مرور رده

شعر

شعر اردلان سرفراز برای پدرش

شعر اردلان سرفراز برای پدرش زمانی سروده شد که خبر مرگ او را شنید و در راه سفر برای سوگواری او بود. اردلان سرفراز در سال ۱۳۲۹ در شهر داراب چشم به دنیا گشود. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود و زندگی شاعرانه خود را از سال اول دبیرستان در…
ادامه مطلب ...

قاصدک شعری از مهدی اخوان ثالث

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما، ‌اما گرد بام و در من بی ثمر می‌گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را…
ادامه مطلب ...

لطفا با من گریه کن، شعری از چارلز بوکوفسکی

چیزهایی هستند که می‌توانند مرا له کنند مثل صورت‌های بی‌روح مثل پاکت‌ها مثل کلوچه‌ها مثل زن‌های اجیر شده مثل کشورهایی که ادعای عدالت می‌کنند مثل آخرین بوسه و اولین بوسه، مثل دست‌هایی که زمانی عاشق تو بودند و تو این‌ها را می‌دانی،…
ادامه مطلب ...

باید زیست شعری از مهدی اخوان ثالث

زندگی با ماجراهای فراوانش، ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛ چیست اما ساده تر از این، که در باطن تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟ من بگویم، یا تو می‌گویی هیچ جز این نیست؟…
ادامه مطلب ...

ارغوان شعری از هوشنگ ابتهاج

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی ست هوا؟ یا گرفته است هنوز؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است آفتابی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه می‌بینم دیوار است آه این سخت سیاه آن…
ادامه مطلب ...

چرا صدایم کردی؟ شعری از حسین پناهی

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم چرا صدایم کردی چرا ؟ سراسیمه و مشتاق سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی نشان به آن نشان که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت و عصر عصر والیوم بود!
ادامه مطلب ...

دستِ مرا می گیری شعری از مارگارت اتوود

دستِ مرا می‌گیری و ناگهان می‌بینم مشغول تماشایِ فیلمی مبتذل‌ام، فیلم ادامه پیدا می‌کند و عجیب است که مجذوب آن شده‌ام با حرکتِ آهسته می‌رقصیم در هوائی که از کلماتِ قصار بویِ نا گرفته پشتِ گلدان‌هایِ بزرگ و بی‌پایان دیدار…
ادامه مطلب ...

روزنامه خواندن کار خطرناکی است شعری از مارگارت اتوود

وقتی در جعبه‌یِ پر از ماسه قلعه‌هایِ خوشگل می‌ساختم، گودال‌هایِ عجول از اجسادی که با بولدوزر می‌روبند پر می‌شد و وقتی، سر و زلف آراسته و تمیز، به مدرسه می‌رفتم گام‌های‌ام بر تَرَک‌های آسفالت، بمب‌هایِ سرخ می‌ترکاندند. حالا…
ادامه مطلب ...

یک رویا شعری از خورخه لوئیس بورخس

سه تن آن را می‌دانستند زنی که معشوقه‌ی کافکا بود کافکا او را به خواب دیده بود. سه تن آن را می‌دانستند مردی که دوست کافکا بود کافکا او را به خواب دیده بود. سه تن آن را می‌دانستند زن به دوست گفت: دلم می‌خواهد امشب با من عشقبازی کنی.…
ادامه مطلب ...

عبور از آب شعری از سیلویا پلات

دریاچه سیاه، قایق سیاه، دو آدم سیاه کاغذی به کجا می روند درختان سیاهی که در اینجا می نوشند؟ لابد سایه هایشان کانادا را می پوشاند. نوری کوچک از گل های آبی تصفیه می شود برگ هایشان ما را در شتاب نمی خواهند: آنها گرد و پهن و…
ادامه مطلب ...

سفر شعری از توماس ترانسترومر

در ایستگاه مترو ازدحامی میان پوسترها در نورِ مرده‌ی خیره‌. قطار آمد و با خود برد چهره‌ها و چمدان‌ها را. ایستگاه بعدی تاریکی. نشستیم در واگن‌ها چون مجسمه‌ها که می‌لغزیدند در شکاف‌ها. اجبار، رویاها‌، اجبار. در…
ادامه مطلب ...

قلبت همراه من است شعری از ای ای کامینگز

قلبت همراه من است (درون قلبم می‌برمش) هرگز بی قلب تو نیستم (هر کجا بروم تو می‌روی، عزیزم؛ و هر کار که کنم کار توست، نازنینم) نمی‌ترسم از هیچ تقدیری (که تو تقدیر منی، دلبندم) نمی‌خواهم هیچ جهانی را (که تو، زیبا، جهان منی، جهان واقعی…
ادامه مطلب ...