آرشیو دسته بندی: شعر

شعر

به خدای ناشناخته، شعری از فریدریش نیچه

دیگر بار، پیش از آنگه بکوچم و نگاهم را به بالا بردوزم، دست هایم را بلند می کنم به سوی تویی که از او گریزانم و به شکوهمندی، می ستایمش در محرابی در سویدای دلم که هماره صدای او را طنین می افکند. و بر پیشانی اش این کلام درخشان نقش است؛…

شعر را با تو قسمت می کنم، سروده ای از نزار قبانی

شعر را با تو قسمت می کنم. همان سان که روزنامه ی بامدادی را. و فنجان قهوه را و قطعه ی کرواسان را. کلام را با تو دو نیم می کنم… بوسه را دو نیم می کنم… و عمر را دو نیم می کنم… و در شب های شعرم احساس می کنم که آوایم از میان لبان تو…

غروب پاییز؛ شعری از فریدون مشیری

لم خون شد از این افسرده پاییز از این افسرده پاییز غم انگیز غروبی سخت محنت بار دارد ھمه درد است و با دل کار دارد شرنگ افزای رنج زندگانی ست غم او چون غم من جاودانی ست افق در موج اشک و خون نشسته شرابش ریخته جامش شکسته گل و گلزار را چین…

چه لذتی دارد آغاز، شعری از برتولت برشت

چه لذتی دارد آغاز! دمیدنِ سحر اولین چمن وقتی که رنگ سبز تقریباً از یاد رفته است. وای،اولین صفحه‌ی کتابِ دلخواه‌ات!غافل‌گیری ! آهسته بخوان بخش ناخوانده‌اش خیلی زود باریک خواهد شد! و نخستین مشتِ آب بر چهره‌ی رنگ پریده. پیراهن…

شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بود؛ شعری از حسین منزوی

شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بود کامی از عمر که همراه تو راندم خوش بود در خیالم که نه پرهیز و نه پروای تو داشت بوسه ها کز لب نوش تو ستاندم خوش بود و آن همه گل که نسیمانه به شکرانه ی تو چیدم از باغ دل و بر تو فشاندم خوش بود…

در فاصله‌ دو سکوت، شعری از یانیس ریتسوس

درِ این اتاق‌ها را یکی‌یکی باز می‌کنیم و سرک می‌کشیم از اتاق سفید می‌رسیم به اتاق صورتی از اتاق سبز می‌رسیم به اتاق سیاه از آب‌انبار قدیمی می‌رسیم به صندوق‌خانه‌ی مادربزرگ من این درها را تنها برای تو باز کرده‌ام من این ستاره‌ها…

به تو می ‌اندیشم، شعری از ویکتور خارا

به تو می ‌اندیشم در گذر از خیابان های شهر به تو می ‌اندیشم هنگامی که به چهره ‌ها می نگرم از میان پنجره ‌های مه‌ آلود نمی ‌دانم که کیستند و چه می کنند به تو می اندیشم عشق من، به تو می اندیشم همراه زندگی من اکنون و در آینده ساعت…

دلم سخت معجزه می‌خواهد؛ شعری از پل الوار

من اینجا دلم سخت معجزه می‌خواهد و تو انگار معجزه‌هایت را گذاشته‌ای برای روز مبادا. چشم‌اندازى عریان که دیرى در آن خواهم زیست چمنزارانى گسترده دارد که حرارت تو در آن آرام گیرد چشمه‌هایى که پستان‌هایت روز را در آن به درخشش وا…

شعر من در مدح هیچ‌کس نیست، شعری از ویکتور خارا

نه برای خواندن است که می‌خوانم نه برای عرضه‌ی صدایم. نه! من آن شعر را با آواز می‌خوانم که گیتار پُر احساس من می‌سراید. چرا که این گیتار قلبی زمینی دارد. و پرنده‌وار، پرواز کُنان در گذر است. و چون آب مقدس دلاوران و شهیدان را به مهر و…

امید؛ شعری از ناظم حکمت

جنازه‌ام زیر چکمه‌های شما نمی‌ماند برمی‌خیزد شما را قدرت آن نیست که زمین گیرم کنید تابوت من روان نمی‌شود روی دست‌ها و پله‌ها برای رسیدن به من کوتاهند. ستاره‌ای می‌شوم خورشید، ماه با باران می‌بارم و جهان از گل‌های کوچکم سرشار…