آرشیو دسته بندی: داستان کوتاه

داستان کوتاه

راه بهشت؛ داستان کوتاهی از پائولو کوئلیو

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان…
متن کامل ...

داستان کوتاه رموز و آداب عشق از جبران خلیل جبران

دیروز بر دروازه معبد ایستادم و از رهگذران درباره ی رموز و آداب عشق پرسیدم. مردی میانسال می گذشت. جسمی بی رمق و چهره ای غمگین داشت آهی کشید و گفت عشق میراثی است از اولین انسان که استحکام و توانایی را ضعیف ساخته است. جوانی تنومند و…
متن کامل ...

داستان کوتاه خوش اقبال اثر آنتوان چخوف

قطار مسافربری از ایستگاه بولوگویه که در مسیر خط راه آهن نیکولایوسکایا قرار دارد به حرکت در آمد. در یکی از واگنهای درجه دو که در آن استعمال دخانیات آزاد است، پنج مسافر در گرگ و میش غروب، مشغول چرت زدن هستند. آنها دقایقی پیش غذای مختصری خورده…
متن کامل ...

تابستانی که گذشت؛ داستان کوتاهی از نسترن بشردوست

مامان کف پایم را روی ران اش گذاشت و گفت:« ببین با پاهاش چی کار کرده ذلیل مرده»بعد پر را توی شیشه ی دوا گلی فرو کرد و روی شکاف های کف پاهام کشید. جیغ کشیدم. آبجی فرخنده روی موهام دست کشید و پرسید:«آخه دخترا پا برهنه بازی می کنن؟ صد بار نگفتم…
متن کامل ...

داستان کوتاه خواب نوشتهٔ ماندانا خاتمی

خوابم نمی برد. امشب از آن شب‌هاست که بی موقع بیدار شده‌ام و طول می‌کشد تا دوباره به کرختی خواب بروم. فقط همین نیست؛ هوشیاری چنان توی سلول‌هایم رفته که هر کدام از سلول‌هایم که شل می شود تا بخوابد ناگهان آن دیگری فریاد می‌زند و می‌گوید:…
متن کامل ...

داستان کوتاه «نسخه‌پیچ»، نوشته ابوذر قاسمیان

از وقتی احد ترخیص شد، بهداری بدون سرباز ماند. در به در دنبال کسی می‌گشتند که از دارو و این ‌جور‌ چیزها سر در بیاورد. از گوراب تا دهلران راهی نبود، ولی آمبولانس پادگان تا روشن بشود نصف روز گذشته بود. پادگان که نه، منطقه‌ای عملیاتی توی…
متن کامل ...

پریزاد من و ترنج چوبینش، داستان کوتاهی از سیمین بهبهانی

پریزاد شیرینم! قندم، عسلم، شیرم، شکرم! ترنج چوبینت می‌شکافند تا مرده‌ات برآرند و به خاکت بسپارند به سال هشتم عمر! زاده شدی به سرزمین توهم نژاد بر‌تر، بدان جا که کوره‌ها افروخته بودند و جهودان را سوخته. کولیان را حوالهٔ مرگ کرده بودند و…
متن کامل ...

داستان کوتاه پنجره بیمارستان نوشتۀ پائولو کوئلیو

دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با هم صحبت…
متن کامل ...

داستان کوتاه مادلن نوشتۀ صادق هدایت

پریشب آنجا بودم، در آن اطاق پذیرائی کوچک. مادر و خواهرش هم بودند، مادرش لباس خاکستری و دختـرانش لباس سرخ پوشیده بودند، نیمکت های آنجا هم از مخمل سرخ بود، من آرنج را روی پیانو گذاشـته بـه آنهـا نگـاه میکردم. همه خاموش بودند مگر سوزن گرامافون…
متن کامل ...

داستان کوتاه انیس نوشتۀ سیمین دانشور

در که زدند، بتول خانم خودش در را باز کرد و از دیدن‌ انیس جا خورد. دو تپه سرخاب روی گونه‌ها، چکمه‌ی سیاه لاستیکی به پا و پیراهن قرمز چسبان تنش بود و زانوها و قسمتی از رانهایش را با سخاوت به نمایش گذاشته بود، نه چادر نمازی و نه سربند سفید که…
متن کامل ...