آرشیو تگ: ماندانا خاتمی

ماندانا خاتمی

عفرین سقوط کرد…؛ داستان کوتاهی از ماندانا خاتمی

عفرین سقوط کرد. باید بگویم اصلا اندوهگین نشدم و مانند بقیه مدعیان حقوق بشر، سوگوار ارزشها نشدم. به هیچ وجه هم نگرانِ افتادن آخرین برگ ِ خشک از درخت خزان زدهٔ انسانیت و شرافت نیستم. منتظر قضاوت همان یک سطر از تاریخ هم نیستم. اهمیتی…

زیر این عسلی ها؛ داستان کوتاهی از ماندانا خاتمی

این اولین بار بود که آن گیاه عجیب را می دیدیم البته گونه های مشابه اش را در گلخانه ها دیده بودیم. اما گیاهی با برگهای سرخ که آوندهایی شبیه رگهای برجسته ساعد انسان داشت و خارهایی به غایت تیز که او را از گونه ی گیاهان مشابهش موحش تر و نادر…

داستان کوتاه تاریک خانه نوشتۀ ماندانا خاتمی

صدا پشت درب اهنی تاریکخانه منتظر بود وپچ پچ هایی اهسته و طولانی مثل انبوه حشراتی بود که به لاشه ای کنار جاده چسبیده بودند. اهسته کلید زنگ زده را چرخاندم در که باز سد صداهای موهوم مثل انبوه حشرات تجزیه کننده به صورتم هجوم آوردند. در با…

داستان کوتاه فراموشی؛ نوشتۀ ماندانا خاتمی

- چرا دستهایی که مال منه باید باید تو دست یکی دیگه باشه. برای نسخه اش چند خواب اور نوشتم. می بایست زاناکس را از نیمه شروع کند و سه روز بعد قرص کامل. آخرین نسخه ی آن روز بود و بعد ناله ی خشدار لولا ماند و یک سالن خالی. منشی خداحافظی کرد.…

داستان کوتاه عروسی نوشتۀ ماندانا خاتمی

توی کوچه عروسی است. صدای ساز و آوازش کل کوچه را پر کرده. گاهی دستها بالا می رود. سوت می زنند و پا می کوبند. گاهی با ریتم کندی آرام می شوند. مرد هفت تیر را به به سمت من می گیرد و شلیک می کند. تیر به من نمی خورد. آهسته با اهنگ می رقصم. روی…

داستان کوتاه اتمام حجت نوشتۀ ماندانا خاتمی

باید به خرید می رفتم و قبل از امدن بچه ها از مدرسه به خانه بر می گشتم. در یک بریده ی باریک از روزنامه لیست کارهایی را که باید انجام می دادم زیر هم نوشتم. اول سری به دارو خانه زدم. بعد میوه و سبزی آش و قورمه. از کتاب فروشی انطرف چها راه که…

داستان کوتاه خانه تکانی نوشتۀ ماندانا خاتمی

وسط ریخت و پاش توی اتاق نشسته بودم و پاهایم را حرکت می دادم. از صدای یکنواخت انگشتهایم با کاغذها و دست نوشته هایی که اطرافم ریخته بود چندشم شد. بلند شدم. انها را مچاله کردم و در کیسه ای انداختم. باز جایی برای قدم زدن نداشتم. این بود که…

در جستجوی زمان از دست رفته؛ داستان کوتاهی از ماندانا خاتمی

وقتی گفت عاشقت نیستم خودش هم باور نمی کرد که به این زودی به توبه بیفتد. من هم نمی دانستم. فکر می کردم این هم مثل همه ی حرفهای تلخ یک دقیقه ای اش میگذرد و هیچکدام متوجه نشدیم که این جمله مثل یک تیر زهر الود خیلی اتفاقی تغییر مسیر می دهد و…

نه، نمردم هنوز؛ داستان کوتاهی از ماندانا خاتمی

مرگ انقدر ها که فکر می کردم غیر منتظره وعجیب نبود. چیزی مثل وزیدن باد تند وقتی شیشه ماشینی در حال سرعت را پایین بکشی. یا مثل بالا رفتن با اسانسوری پر سرعت. مرگ من خیلی ساده تر از این ها بود. هیچ شباهتی به انچه خوانده یا شنیده بودم نداشت.…

داستان کوتاه غم نوش، نوشتۀ ماندانا خاتمی

اینکه من ازدواج نکرده ام باعث اشفتگی کل خانه شده. خواهرم می گوید از غصه ی من مامان ارتروز زانو گرفته و بابا موهاش سفید شده. برای من خنده دار است اگر می گفت بابا قلبش گرفته یا مامان زخم معده شده باز میشد عذاب وجدانی چیزی گرفت. این بود که هر…