آرشیو دسته بندی: داستان کوتاه

داستان کوتاه

پریزاد من و ترنج چوبینش، داستان کوتاهی از سیمین بهبهانی

پریزاد شیرینم! قندم، عسلم، شیرم، شکرم! ترنج چوبینت می‌شکافند تا مرده‌ات برآرند و به خاکت بسپارند به سال هشتم عمر! زاده شدی به سرزمین توهم نژاد بر‌تر، بدان جا که کوره‌ها افروخته بودند و جهودان را سوخته. کولیان را حوالهٔ مرگ کرده بودند و…
متن کامل ...

داستان کوتاه پنجره بیمارستان نوشتۀ پائولو کوئلیو

دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با هم صحبت…
متن کامل ...

داستان کوتاه مادلن نوشتۀ صادق هدایت

پریشب آنجا بودم، در آن اطاق پذیرائی کوچک. مادر و خواهرش هم بودند، مادرش لباس خاکستری و دختـرانش لباس سرخ پوشیده بودند، نیمکت های آنجا هم از مخمل سرخ بود، من آرنج را روی پیانو گذاشـته بـه آنهـا نگـاه میکردم. همه خاموش بودند مگر سوزن گرامافون…
متن کامل ...

داستان کوتاه انیس نوشتۀ سیمین دانشور

در که زدند، بتول خانم خودش در را باز کرد و از دیدن‌ انیس جا خورد. دو تپه سرخاب روی گونه‌ها، چکمه‌ی سیاه لاستیکی به پا و پیراهن قرمز چسبان تنش بود و زانوها و قسمتی از رانهایش را با سخاوت به نمایش گذاشته بود، نه چادر نمازی و نه سربند سفید که…
متن کامل ...

یک دل نه، صد دل؛ داستان کوتاهی از سیمین بهبهانی

دختر به خیابان آمد، آراسته و دل‌پسند. هوا سرشار بود از عطر شکوفه‌های بهاری. نفس بیخ‌ زبان طعم عسل می‌گذاشت. خنکای نسیم جان را تازه می‌کرد. سفره‌ هفت‌سین دختر هیچ کم نداشت با سیب و سرکه و سمنو و سبزه و سنجد و سکّه. باید سری به گل‌فروشی…
متن کامل ...

عفرین سقوط کرد…؛ داستان کوتاهی از ماندانا خاتمی

عفرین سقوط کرد. باید بگویم اصلا اندوهگین نشدم و مانند بقیه مدعیان حقوق بشر، سوگوار ارزشها نشدم. به هیچ وجه هم نگرانِ افتادن آخرین برگ ِ خشک از درخت خزان زدهٔ انسانیت و شرافت نیستم. منتظر قضاوت همان یک سطر از تاریخ هم نیستم. اهمیتی…
متن کامل ...

داستان به کی سلام کنم؟ نوشتۀ سیمین دانشور

« واقعا کی ماند که بهش سلام بکنم؟ خانم مدیر مرده، حاج اسماعیل گم شده، یکی یکدانه دخترم نصیب گرگ بیابان شده… گربه مرد، انبر افتاد روی عنکبوت و عنکبوت هم مرد… و حالا چه برفی گرفته! هر وقت برف می بارد دلم همچین می گیرد که می خواهم سرم را بگوبم…
متن کامل ...

داستان کوتاه سیندرلا نوشتۀ اعظم نادری

مامان اون شب وقتی خدا و فرشته ها خوابیدند آروم در آسمون رو باز کرد و اومد بیرون. یک ستاره ی کوچولو گذاشت لای در که محکم بسته نشه و بچه فرشته ها رو بیدار کنه. بعد بدو بدو پله ها رو اومد پایین. من جلدی نشستم لبه ی تخت و بغلم رو باز کردم که…
متن کامل ...

زیر این عسلی ها؛ داستان کوتاهی از ماندانا خاتمی

این اولین بار بود که آن گیاه عجیب را می دیدیم البته گونه های مشابه اش را در گلخانه ها دیده بودیم. اما گیاهی با برگهای سرخ که آوندهایی شبیه رگهای برجسته ساعد انسان داشت و خارهایی به غایت تیز که او را از گونه ی گیاهان مشابهش موحش تر و نادر…
متن کامل ...

داستان کوتاه عادت نوشتۀ امیررضا لطفی پناه

به نظرم بدترین نوع عادت، عادت به زندگیه! اینکه باورت بشه که زندگی قابل پیشبینیه و کاری کنی که هر روزت، فرقی با دیروز نداشته باشه؛ یعنی تمام ثانیه های عمرت رو قبلا تجربه کرده باشی و نخوای که چیزهای جدیدی رو تجربه کنی! من توی اداره ی پست…
متن کامل ...