آرشیو تگ: مهری طهماسبی دهکردی

مهری طهماسبی دهکردی

شعر فصل پاییز؛ شعر کودکانه ای از مهری طهماسبی دهکردی

کلاغه میگه خبرخبر پرستوها میرن سفر حالا که فصل پاییزه برگ درختا می ریزه بارون می باره نم نم یه وقت زیاد یه وقت کم هوا یه خُرده سرده برگ درختا زرده پاییز خیلی قشنگه ببین چه رنگارنگه! مهری طهماسبی دهکردی

شعر پارک محله ما؛ شعری کودکانه از مهری طهماسبی دهکردی

پارک محله ما قشنگه و باصفا گل های زیبا داره حوض داره و آب نما یه باغبون پرکار اونجا مشغول کاره چمن ها را آب میده تو باغچه گل می کاره وقتی کاری ندارم میرم تو پارک می شینم رقص پروانه ها را روی گل ها می بینم پارک محله ی ما یه جای…

شعر ایران؛ شعری کودکانه از مهری طهماسبی دهکردی

سرزمین پاک من، ای ایران با مردم دلاور خوب و مهربان با کوه های بلند و با دشت و صحرا با آسمان آبی کویر و دریا در خاک پاکت، من جان گرفتم درس امید و ایمان گرفتم شد رهنمایم کتاب قرآن در سرزمینِ پاکِ دلیران آرزوی من آبادی تو جان…

شعر شب؛ شعر کودکانه ای از مهری طهماسبی دهکردی

چشب های تاریک شب های دراز پر از خاطره پر از رمز و راز توی آسمون صدها ستاره چراغونی رو یادم میاره ماه گاهی تمام گاهی باریکه چراغی واسه شب تاریکه خواب توی چشام باز می گیره جا آروم می خوابم تا صبح فردا مهری طهماسبی دهکردی

شعر کبوتر پر شکسته؛ شعری کودکانه از مهری طهماسبی دهکردی

توی حیاط خونه یک کبوتر نشسته دارم اونو می بینم انگار بالش شکسته شاید یه بچه ی بد سنگی زده به بالش بالش وقتی شکسته بد شده خیلی حالش کبوتر بیچاره! الهی برات بمیرم! الان برای بالت یه کم دوا می گیرم بالت رو زود می بندم اینکه غصه…

شعر مگس؛ شعری کودکانه از مهری طهماسبی دهکردی

رفتم به آشپزخانه تا بخورم یک چایی یک مگس وزوزکنان سویم آمد ازجایی نشست روی صورتم سرم را دادم تکان مگس کش را برداشتم هی به او دادم نشان اما مگس بی خیال می چرخید و می چرخید شاید که در خیالش برای من می رقصید پنجره را واکردم مگس…

داستان یک نقاشی؛ داستانی کودکانه از مهری طهماسبی دهکردی

سعید یک دانش آموز با چشمانی بسیار ضعیف بود. اگر عینک نمی زد، نمی توانست خوب ببیند. اما همیشه روی شیشه ی عینکش جای انگشتهای کثیفش دیده می شد. او همه چیز را کثیف و پرلکه می دید. یک روز آموزگار کاغذ سفید و تمیزی به او داد تا یک نقاشی بکشد.…

کاردستی خانم پرستار؛ داستانی کودکانه از مهری طهماسبی دهکردی

آن شب در بخش کودکان یک بیمارستان، دختر کوچولویی بستری بود. او اصلاً حوصله نداشت. دلش نمی خواست سرم توی دستش باشد و همین طور بی حرکت روی تخت بخوابد. مرتب نق می زد و به مادرش که روی یک صندلی کنار تختش نشسته بود می گفت: «پس کی این سرم تمام…

رمضان آمد و مهمونی به پا شد؛ شعر کودکانه ای از مهری طهماسبی دهکردی

رمضان آمد و مهمونی به پا شد نوبت مهمونی پاک خدا شد سفرۀ خدا پر از عطر نمازه پرِ از عبادت و راز و نیازه همه دستاشون به سوی آسمونه رو لبا نام خدای مهربونه رمضان ماه دعا ماه عبادت ماه مهربونی و برکت و رحمت مهری طهماسبی دهکردی