آرشیو تگ: حسین پناهی

حسین پناهی

دیوونه کیه… عاقل کیه؛ سروده ای از حسین پناهی

دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ واسطه نیار، به عزتت خمارم حوصله‌ی هیچ کسی رو ندارم کفر نمی‌گم، سوال دارم یک تریلی محال دارم تازه داره حالیم می‌شه چی‌کاره‌ام می‌چرخم و می‌چرخونم، سیاره‌ام ! تازه دیدم حرف…

به وقت گرینویچ؛ سروده ای از حسین پناهی

اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت و بر خلاف محورش به چرخش در امد، سر من بود! من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است اولین اواز را من خواندم، برای زنی که در هراس سکوتُ سنگ ُ سکسه تنها نارگیل شامم را قاپید و برد من اولین کسی…

همه داستانهای پروانه؛ حسین پناهی

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانند که بی نهایت بار در نامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند پروانه ها آخ تصور کن آن ها در اندیشه چیزی مبهم که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را…

شعر من حادثه دستم نیست؛ شعری از حسین پناهی

شعر من حادثه دستم نیست شعر من تکه ای از زندگی شعر من است شعر هایم نقش بارانی یک لبخند است روی یک کوزه ی لب خشکیده شعر من جای قدمهای سفر کرده به اندوه شقایقها نیست حرفهای دل من راز گل سرخ نبود شعر من کلبه ی ویران شده ی پنجره نیست…

چرا نمی شناسی ام؟ ؛ شعری از حسین پناهی

چرا نمی شناسی ام؟ چرا نمی شناسمت؟ می دانم مرا نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم دیگر به غربت چشم هایت خو کرده ام و به درد های باد کرده روحم که از قاب تنم بیرون زده اند با توأم بی حضور تو بی منی با حضور من می بینی…

عشق رویاهایم؛ شعری از حسین پناهی

و زنی را دیدم که در تاریکی ایستاده بود و بوی علف های خشک شده می داد و چشم های غریبی داشت و عشق را نمی فهمید و لباس های زیبایش را بر حسب عاریت از مادرش قرض گرفته بود و وقتی نگاه نمی کرد پرنده ی عجیبی را در ذهن تداعی می کرد و مشخص نبود…

کسی را دوست می دارم؛ شعری از حسین پناهی

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانند که بی نهایت بار در نامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند پروانه ها آخ تصور کن آن ها در اندیشه چیزی مبهم که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را در…

آبی به رنگ دریا؛ شعری از حسین پناهی

آن روزها من به سلیقه کسی که دوستم داشت و دوستش داشتم سر تا پایِ زندگیم را آبی کرده بودم آبی آبی آبی به رنگ دریا و نا گهان یک روز او را دست در دست کسی دیدم که سر تا پایش زرد بود زرد، مثل نور من شنا نمی دانستم دلم فرصت نداد تا شنا…

مگسی را کشتم…؛ شعری از حسین پناهی

مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم ای دو صد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود من به این…

بیداد غوغای شاعرانگی در حسین پناهی

نام حسین پناهی ما را به یاد چهره مهربانش، صدای دلنشین و غم نهفته پشت آن می‌اندازد. انگار دنیا را از چشم کودکی می‌دید که در حال بوییدن گلی است.این سرگذشت کودکی‌ست که به سر انگشت پا هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است... حسین پناهی شاید…