آرشیو تگ: ارنست همینگوی

ارنست همینگوی

دگرگونی دنیا؛ داستان کوتاهی از ارنست همینگوی

مرد گفت: «خب، یه چیزی بگو.» دختر گفت: «نه، نمی‌تونم.» - «منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟» دختر گفت: «نمی‌تونم. منظورم همینه.» - «منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟» دختر گفت: «آره، هر جور دوست داری برداشت کن.» -…

داستان کوتاه جای دنج تمیز و پر نور نوشته ارنست همینگوی

دیروقت‌ بود و همه‌ کافه‌ را ترک‌ کرده‌ بودند، جز پیرمرد که‌ در سایه‌ای‌ که‌برگ‌های‌ درخت‌ در زیرِ نورِ چراغ‌ برق‌ ساخته‌ بودند نشسته‌ بود. در طول‌ روزخیابان‌ خاک‌آلود بود ولی‌ در شب‌ شبنم‌ گرد و غبار را فرو می‌نشاند و پیرمرددوست‌ داشت‌ تا…

داستان کوتاه پیرمرد بر سر پل نوشته ارنست همینگوی

پیرمردی با عینکی دوره فلزی و لباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاریها، کامیونها، مردها، زنها و بچه ها از روی آن می گذشتند. گاریها که با قاطر کشیده می شدند، به سنگینی از شیب ساحل بالا می رفتند، سربازها پره…