مرور برچسب

سیلویا پلات

جراحت شعری از سیلویا پلات

سیلویا پلات شاعر، رمان‌نویس، نویسندهٔ داستان‌های کوتاه، و مقاله‌نویس آمریکایی است ولی بیشتر شهرت خویش را به سرودن اشعارش مدیون است. سیلی از رنگ‌ها در یک نقطه، بنفش مات. بدن بی‌جان، شسته شده و پریده رنگ، همچون مروارید. در حفره یک صخره،…
ادامه مطلب ...

صدای سه زن شعری از سیلویا پلات

سیلویا پلات  شاعر، رمان‌نویس، نویسندهٔ داستان‌های کوتاه و مقاله‌نویس آمریکایی بود و از وی پنج مجموعه شعر به نام‌های بچه غول (۱۹۶۰)، کلوسوس و اشعار دیگر (۱۹۶۲)، آریل (۱۹۶۵)، گذر از آب (۱۹۷۱)، درختان زمستانی (۱۹۷۲) و مجموعه اشعار (۱۹۸۱) به…
ادامه مطلب ...

آواز عاشقانه‌ دختر دیوانه شعری از سیلویا پلات

چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان می‌میرد پلک می‌گشایم و همه چیز از نو زاده می‌شود به گمانم تو را در ذهنم ساخته‌ام ستاره‌ها رقصان با جامه‌های آبی و سرخ بیرون می‌زنند و سیاهی مطلق چهار نعل درون‌شان می‌تازد چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان…
ادامه مطلب ...

عبور از آب شعری از سیلویا پلات

دریاچه سیاه، قایق سیاه، دو آدم سیاه کاغذی به کجا می روند درختان سیاهی که در اینجا می نوشند؟ لابد سایه هایشان کانادا را می پوشاند. نوری کوچک از گل های آبی تصفیه می شود برگ هایشان ما را در شتاب نمی خواهند: آنها گرد و پهن و…
ادامه مطلب ...

شکاف‌های این خانه شعری از از سیلویا پلات

شکاف‌های این خانه را چه چیز پر خواهد کرد، جز زخم‌های تو؟! هر جراحت، خاطره‌های دریده را به جان اتاق، بخیه می‌زند اما کسی به زیر تخت، استخوان‌های شکسته اعتماد را به آتش بوسه‌های خویش، خاکستر می‌کند؛ به اشک، خمیر مایه‌ای می‌سازد که نان هر…
ادامه مطلب ...

دسته گلی برای او شعری از سیلویا پلات

تب و تاب تولیپ‌ها را حدی نیست. زمستان این‌جاست بین چه سپید، چه ساکت، چه برف پوش است همه‌چیز دارم آرامش یاد می‌گیرم، آرام دراز می‌کشم مثل نور براین دیوارهای سپید، این دست‌ها، این بستر هیچ‌ام و هیچ کاری با این هیجان‌ها ندارم اسم و…
ادامه مطلب ...

یک هدیه برای تولد، شعری از سیلویا پلات

چه چیز است در پس این حجاب؟ آیا زشت است؟ آیا زیباست؟ سوسو می زند روشن وخاموش می شود آیا سینه دارد؟ آیا کنار دارد؟ یقین دارم که بی همتاست یقین دارم همان چیزیست که میخواهم وقتی که خاموشم در پخت و پز احساس می کنم نگاه می کند احساس می…
ادامه مطلب ...

در من دختری را غرق کرده است، شعری از سیلویا پلات

نقره ام، دقیقم، بی هیچ نقش پیشین هرچه می‌بینم بی درنگ می‌بلعم همان گونه که هست، نیالوده به عشق یا نفرت بی‌رحم نیستم، فقط راستگو هستم چشمان خدایی کوچک، چهار گوشه اغلب به دیوار رو به رو می‌اندیشم صورتی ست و لکه دار آنقدر به آن نگاه…
ادامه مطلب ...

این زن کامل شده است، شعری از سیلویا پلات

این زن کامل شده است بر تن بی جانش لبخند توفیق نقش بسته است از طومار شب جامه ی بلندش توهّم تقدیری یونانی جاری است. پاهای برهنه ی او گویی می گویند: تا اینجا آمده ایم دیگر بس است. هر کودک مرده دور خود پیچیده است ماری سپید بر لب تنگی…
ادامه مطلب ...