آرشیو تگ: احمد شاملو

احمد شاملو

با تخلصِ خونینِ بامداد؛ احمد شاملو

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که خروسِ سحرگهی بانگی همه از بلور سرمی‌داد ــ گوش به بانگِ خروسان درسپردم هم از لحظه‌ی تُردِ میلادِ خویش. □ مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که پوپکِ زردخال بی‌شانه‌ی نقره به صحرا سرمی‌نهاد ــ به چشم، تاجی…

شعر شبانه از احمد شاملو

اعترافی طولانی‌ست شب اعترافی طولانی‌ست فریادی برای رهایی‌ست شب فریادی برای رهایی‌ست و فریادی برای بند. شب اعترافی طولانی‌ست. □ اگر نخستین شبِ زندان است یا شامِ واپسین ــ تا آفتابِ دیگر را در چهارراه‌ها فریاد آری یا خود به…

شعر جهان از احمد شاملو

بیتوته کوتاهی است جهان در فاصله گناه و دوزخ پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل سرخ بر آنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم برآنم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سر شار از فجایع…

نه در خیال، که رویاروی می بینم، شعری از احمد شاملو

نه در خیال، که رویاروی می بینم سالیانی بار آور را که آغاز خواهم کرد خاطره ام که آبستن، عشقی سرشار است کیف مادر شدن را در خمیازه های انتظاری طولانی مکرر می کند خانه ئی آرام و اشتیاق پر صداقت تو تا نخستین خواننده ی هر سرود تازه باشی…

درد مشترک؛ شعری از احمد شاملو

اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا…

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود؛ شعری از احمد شاملو

میان خورشیدهای همیشه زیبایی ی تو لنگری ست خورشیدی که از سپیده دم همه ستاره گان بی نیازم می کند نگاه ات شکست ستمگری ست نگاهی که عریانی ی روح مرا از مهر جامه یی کرد بدان سان که کنون ام شب بی روزن هرگز چنان نماید که کنایتی…

قلب خوب تو؛ شعری از احمد شاملو

هیچ کجا هیچ زمان فریاد زنده گی بی جواب نمانده است به صداهای دور گوش میدهم از دور به صدای من گوش می دهند من زنده ام فریاد من بی جواب نیست قلب خوب تو جواب فریاد من است احمد شاملو

دوشیزگان تگرگ؛ شعری از یانیس ریتسوس با ترجمۀ احمد شاملو

دوشیزه‏ گان تگرگ در کناره در کار گرد آوردن نمک ‏اند. آنان، از آن سان خمیده ‏پشت قادر به رؤیت دریا نیستند. زورقى با بادبان سپید از پهنه‏ ى دریا به جانب ایشان اشارتى مى ‏کند. دوشیزه ‏گان او را نمى ‏بینند و زورق از اندوه به تیره‏…

گوسالۀ کوچولو؛ داستان کوتاهی از ارسکین کالدول با ترجمۀ احمد شاملو

یک‌روز صبح، بابام خیلی زودتر از همیشه قبل از طلوع آفتاب بلند شد و بدون این‌که کلمه‌ئی با کسی حرف بزند رفت ماهی‌گیری. بابام دوست داشت که بعض روزها، صبح پیش از این‌که مامان تو خانه رفت‌وآمد روزانه‌اش را شروع کند این شکلی جیم شود و به…