مرور برچسب

حسین پناهی

گم گشته‌ام، شعری از حسین پناهی

در انتهای هر سفر در آیینه دار و ندار خویش را مرور می کنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل در آخرین سفر در آیینه به جز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است…
ادامه مطلب ...

چرا صدایم کردی؟ شعری از حسین پناهی

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم چرا صدایم کردی چرا ؟ سراسیمه و مشتاق سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی نشان به آن نشان که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت و عصر عصر والیوم بود!
ادامه مطلب ...

گفتگوی من و نازی زیر چتر؛ شعری از حسین پناهی

نازی: بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه و قشنگتر اینه که یادگرفته گوجه را تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره راسی راسی؟ یه روزی اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه اون وقت بشر چکار کنه؟ من: هیچی…
ادامه مطلب ...

دیوونه کیه… عاقل کیه؛ سروده ای از حسین پناهی

دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ واسطه نیار، به عزتت خمارم حوصله‌ی هیچ کسی رو ندارم کفر نمی‌گم، سوال دارم یک تریلی محال دارم تازه داره حالیم می‌شه چی‌کاره‌ام می‌چرخم و می‌چرخونم، سیاره‌ام! تازه دیدم حرف حسابت…
ادامه مطلب ...

به وقت گرینویچ؛ سروده ای از حسین پناهی

اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت و بر خلاف محورش به چرخش در امد، سر من بود! من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است اولین اواز را من خواندم، برای زنی که در هراس سکوتُ سنگ ُ سکسه تنها نارگیل شامم را قاپید و برد من اولین کسی…
ادامه مطلب ...

همه داستان های پروانه؛ حسین پناهی

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانند که بی نهایت بار در نامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند پروانه ها آخ تصور کن آن ها در اندیشه چیزی مبهم که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را…
ادامه مطلب ...

شعر من حادثه دستم نیست؛ شعری از حسین پناهی

شعر من حادثه دستم نیست شعر من تکه ای از زندگی شعر من است شعر هایم نقش بارانی یک لبخند است روی یک کوزه ی لب خشکیده شعر من جای قدمهای سفر کرده به اندوه شقایقها نیست حرفهای دل من راز گل سرخ نبود شعر من کلبه ی ویران شده ی پنجره نیست…
ادامه مطلب ...

چرا نمی شناسی ام؟؛ شعری از حسین پناهی

چرا نمی شناسی ام؟ چرا نمی شناسمت؟ می دانم مرا نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم دیگر به غربت چشم هایت خو کرده ام و به درد های باد کرده روحم که از قاب تنم بیرون زده اند با توأم بی حضور تو بی منی با حضور من می بینی…
ادامه مطلب ...

عشق رویاهایم؛ شعری از حسین پناهی

و زنی را دیدم که در تاریکی ایستاده بود و بوی علف های خشک شده می داد و چشم های غریبی داشت و عشق را نمی فهمید و لباس های زیبایش را بر حسب عاریت از مادرش قرض گرفته بود و وقتی نگاه نمی کرد پرنده ی عجیبی را در ذهن تداعی می کرد و مشخص نبود…
ادامه مطلب ...

کسی را دوست می دارم؛ شعری از حسین پناهی

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانند که بی نهایت بار در نامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند پروانه ها آخ تصور کن آن ها در اندیشه چیزی مبهم که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را در…
ادامه مطلب ...

آبی به رنگ دریا؛ شعری از حسین پناهی

آن روزها من به سلیقه کسی که دوستم داشت و دوستش داشتم سر تا پایِ زندگیم را آبی کرده بودم آبی آبی آبی به رنگ دریا و نا گهان یک روز او را دست در دست کسی دیدم که سر تا پایش زرد بود زرد، مثل نور من شنا نمی دانستم دلم فرصت نداد تا شنا…
ادامه مطلب ...

مگسی را کشتم…؛ شعری از حسین پناهی

مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم ای دو صد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود من به این…
ادامه مطلب ...