مرور رده

ادبیات

شعر اردلان سرفراز برای پدرش

شعر اردلان سرفراز برای پدرش زمانی سروده شد که خبر مرگ او را شنید و در راه سفر برای سوگواری او بود. اردلان سرفراز در سال ۱۳۲۹ در شهر داراب چشم به دنیا گشود. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود و زندگی شاعرانه خود را از سال اول دبیرستان در…
ادامه مطلب ...

قاصدک شعری از مهدی اخوان ثالث

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما، ‌اما گرد بام و در من بی ثمر می‌گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را…
ادامه مطلب ...

یک قصه و یک شعر داستان کوتاهی از خورخه لوئیس بورخس

آن روز امپراتور زرد قصر خویش را به شاعر نشان می داد. چون به پیش رفتند نخستین ردیف از ایوان های غربی را یکی یکی پشت سر گذاشتند. که مانند رف های آمفی تئاتری تقریبن بیکران، بر باغی اشراف داشت که آیینه های رویین و صفوف در هم پیچیده ی درختان…
ادامه مطلب ...

لطفا با من گریه کن، شعری از چارلز بوکوفسکی

چیزهایی هستند که می‌توانند مرا له کنند مثل صورت‌های بی‌روح مثل پاکت‌ها مثل کلوچه‌ها مثل زن‌های اجیر شده مثل کشورهایی که ادعای عدالت می‌کنند مثل آخرین بوسه و اولین بوسه، مثل دست‌هایی که زمانی عاشق تو بودند و تو این‌ها را می‌دانی،…
ادامه مطلب ...

باید زیست شعری از مهدی اخوان ثالث

زندگی با ماجراهای فراوانش، ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛ چیست اما ساده تر از این، که در باطن تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟ من بگویم، یا تو می‌گویی هیچ جز این نیست؟…
ادامه مطلب ...

ارغوان شعری از هوشنگ ابتهاج

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی ست هوا؟ یا گرفته است هنوز؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است آفتابی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه می‌بینم دیوار است آه این سخت سیاه آن…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه شاعر و فرشته

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند. فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته، شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت. فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خداوند گفت: دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر…
ادامه مطلب ...

چرا صدایم کردی؟ شعری از حسین پناهی

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم چرا صدایم کردی چرا ؟ سراسیمه و مشتاق سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی نشان به آن نشان که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت و عصر عصر والیوم بود!
ادامه مطلب ...

دستِ مرا می گیری شعری از مارگارت اتوود

دستِ مرا می‌گیری و ناگهان می‌بینم مشغول تماشایِ فیلمی مبتذل‌ام، فیلم ادامه پیدا می‌کند و عجیب است که مجذوب آن شده‌ام با حرکتِ آهسته می‌رقصیم در هوائی که از کلماتِ قصار بویِ نا گرفته پشتِ گلدان‌هایِ بزرگ و بی‌پایان دیدار…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه حاجی مراد نوشته صادق هدایت

حاجی‌مراد، به چابکی، از سکّوی دکّان پایین جَست. کمرچینِ قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقره‌اش را سفت کرد، دستی به ریش حنابسته‌ی خود کشید؛ حسن، شاگردش را صدا زد، با هم دکّان را تخته کردند؛ بعد از جیبِ فراخ خود، چهار قران درآورد، داد به…
ادامه مطلب ...

روزنامه خواندن کار خطرناکی است شعری از مارگارت اتوود

وقتی در جعبه‌یِ پر از ماسه قلعه‌هایِ خوشگل می‌ساختم، گودال‌هایِ عجول از اجسادی که با بولدوزر می‌روبند پر می‌شد و وقتی، سر و زلف آراسته و تمیز، به مدرسه می‌رفتم گام‌های‌ام بر تَرَک‌های آسفالت، بمب‌هایِ سرخ می‌ترکاندند. حالا…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه انفجار بزرگ اثر هوشنگ گلشیری

می‌گویم چرا یکی زنگ نمی‌زند بگوید: «فضل الله خان! اولین دندان پسرم کیومرث، همین امروز صبح نیش زد؟» می‌شنوی امینه آغا؟ این‌ها همه‌شان فقط بلدند نفوس بد بزنند، ناله کنند که: «عمه جانم فوت کرده» دنده هام، این دنده ی راستم، اینجا، درد…
ادامه مطلب ...