانه از احمد شاملو

اعترافی طولانی‌ست شب اعترافی طولانی‌ست فریادی برای رهایی‌ست شب فریادی برای رهایی‌ست و فریادی برای بند. شب اعترافی طولانی‌ست. □ اگر نخستین شبِ زندان است یا شامِ واپسین ــ تا آفتابِ دیگر را در چهارراه‌ها فریاد آری یا خود به…
ادامه مطلب ...

شعر جهان از احمد شاملو

بیتوته کوتاهی است جهان در فاصله گناه و دوزخ پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل سرخ بر آنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم برآنم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سر شار از فجایع…
ادامه مطلب ...

نه در خیال، که رویاروی می بینم، شعری از احمد شاملو

نه در خیال، که رویاروی می بینم سالیانی بار آور را که آغاز خواهم کرد خاطره ام که آبستن، عشقی سرشار است کیف مادر شدن را در خمیازه های انتظاری طولانی مکرر می کند خانه ئی آرام و اشتیاق پر صداقت تو تا نخستین خواننده ی هر سرود تازه باشی…
ادامه مطلب ...

درد مشترک؛ شعری از احمد شاملو

اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا…
ادامه مطلب ...

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود؛ شعری از احمد شاملو

میان خورشیدهای همیشه زیبایی ی تو لنگری ست خورشیدی که از سپیده دم همه ستاره گان بی نیازم می کند نگاه ات شکست ستمگری ست نگاهی که عریانی ی روح مرا از مهر جامه یی کرد بدان سان که کنون ام شب بی روزن هرگز چنان نماید که کنایتی…
ادامه مطلب ...