فنجان سردِ قهوه و دریا…؛ شعری از صوفی صابری
فنجــان سردِ قهوه و دریا.. تو نیستی
شبگریه و سکوت و تقلا... تو نیستی
یک آینــــه کــــه بـا رژلب مانده روی میز
یک کیفِ چرم، دولچه گابانا... تونیستی
یک جفت کفش، قرمز و غمگین کنار در
یک پیرهن سفید سراپـــا... تـــو نیستی
شرمنده…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...