مرور برچسب

صادق هدایت

داستان کوتاه محلل نوشتۀ صادق هدایت

صادق هدایت نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی بود، او را همراهِ محمدعلی جمال‌زاده و بزرگ علوی و صادق چوبک یکی از پدران داستان‌نویسی نوین ایرانی می‌دانند. چهار ساعت بغروب مانده پس قلعه در میان کوه ها سوت و کور مانده بود. جلو قهوه خانه کوچکی…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه سگ ولگرد نوشتۀ صادق هدایت

داستان کوتاه «سگ ولگرد»، نوشتهٔ صادق هدایت نخستین بار در سال ۱۳۲۱ خورشیدی، همراه با هفت داستان دیگر در مجموعهٔ سگ ولگرد، در تهران منتشر شد. چند دکان کوچک نانوایی، قصابی، عطاری، دو قهوه خانه و یک سلمانی که همه آنها برای سد جوع و رفع…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه سه قطره خون از صادق هدایت

داستان سه قطره خونِ صادق هدایت درباره شخصیتی است به نام «میرزا احمد خان»که یک سال در تیمارستان زندگی کرده و به عنوان بیمار روانی یا دیوانه معرفی شده است. ماجرای اصلیِ این داستان، ماجرای سه قطره خونی است که زیر درخت کاج ریخته شده و تا پایان…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه فردا نوشتۀ صادق هدایت

چه سرمای بی‌پیری! بااین‌که پالتوم را رو پام انداختم، انگار نه انگار. تو کوچه، چه سوز بدی می‌آمد! – اما از دیشب سرد تر نیست. از شیشه شکسته بود یا از لای درز که سرما توو می‌زد؟ – بوی بخاری نفتی بدتر بود. عباس غرولندش بلند شد: “از سرما سخلو…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه بن بست نوشته صادق هدایت

شریف با چشمهای متعجب، دندانهای سفید و محکم و پیشانی کوتاه که موی انبوه سیاهی دورش را گرفته بود، بیست و دوسال از عمرش را در مسافرت به سر برده و با چشمهای متعجب تر، دندان‌های عاریه و پیشانی بلندچین خورده که از طاسی سرش وصله گرفته بود و با حال…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه مردی که نفسش را کشت نوشته صادق هدایت

میرزا حسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دگمه‌های انداخته، شلوار اتو زده و کفش مشکی براق گامهای مرتب بر میداشت و از یکی از کوچه‌های طرف سرچشمه بیرون می آمد، از جلو مسجد سپهسالار میگذشت، از کوچه صفی علیشاه پیچ میخورد و به مدرسه…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه حاجی مراد نوشته صادق هدایت

حاجی‌مراد، به چابکی، از سکّوی دکّان پایین جَست. کمرچینِ قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقره‌اش را سفت کرد، دستی به ریش حنابسته‌ی خود کشید؛ حسن، شاگردش را صدا زد، با هم دکّان را تخته کردند؛ بعد از جیبِ فراخ خود، چهار قران درآورد، داد به…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه مادلن نوشتۀ صادق هدایت

پریشب آنجا بودم، در آن اطاق پذیرائی کوچک. مادر و خواهرش هم بودند، مادرش لباس خاکستری و دختـرانش لباس سرخ پوشیده بودند، نیمکت های آنجا هم از مخمل سرخ بود، من آرنج را روی پیانو گذاشـته بـه آنهـا نگـاه میکردم. همه خاموش بودند مگر سوزن گرامافون…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه مرده خورها نوشته صادق هدایت

چراغ نفتی که سر طاقچه بود دود می‌زد، ولی دونفر زنی که روی مخده نشسته بودند ملتفت نمی‌شدند. یکی ازآن‌ها که با چادر سیاه آن بالا نشسته بود به نظر می‌آمد که مهمان است، دستمال بزرگی دردست داشت که پی درپی با آن دماغ می‌گرفت وسرش را می‌جنبانید.…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه داش آکل نوشته صادق هدایت

همه ی اهل شیراز میدانستند که داش آکل و کاکارستم سایه ی یکدیگر را با تیر میزدند. یکروز داش آکل روی سکوی قهوه خانه ی دو میلی چندک زده بود، همانجا که پاتوغ قدیمیش بود. قفس کرکی که رویش شله ی سرخ کشیده بود. پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را…
ادامه مطلب ...

تراژدی لوازم و وسایل باقیمانده از صادق هدایت

برای آنکه ما دقیقا به این لوازم و وسایل برسیم باید از خانه پدری صادق هدایت آغاز کنیم. این خانه که متجاوز از ۱۵۰ سال عمر دارد از آن هدایت‌قلی‌خان هدایت اعتضادالملک بود. اعتضادالملک در سال ۱۳۲۳ قصد کرد خانه قدیمی را بفروشد. خانه فروخته شد و…
ادامه مطلب ...