مرور رده

شعر

نمی‌دانم چه کسی صاحب من است شعری از شیرکو بیکس

نمی‌دانم چه کسی صاحب من است؟ کدام خدا صاحب من است؟ کدام شیطان؟ نمی‌دانم چه کسی حامی من است؟ نه آسمان به دادم می‌رسد نه دنیا نه قانون نه ناقوس کلیسا و نه مناره مسجدها نمی‌دانم آخر من به که و به چه سوگند یاد کنم نمی‌دانم چه کسی…
ادامه مطلب ...

دیوار عشق شعری از جان یوجل

تو بودی آیا؟ یا که تنهائیم بود؟ در دل تاریکی چشمان قی آلودمان را می‌گشودیم بر زبانمان ناسزایی از شامگاه مانده سالن‌ها، نمایشنامه‌ها، عاشقان هنر… دغدغه هر روز من تو را به میان آدم‌ها آوردن بود بر سینه‌ات شکوفه‌ای با بوی آمونیاک تنهایی…
ادامه مطلب ...

به شما ربطی ندارد شعری از ان سکستون

از این بالا از این آشیانه کلاغ می بینم تجمع گروهی اندک را همشهریان من جمع نشوید اینجا خبری نیست نمایشی در کار نیست من مشغول مردن ام هستم خبری جز این سه سر خمیده نیست آن پایین سربازها می خندند چون سربازان همه قرن ها خبری نیست…
ادامه مطلب ...

الهام بخش نازنین من بود او شعری از لیندا پاستان

الهام بخش نازنین من بود او وقتی با آن همه کلمه ی بی جان سر و کله می زدم با حروف عطف و اضافه اما و اگر و پس از آنکه با دستورِ زبان دراز افسردگی می آمد کنارم می نشست شادمانی ِ ناب آسایش را مثل نور خورشید بر اولین بافه ی کاه به یاد…
ادامه مطلب ...

ولی در قلب من بهاری نیست شعری از جون بایز

جایی که یخ پاره ها آویزانند و شکوفه ها می رقصند ولی در قلب من بهاری نیست تو بهار من بودی، تابستان من هم بی تو، همیشه زمستان است گله ها به سوی شمال می روند و یاس ها می شکفند شب ها، یاس ها اتاق روشن از مهتاب مرا عطر آگین می کنند تو…
ادامه مطلب ...

پسرم شعری از ناظم حکمت

پسرم ستاره‌ها را به خوبی بنگر شاید دیگر نبینیشان. شاید دیگر در نور ستار‌ه‌ها نتوانی آغوشت را به بی‌انتهایی افق باز کنی پسرم افکارت به اندازه‌ی تاریکی‌های روشن شده با ستاره‌ها زیبا، دهشتناک، قدرتمند و خوب است. ستاره‌ها و افکارت…
ادامه مطلب ...

این پلنگ چه مغرور به نظر می‌رسد شعری از شل سیلور استاین

این پلنگ چه مغرور به نظر می رسد چه کلاهی سرش گذاشته با آن خالهای تنش فکر می کند خیلی قشنگ است حتماً از زندگی اش کاملاً راضی است بیچاره پلنگ نمی داند که من او را با مدادم روی کاغذ کشیده ام و هر وقت بخواهم می توانم او را پاک کنم اما…
ادامه مطلب ...

شاعر جهالت شعری از ان سکستون

شاید که زمین معلق است در هوا، نمی‌دانم من. شاید ستاره‌ها برش‌های کاغذی کوچکی هستند که قیچی غول پیکری بریده باشدشان، نمی‌دانم من. شاید که ماه اشکی ست در آسمان، نمی‌دانم من. و شاید خداوند آوایی‌ست ژرف، که ناشنوایی شنیده باشدش، من…
ادامه مطلب ...

سرود عشق شعری از هرمان هسه

من گَوزنم تو آهو پرنده تو و درخت من تو آفتاب و من برف تو روز هستی و من رویا شب‌ها از دهان خفته‌ام پرنده‌ای طلایی پر می‌کشد به سوی تو صدایش روشن است بال‌هایش رنگی سرودِ عشق می‌خواند برای تو سرود مرا هرمان هسه ترجمه از مصطفی…
ادامه مطلب ...

تنهایی شعری از دریتا کومو

تنهایی تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مدام صدای غریبه‌ای‌ست که سراغ دیگری را می‌گیرد از من یک‌شنبه‌ی سوت‌وکوری‌ست که آسمان ابری‌اش ذرّه‌ای آفتاب ندارد حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌برد حوصله‌ام را تنهایی زل‌زدن از پشت شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد…
ادامه مطلب ...

پرنده یخ پر ریخته است شعری از رزه آوسلندر

پرنده یخ پر ریخته است نسیم جان‌بخش پرندگان نوشکفته را با خود می‌آورد در خاطر ما گل‌ها همه با هم به خواب زمستانی رفته بودند حالا اما بیدار می‌شوند و ما باغیم در جهانی که چشم باز می‌کند در قراری سبز بین گل و درخت قلب یاس ما…
ادامه مطلب ...