آرشیو دسته بندی: داستان کوتاه

داستان کوتاه

یک دل نه، صد دل؛ داستان کوتاهی از سیمین بهبهانی

دختر به خیابان آمد، آراسته و دل‌پسند. هوا سرشار بود از عطر شکوفه‌های بهاری. نفس بیخ‌ زبان طعم عسل می‌گذاشت. خنکای نسیم جان را تازه می‌کرد. سفره‌ هفت‌سین دختر هیچ کم نداشت با سیب و سرکه و سمنو و سبزه و سنجد و سکّه. باید سری به گل‌فروشی…

عفرین سقوط کرد…؛ داستان کوتاهی از ماندانا خاتمی

عفرین سقوط کرد. باید بگویم اصلا اندوهگین نشدم و مانند بقیه مدعیان حقوق بشر، سوگوار ارزشها نشدم. به هیچ وجه هم نگرانِ افتادن آخرین برگ ِ خشک از درخت خزان زدهٔ انسانیت و شرافت نیستم. منتظر قضاوت همان یک سطر از تاریخ هم نیستم. اهمیتی…

داستان به کی سلام کنم؟ نوشتۀ سیمین دانشور

« واقعا کی ماند که بهش سلام بکنم؟ خانم مدیر مرده، حاج اسماعیل گم شده، یکی یکدانه دخترم نصیب گرگ بیابان شده… گربه مرد، انبر افتاد روی عنکبوت و عنکبوت هم مرد… و حالا چه برفی گرفته! هر وقت برف می بارد دلم همچین می گیرد که می خواهم سرم را بگوبم…

داستان کوتاه سیندرلا نوشتۀ اعظم نادری

مامان اون شب وقتی خدا و فرشته ها خوابیدند آروم در آسمون رو باز کرد و اومد بیرون. یک ستاره ی کوچولو گذاشت لای در که محکم بسته نشه و بچه فرشته ها رو بیدار کنه. بعد بدو بدو پله ها رو اومد پایین. من جلدی نشستم لبه ی تخت و بغلم رو باز کردم که…

زیر این عسلی ها؛ داستان کوتاهی از ماندانا خاتمی

این اولین بار بود که آن گیاه عجیب را می دیدیم البته گونه های مشابه اش را در گلخانه ها دیده بودیم. اما گیاهی با برگهای سرخ که آوندهایی شبیه رگهای برجسته ساعد انسان داشت و خارهایی به غایت تیز که او را از گونه ی گیاهان مشابهش موحش تر و نادر…

داستان کوتاه عادت نوشتۀ امیررضا لطفی پناه

به نظرم بدترین نوع عادت، عادت به زندگیه! اینکه باورت بشه که زندگی قابل پیشبینیه و کاری کنی که هر روزت، فرقی با دیروز نداشته باشه؛ یعنی تمام ثانیه های عمرت رو قبلا تجربه کرده باشی و نخوای که چیزهای جدیدی رو تجربه کنی! من توی اداره ی پست…

داستان کوتاه اردیبهشت؛ نوشته نازنین هاتفی

اردیبهشت که اولا این شکلی نبود؛ اردیبهشت عطر بهار نارنجای ته حیاط عزیزجونو داشت؛ اردیبهشت توو حیاط عزیز جون، یه تیکه از خود بهشت بود. وقتی پای صحبتاش مینشستی میگفت اون سالای دور که سیزده سالش بود و تازه داده بودنش به آسدرضا، بهونه ی خونه و…

فیلم عروسی؛ داستان کوتاهی از بابک اسحاقی

امروز داشتیم فیلم عروسیمان را نگاه می کردیم. ۹ سال به ظاهر زمان زیادی نیست اما اتفاقاتی که طی این مدت افتاده بود انقدر زیاد و عجیب بودند که سخت است باور کنی فقط نُه سال از آن روز تابستانی گذشته باشد. بچه هایی که حالا برای خودشان خانم و…

دیده ام؛ داستان کوتاهی از فرشید خیرآبادی

انگار دویست و اندی سالم است یا بیشتر. تا بحال به کسی سن و سالم را نگفته ام. زندگی ام ثابت بوده اما در مقابل چشمانم همه چیز در حرکت بود، جهانی در گردش. سال هاست چشم و گوشم؛ چیزهای بسیار دیده وُ چیزهای بسیار شنیده ام. هرچه دیده و شنیده ام…

داستان کوتاه تاریک خانه نوشتۀ ماندانا خاتمی

صدا پشت درب اهنی تاریکخانه منتظر بود وپچ پچ هایی اهسته و طولانی مثل انبوه حشراتی بود که به لاشه ای کنار جاده چسبیده بودند. اهسته کلید زنگ زده را چرخاندم در که باز سد صداهای موهوم مثل انبوه حشرات تجزیه کننده به صورتم هجوم آوردند. در با…