آرشیو تگ: فریدون مشیری

فریدون مشیری

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز؛ شعری از فریدون مشیری

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم آن گاه به صد شوق چو مرغان سبکبال پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم خورشید از آن دور، از آن قله پربرف آغوش کند باز، همه مهر همه ناز سیمرغ طلایی پر و بالیست که چون من…

قھر مکن ای فرشته روی دلارا؛ شعری از فریدون مشیری

قھر مکن ای فرشته روی دلارا ناز مکن ای بنفشه موی فریبا بر دل من گر روا بود سخن سخت از تو پسندیده نیست ای گل رعنا شاخه خشکی به خارزار وجودیم تا چه کند شعله ھای خشم تو با ما طعنه و دشنام تلخ اینھمه شیرین چھره پر از خشم و…

بانوی رویاهای من؛ شعری از فریدون مشیری

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم اکنون که پیدا کرده ام، بنشین تماشایت کنم الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم بنشین که با من هر نظر، با چشم دل، با چشم سر هر لحظه خود را مست تر، از روی زیبایت…

طلوع؛ شعری از فریدون مشیری

چشم صنوبران سحر خیز بر شعله بلند افق خیره مانده بود. دریا، بر گوهر نیامده! آغوش می گشود. سر می کشید کوه، آیا در آن کرانه چه می دید؟ پر می کشید باد، آیا چه می شنید، که سرشار از امید، با کوله بار شادی، از دره می گذشت،…

با خون شعرهایم؛ فریدون مشیری

با دیدگان بسته، در تیرگی رهایم ای همرهان کجایید؟ ای مردمان کجایم؟ پر کرد سینه‌ام را فریاد بی شکیبم با من سخن بگویید ای خلق، با شمایم! شب را بدین سیاهی، کی دیده مرغ و ماهی ای بغض بی‌گناهی بشکن به های‌هایم سرگشته در بیابان،…