آرشیو تگ: فاطمه سادات رضوانی

فاطمه سادات رضوانی

مامان بزرگ؛ شعر کودکانه ای از فاطمه سادات رضوانی

امروز علی اومد خونه دید که تو خونه مهمونه یه کفش ساده و قشنگ کنار در تو ایوونه از تو حیاط خونه گفت سلام مامان سلام بابا بگید که این کفش کیه کی اومده خونه ی ما مامان جونش اومد بیرون با خنده گفت ای علی جون مامان بزرگت اومده چند…

مهد قرآن؛ شعری از فاطمه سادات رضوانی

امروز علی کوچولو چه شاد و بی قراره می خواد بره به باغی که سر تا سر بهاره یه باغ سبز و زیبا به اسم ((مهدقرآن)) که تو هوای پاکش می پیچه عطر ایمان آقا معلم مهد یه مرد مهربونه هزار هزار تا قصه هزار تا شعر می دونه کتاب آسمونی پر از…

باید نماز بخونم؛ شعر کودکانه ای از فاطمه سادات رضوانی

علی آقا ریزه میزه با ادب و تمیزه بهش میگن نمکدون بس که نمک میریزه نگاش کنید چه نازه لباش به خنده بازه می خواد که یاد بگیره یه دنیا حرف تازه وقتی اذان رو می گن می ره نماز میخونه می گه خدا دوست داره کسی که یاد اونه باید نماز بخونم…

بابای خوبم؛ شعر کودکانه ای از فاطمه سادات رضوانی

خبر خبر خبردار بابای خوب و پرکار خدای مهربونم اونو برام نگهدار می خوام یه شعر بخونم بدونه یاد اونم تا دنیا دنیا باشه من عاشقش می مونم بابای خوب و ماهم تویی پشت و پناهم مواظبی که هیچ چی نباشه سد راهم قشنگی مثل گل ها دوستت دارم…

تشکر ای خداجون؛ شعری کودکانه از فاطمه سادات رضوانی

علی چه تند و  تیزه ببین چه قد تمیزه برای خانوادش یه بچه عزیزه شب که میخواد بخوابه دندوناشو می شوره موقع خواب می خونه همیشه حمد و سوره علی خودش می دونه خدا چه مهربونه نیاز بچه ها رو یکی یکی می دونه علی میگه همیشه تشکر ای خداجون…

مامان چراغ خونه؛ شعری کودکانه از فاطمه سادات رضوانی

علی آقا ریزه میزه زبر و زرنگ و تیزه مواظبه تو خونه هیچ آشغالی نریزه می گه مامان خوبم همیشه در تلاشه تا هیچ زمانی کثیفی تو خونمون نباشه گناه داره تو خونه مامان بمونه تنها باید برم به یاریش به اتفاق بابا مامان چراغ خونه مامان…