آرشیو دسته بندی: شعر

شعر

درخت آلو شعری از برتولت برشت

در حیاط درخت آلویی هست! درختی کوچک؛ که کسی باورش ندارد! دستی به او نمی‌رسد؛ نرده‌ها احاطه‌اش کرده‌اند. دلش می‌خواهد رشد کند درخت کوچک! آری، دلش می‌خواهد رشد کند؛ و برای کسی مهم نیست سهم اندکش از آفتاب! چه کسی باور می‌کند…
متن کامل ...

کیست آن که به پیش می‌راند، شعری از اکتاویو پاز

کیست آن که به پیش می‌راند قلمی را که بر کاغذ می‌گذارم در لحظه‌ی تنهایی؟ برای که می‌نویسد آن که به خاطر من قلم بر کاغذ می‌گذارد؟ این کرانه که پدید آمده از لب‌ها، از رویاها از تپه‌یی خاموش، از گردابی از شانه‌یی که بر آن سر می‌گذارم و…
متن کامل ...

رازها در راه شعری از توماس ترانسترومر

روشنی روز برچهره‌ای تابید که خواب بود رویایی پرشورتر دید اما بیدار نشد تاریکی برچهره‌ای تابید که می‌رفت در میان دیگران در نورهای بی‌قرار خورشید پُرتوان تاریک شد ناگهان، گویی از رگبار دراتاقی ایستاده بودم که تمام لحظه‌ها را در بر…
متن کامل ...

شعر پروانه سرودهٔ نیلوفر لاری‌پور

به من فکر کن قبل از خواب در لحظه های مکاشفه در آخرین ثانیه هشیاری بگذار پروانه ای که روی شانه ات نشسته عطر گیسوان مرا نفس بکشد در آن سوی مرزهایی که بین ما فاصله انداخته ... قبل از خواب مرا با چشم های دیروزم به یاد بیاور با همان…
متن کامل ...

شعر عروسی سرودهٔ آیدا خاقانی

ریسه‌های زرد و قرمز و نارنجی آویخته از دیوارهای فصل هلهله‌ی باد پیچیده در دهلیزِ آسمان کوچه‌ی مهر، آیینه بندان شده دخترِ بهار را به عقدِ زمستان در آورده‌اند! پشت درِ آبان، اگر این شبِ وصل به صبح برسد نطفه‌ی هزاران برگ سبز…
متن کامل ...

دسته گلی برای او شعری از سیلویا پلات

تب و تاب تولیپ‌ها را حدی نیست. زمستان این‌جاست بین چه سپید، چه ساکت، چه برف پوش است همه‌چیز دارم آرامش یاد می‌گیرم، آرام دراز می‌کشم مثل نور براین دیوارهای سپید، این دست‌ها، این بستر هیچ‌ام و هیچ کاری با این هیجان‌ها ندارم اسم و…
متن کامل ...

دیوانه نیستم، به خدا سخت عاشقم شعری از فریدون مشیری

صبح از دریچه سر به درون می‌کشد به ناز وز مشرقِ خیال تو صبحِ تابناک‌تری را سر در کنار من با چهره شکفته چو گل‌های نسترن لبخند می‌زنی من آفتاب پاک‌تری را در نوشخندِ مهر تو می‌بینم در مطلعِ بلند شکفتن من روز خویش را…
متن کامل ...

چهره‌ی تو را می‌جویم شعری از اکتاویو پاز

هذیانم را دنبال می‌کنم، اتاق‌ها، خیابان‌ها کورمال‌کورمال به‌درون راه‌روهای زمان می‌روم از پلّه‌ها بالا می‌روم و پایین می‌آیم بی‌آن‌که تکان بخورم با دست دیوارها را می‌جویم به نقطه‌ی آغاز بازمی‌گردم چهره‌ی تو را می‌جویم به میان کوچه‌های…
متن کامل ...

می‌خواهم در خواب تماشایت کنم شعری از مارگارت اتوود

می‌خواهم در خواب تماشایت کنم می‌دانم که شاید هرگز اتفاق نیافتد می‌خواهم تماشایت کنم در خواب بخوابم با تو تا به درون خوابت درآیم چنان موج روان تیره‌‌ای که بالای سرم می‌لغزد و با تو قدم بزنم از میان جنگل روشن مواج برگ‌های آبی و سبز…
متن کامل ...

پس می خواهی نویسنده باشی شعری از چارلز بوکوفسکی

با وجود همه چیز اگر از درون‌ات فوران نمی‌کند ننویس برادر من مگر اینکه همینطوری بی دعوت از اعماق وجودت بیاید و از قلبت و از ذهنت و از دهانت وگرنه ننویس خواهر من اگر باید ساعت‌ها بنشینی خیره به صفحه‌ی کامپیوتر قوز کرده بالای سر ماشین…
متن کامل ...