آرشیو دسته بندی: ادبیات

ادبیات

بالاخره قصه به پایان می رسه، شعری از شل سیلور استاین

خب، می بینم که حسابی به خودت می رسی از خودت مراقبت می کنی نیازهایت را بر آورده می کنی خوب گوش می دی یا می خونی، درباره رژیم غذایی تغذیه، خواب و سم زدایی از بدن همین طور خریدن وسایلی که میگن به درد ورزش می خوره و گیاهان دارویی برای…

این زن کامل شده است، شعری از سیلویا پلات

این زن کامل شده است بر تن بی جانش لبخند توفیق نقش بسته است از طومار شب جامه ی بلندش توهّم تقدیری یونانی جاری است. پاهای برهنه ی او گویی می گویند: تا اینجا آمده ایم دیگر بس است. هر کودک مرده دور خود پیچیده است ماری سپید بر لب تنگی…

نگاهی به رمان «هفده نوه» نوشته پرویز صمدی مقدم

روایات خیابان بی وصال نورالله نصرتی در آمد پرویز صمدی مقدم در حوزه ادبیات داستانی دو دهه اخیر، پرکار بوده است؛ تا به امروز شش مجموعه داستان و یازده رمان و داستان بلند از او انتشار یافته، بی اینکه در بیان و بازنمایی مضامینی که دغدغه مند…

یک زن به شکل اندوه، شعری از پیرایه یغمایی

در کوچه های خوابم، خورشید کج مدار است هر سایه ای مورّب، هر انحنا دوار است بن بست های عاصی، پیچیده اند درهم گم می شوم در آن ها، این با خودم قرار است در کوچه های خوابم، هر سینه ایست حفره هر حفره ایست خانه، هر خانه سوگوار است هر…

آزادی؛ شعری از اکتاویو پاز

کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم به مردمانی از خاک و نور به خیابانی و دیواری و به انسانی خاموش -ایستاده در برابر دیوار- و به آن سنگ‌ها می‌اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده‌اند در آب رود در…

مرد مجسمه، شعری از احمد شاملو

در چشمِ بی‌نگاه‌اش افسرده رازهاست اِستاده‌است روز و شب و، از خموشِ خویش با گنج‌هایِ رازِ درون‌اش نیازهاست. می‌کاود از دو چشم در رنگ‌هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ ابهامِ پرسشی که نمی‌داند. زین روی، در سیاهی‌یِ پنهانِ راهِ چشم بر…

فرشته انس، شعری از پروین اعتصامی

در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست در آن وجود که دل مرده، مرده است روان! بهیچ مبحث و دیباچه‌ای، قضا ننوشت برای مرد کمال و برای زن نقصان زن از نخست بود رکن خانۀ هستی که ساخت خانۀ بی پای بست و بی بنیان زن ار براه متاعت…

با من بیدار می‌شوی؛ شعری از آیتن موتلو

صبح می‌شود با من بیدار می‌شوی پرنده‌ها صدای تو را بر بال‌هایشان نقاشی می‌کنند باران شبانه قطع می‌شود کوچه‌ها به مهمانی روز می‌روند. تو می‌خندی بازار در چشمان تو بنا می‌شود طفلی مادرش را گم می‌کند در سیمای تو پیدا می‌کند. سخن…

به خدای ناشناخته، شعری از فریدریش نیچه

دیگر بار، پیش از آنگه بکوچم و نگاهم را به بالا بردوزم، دست هایم را بلند می کنم به سوی تویی که از او گریزانم و به شکوهمندی، می ستایمش در محرابی در سویدای دلم که هماره صدای او را طنین می افکند. و بر پیشانی اش این کلام درخشان نقش است؛…

شعر را با تو قسمت می کنم، سروده ای از نزار قبانی

شعر را با تو قسمت می کنم. همان سان که روزنامه ی بامدادی را. و فنجان قهوه را و قطعه ی کرواسان را. کلام را با تو دو نیم می کنم… بوسه را دو نیم می کنم… و عمر را دو نیم می کنم… و در شب های شعرم احساس می کنم که آوایم از میان لبان تو…