آرشیو تگ: فریبا باکری

فریبا باکری

داستان کوتاه «علامت مشخصه» نوشتۀ فریبا باکری

هر کسی یک خصوصیت ظاهری دارد که منحصر به خودش است؛ چال روی گونه، بینی بزرگ، سر طاس.. علامت مشخصه‌ی من از وقتی که یادم می‌آید، خال روی دماغم به اندازه‌ی فضله‌ی کبوتر بود. پدرم مرتب برام شعر “ فلفل هندو سیاه و خال مه رویان سیاه/ هر دو جان…

اسیر سایه‌ها، داستان کوتاهی از فریبا باکری

دم خونه‌ی مامان و بابا همیشه شلوغ بود. برای همین نرسیده به خونه پارک کردم و پیاده به طرف اونجا راه افتادم. هوا تقریباً تاریک شده بود و منم خیلی خسته بودم. مامان و بابام خونه خواهرم یاسی بودند و قرصاشونو خونه جا گذاشته بودند. هنوز پامو از…

داستان کوتاه آرزو نوشته فریبا باکری

آرزو غرق بود، در افکار دور و درازش. ایستاده بود، در کنار خیابان و در جوار عابرانش. خیره بود، به آدمها، به ماشینها، به آمد و شد هر دوی آنها، مردم بسرعت می آمدند و شتابزده می رفتند. انگار همگی عجله داشتند. ناخودآگاه یاد مورچه هایی افتاد که در…

قتل کریستالی؛ داستان کوتاهی از فریبا باکری

مادرم با فریاد اسم تک تک ما را صدا می کرد: فرهاد، فرشاد، فرزاد؛ حتما اتفاق مهمی افتاده بود که این طور داد می زد.با عجله از پله ها پایین دویدم. موقع پایین رفتن؛ از پنجره ی باز راه پله، هوای داغ و شرجی مرداد ماه صورتم را گداخت. شهر ما با حدود…