آرشیو تگ: سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی

پریزاد من و ترنج چوبینش، داستان کوتاهی از سیمین بهبهانی

پریزاد شیرینم! قندم، عسلم، شیرم، شکرم! ترنج چوبینت می‌شکافند تا مرده‌ات برآرند و به خاکت بسپارند به سال هشتم عمر! زاده شدی به سرزمین توهم نژاد بر‌تر، بدان جا که کوره‌ها افروخته بودند و جهودان را سوخته. کولیان را حوالهٔ مرگ کرده بودند و…

طلا رنگ است، شعری از سیمین بهبانی

و دل، لرزان، هراسان،‌ چهره پر بیم به گور سرد وحشت زا نظر دوخت شرار حرص آتش زد به جانش طمع در خاطرش صد شعله افروخت به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور زده تاریکی و اندوه شب ،‌ رنگ نه غوغایی، به جز نجوای ارواح نه آوای، مگر بانگ شباهنگ…

زندانی؛ شعری از سیمین بهبهانی

هیچ دانی ز چه در زندانم؟ دست در جیب جوانی بردم ناز شستی نه به چنگ آورده ناگهان سیلی ی سختی خوردم من ندانم که پدر کیست مرا یا کجا دیده گشودم به جهان که مرا زاد و که پرورد چنین سر پستان که بردم به دهان هرگز این گونهٔ زردی که مراست…

یک دل نه، صد دل؛ داستان کوتاهی از سیمین بهبهانی

دختر به خیابان آمد، آراسته و دل‌پسند. هوا سرشار بود از عطر شکوفه‌های بهاری. نفس بیخ‌ زبان طعم عسل می‌گذاشت. خنکای نسیم جان را تازه می‌کرد. سفره‌ هفت‌سین دختر هیچ کم نداشت با سیب و سرکه و سمنو و سبزه و سنجد و سکّه. باید سری به گل‌فروشی…

افسانۀ زندگی، شعری از سیمین بهبهانی

همنفس، همنفس، مشو نزدیک خنجرم،‌ آبداده از زهرم اندکی دورتر!‌ که سر تا پا کینه ام، خشم سرکشم، قهرم لب منه بر لبم!‌ که همچون مار نیش در کام خود نهان دارم گره بغض و کینه یی خاموش پشت این خنده در دهان دارم سینه بر سینه ام منه!‌ که در آن…

شعر غم انگیز فعل مجهول شعری از سیمین بهبهانی

بچه ها صبحتان بخیر، سلام! درس امروز، فعل مجهول است فعل مجهول چیست می دانید؟ نسبت فعل ما به مفعول است ... " در دهانم زبان چو آویزی در تهیگاه زنگ، می لغزید. صوت ناسازام آنچنان که مگر شیشه بر روی سنگ می لغزید. ساعتی داد آن سخن دادم حق…

هوای گریه با من؛ شعری از سیمین بهبهانی

دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟ کجا روم که راهی به گلشنی ندارم که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ز من هر آن که او دور…

من می گریزم از تو؛ شعری از سیمین بهبهانی

من می گریزم از تو و از عشق گرم تو با آنکه آفتاب فروزنده ی منی ای آفتاب عشق نمی خواهمت دگر هر چند دلفروزی و هر چند روشنی بر سینه دست می نهی و می فریبیم کاینجاست آن چه مقصد و معنای زندگی ست یعنی که: سر به سینه ی پر مهر من بنه جز…

دلم فتاده به دام و ره فرار ندارد؛ شعری از سیمین بهبهانی

دلم فتاده به دام و ره فرار ندارد ره فرار نه و طاقت قرار ندارد به تنگدستی ی من طعنه می زند ز چشم دشمن؟ غنی تر از من وارسته روزگار ندارد فلک، چو دامن نیلین پر ز قطره ی اشکم نسفته گوهر غلتان آبدار ندارد طبیعت از چه کند جلوه پیش داغ…

ای بوسه شیرین تر از جان غنچه کردی؛ شعری از سیمین بهبهانی

دیشـب، ای بهتر ز گل در عالم خوابم شکفتی شاخ نیلوفر شدی در چشم پر آبم شکفتی ای گل وصل از تو عطرآگین نشد آغـوش گرمم گر چه بشکفتی ولی در عالم خوابم شکفتی بر لبش، ای بوسه شیرین تر از جان غنچه کردی گل شدی، بر سینه هم رنگ سیمابم شکفتی…