آرشیو تگ: عباس معروفی

عباس معروفی

من اثر باستانی‌ام؛ شعری از عباس معروفی

من اثر باستانی‌ام پیکری از گذشته‌های دور آبم، خاکم، آتشم، نورم، نور انگار کن در موزه‌ای به تماشایم آمده‌ای انگار کن اسطوره‌ام در نور ببین مرا در سایه در تاریکی در آفتاب صبور ببین مرا امضای خدا بر من است برخلاف مجسمه‌ها قلبم…

با صدای تو دلم می‌لرزد؛ شعری از عباس معروفی

بی‌قراری ات را چون شره‌‌ای شراب مذاب بریز کف دست من عزیزکم تو می‌دانی که سال‌هاست در این سرزمین بارانی به یک قطره از آه عاشقانه‌ات محتاجم به نفس‌هات وقتی اسمم را صدا می‌کنی تو می‌دانی همیشه احتمال زلزله هست ولی زلزله‌ی نفس‌های…

من کمی بیشتر از عشق تو را می فهمم؛ شعری از عباس معروفی

من کمی بیشتر از عشق تو را می فهمم راه زیاد است، مهم نیست گاهی در این برهوت سرگردان می شوم، مهم نیست باد پسم می زند مدام سرما می رود توی جانم مهم نیست خودم را بغل می کنم فقط می خواهم بدانم جاده هر قدر دراز و طولانی باشد آخرش یک…

شعر چکیده‌ ناب تمام زنان جهان است؛ عباس معروفی

شعر چکیده‌ی ناب تمام زنان جهان است که در تو زندگی می‌کند شعر ارابه‌های مست خورشید است که با جست و خیزهای عاشقی از نفس نمی‌افتد نارنجی شعر یعنی ناز و کرشمه‌ی کلمات وقتی تو راه می‌روی شعر یعنی شهد شراب وقتی که حرف می‌زنی شعر یعنی…

در خواب من؛ شعری از عباس معروفی

در خواب من تاریخ و زمان عقل شان به ساعت ما می چرخید در خواب من شب ها ماهم بودی روزها خورشیدم در خواب من گفتی هر کس به دیوار نگاه کند جای نگاهش می ماند مثل اثر انگشت هزاران چشم روی این دیوارها بود هزاران گوش هزاران قلب که روزی می…

به انگشت هایت بگو؛ شعری از عباس معروفی

به انگشت‌هایت بگو لب‌های مرا ببوسند به انگشت‌هایت بگو راه بیفتند روی صورتم توی موهام قدم زدن در این شب گرم حالت را خوب می‌کند گل من گاهی نفس عمیق بکش و نگذار تنم از حسودی بمیرد عباس معروفی

عشق آزادی می‌آورد؛ شعری از عباس معروفی

شب با تو تمام می‌شود عشق من یادم باشد راز پرواز را توی بال‌هات بنویسم پرت بدهم در آبی آسمان تا ته سرخی شفق منتظرت بمانم بیایی بنشینی بر شانه‌ی راستم و گونه‌ی چپم را ببوسی بی ترس فردا بخندی بخندی بخندی تا تمام شود این دوریِ تلخ…

مرگ من و بوسه های تو؛ شعری از عباس معروفی

می‌خواهم خدا بین مرگِ من و بوسه‌های تو گیج شود آنهمه شراب یادت رفت قلبم را مشت ‌کنی قطره قطره بچکانی در جامی که دستت بود؟ می‌خواهم تو را جوری پرستش کنم که خدا خودش را از اول خلق کند آنهمه رنگ‌ یادت رفت یکیش را تنت کنی دنبال دگمه…