مرور رده

فرهنگ

هوای عشق بارانی است شعری از ریچارد براتیگان

نمی‌دانم این چه حسی است، تا می‌آیم دختری را بسیار دوست داشته باشم به خود شک می‌کنم و این موضوع عصبانیم می‌کند. درستش را نمی‌گویم شاید هم دارم شروع می‌کنم به امتحان کردن ارزیابی کردن، و محاسبه کردن چیزی که می‌گویم. وقتی می‌گویم: «…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه آدم کش‌ها اثر ارنست همینگوی

در سالن غذاخوری هِنری باز شد و دو مرد آمدند تو. پشت پیشخوان نشستند. جورج از آن‌ها پرسید: «چی می‌خورین؟». یکی از آن‌ها گفت: «نمی‌دونم. اَل، تو چی می‌خوری؟». اَل گفت: «نمی‌دونم. نمی‌دونم چی می‌خورم». بیرون هوا داشت تاریک می‌شد. آن‌ور…
ادامه مطلب ...

مرا هزار امید است و هر هزار تویی شعری از سیمین بهبهانی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی! شروع شادی و پایان انتظار تویی بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی شهاب زودگذر لحظه‌های…
ادامه مطلب ...

چشم‌های سگ آبی نوشته‌ گابریل گارسیا مارکز

آن‌وقت نگاهی به من انداخت. فکر کردم اول زن به من نگاه می‌کرده. اما بعد که پشت چراغ رویش را برگرداند و من نگاه لغزنده و سمج او را، از روی شانه‌ام، در پشت سر احساس کردم، فهمیدم این من بوده‌ام که ابتدا به او نگاه می‌کرده‌ام. سیگاری روشن کردم.…
ادامه مطلب ...

شعر برف از مهدی اخوان ثالث

شعر برف اخوان ثالث یکی از زیباترین اشعار عاشقانه و اشعار غمگین مهدی اخوان ثالث است. م امید در شعر برف یاس و عشق را به زیبایی به تصویر کشیده است. پاسی از شب رفته بود و برف می بارید، چون پرافشان پری های هزار افسانه از یادها رفته. باد چونان…
ادامه مطلب ...

دنیای رویای من شعری از لنگستون هیوز

من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن هیچ انسانی انسان دیگر را خوار نمی‌شمارد زمین از عشق و دوستی سرشار است و صلح و آرامش، گذرگاه‌هایش را می‌آراید. من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن همه‌گان راه گرامی ِ آزادی را می‌شناسند…
ادامه مطلب ...

من در تو نگاه می‌کنم شعری از احمد شاملو

دیرگاهی‌ست که دستی بداندیش دروازه‌ی کوتاه خانه‌ی ما را نکوفته است. در آیینه و مهتاب و بستر می‌نگریم در دست‌های یکدیگر می‌نگریم و دروازه ترانه‌ی آرامش‌انگیزش را در سکوتی ممتد مکرر می‌کند. بدین‌گونه زمزمه‌یی ملال‌آور را به سرودی…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه رنگ زرد نوشتۀ رابرت لوئی استیونسن

در شهری خاص، طبیبی زندگی می‌کرد که رنگ زرد می‌فروخت. هر کس که از فرق سر تا نوک پا به این رنگ آغشته می‌شد، این مزیت بس خاص را داشت که برای ابد از ابتلا به مخاطرات زندگی، انجام گناه، و ترس از مرگ مصون بماند. طبیب در دفترچه راهنمایش این طور…
ادامه مطلب ...

چطور باید خلاص شد؟ شعری از چارلز بوکوفسکی

اوضاع هیچ‌وقت خوب نبوده و قرار هم نیست بهتر شود جالب اینجاست که هراس‌هایی که در کودکی سراسیمه‌ات می‌کرد همچنان با توست در راه‌های مختلف با چهره های گوناگون تو را می‌خوانند با همان صدا همان شکایت‌ها همان نفرت‌ها همان خواسته‌های…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه زنان نوشته آنتوان چخوف

“فیودور پترویچ” مدیر مدارس ملی ایالت N که خویشتن را مردی منصف و بزرگوار می‌شمرد، روزی در دفتر کارش معلمی به اسم “ورمنسکی” را به حضور پذیرفت و گفت: – نه آقای ورمنسکی، استعفا گریزناپذیر است. با صدایی که شما به هم زده‌اید، نمی‌توانید به کار…
ادامه مطلب ...

باید به فکر تنهایی خودم باشم شعری از محمدعلی بهمنی

باید به فکر تنهایی خودم باشم دست خودم را می‌گیرم و از خانه بیرون می‌زنیم در پارک به جز درخن هیچ کس نیست روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم تا پارک از تنهایی رنج نبرد دلم گرفته یاد تنهایی اتاق خومان می‌افتم و از خودم خواهش می‌کنم…
ادامه مطلب ...

ما آدم نمیشیم، داستان کوتاهی از عزیز نسین

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، هم همه داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شیم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:…
ادامه مطلب ...