آرشیو تگ: فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد

ستیزه ؛ شعری از فروغ فرخزاد

شب چو ماه آسمان پر راز گرد خود آهسته می پیچد حریر راز او چو مرغی خسته از پرواز می نشیند بر درخت خشک پندارم شاخه ها از شوق می لرزند در رگ خاموششان آهسته می جوشد خون یادی دور زنده‌گی سر می‌کشد چون لاله یی وحشی از شکاف گور از زمین دست…

عاشقانه؛ شعری از فروغ فرخزاد

ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تو ام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شایدم بخشیده از اندوه پیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه مژگان من ای ز گندمزار ها…

حسرت؛ شعری از فروغ فرخزاد

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز بی مهری و جفای تو باور نمی کنم دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا…

وداع؛ شعری از فروغ فرخزاد

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ نگاه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو…

زندگینامۀ فروغ فرخزاد به همراه ۲۱ پرترۀ تاریخی از او

فروغ‌زمان فرخزادِ عراقی، معروف به فروغ فرخزاد در ظهر ۸ دی‌ماه در خیابان معزالسلطنه کوچهٔ خادم آزاد در محلهٔ امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزیری‌تبار و محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای…

در برابر خدا؛ شعری از فروغ فرخزاد

از تنگنای محبس تاریکی، از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو، آه ای خدا ی قادر بی همتا یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه من بینی این مایه گناه و تباهی را، دل نیست این دلی که به من دادی در…

نغمه درد؛ شعری از فروغ فرخزاد

در منی و این همه زمن جدا با منی و دیده ات بسوی غیر بهر من نمانده راه گفتگو تو نشسته گرم گفتگوی غیر غرق غم دلم به سینه می تپد با تو بی قرار و بی تو بی قرار وای از آن دمی که بی خبر زمن برکشی تو رخت خویش از این دیار سایه توام بهر…

افسون چشمانم؛ شعری از فروغ فرخزاد

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم چرا بیهوده می گویی، دل چون آهنی دارم نمی دانی نمی دانی، که من جز چشم افسونگر در این جام لبانم، باده ی مرد افکنی دارم چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی…

کنون نزدیکتر بیا و گوش کن؛ شعری از فروغ فرخزاد

کنون نزدیکتر بیا و گوش کن به ضربه های مضطرب عشق که پخش می شود چون تام تام طبل سیاهان در هوهوی قبیله اندامهای من من حس میکنم من میدانم که لحظه ی نماز کدامین لحظه ست کنون ستاره ها همه با هم همخوابه می شوند من در پناه شب از انتهای…