آرشیو دسته بندی: ادبیات

ادبیات

دسته گلی برای او شعری از سیلویا پلات

تب و تاب تولیپ‌ها را حدی نیست. زمستان این‌جاست بین چه سپید، چه ساکت، چه برف پوش است همه‌چیز دارم آرامش یاد می‌گیرم، آرام دراز می‌کشم مثل نور براین دیوارهای سپید، این دست‌ها، این بستر هیچ‌ام و هیچ کاری با این هیجان‌ها ندارم اسم و…
متن کامل ...

دیوانه نیستم، به خدا سخت عاشقم شعری از فریدون مشیری

صبح از دریچه سر به درون می‌کشد به ناز وز مشرقِ خیال تو صبحِ تابناک‌تری را سر در کنار من با چهره شکفته چو گل‌های نسترن لبخند می‌زنی من آفتاب پاک‌تری را در نوشخندِ مهر تو می‌بینم در مطلعِ بلند شکفتن من روز خویش را…
متن کامل ...

چهره‌ی تو را می‌جویم شعری از اکتاویو پاز

هذیانم را دنبال می‌کنم، اتاق‌ها، خیابان‌ها کورمال‌کورمال به‌درون راه‌روهای زمان می‌روم از پلّه‌ها بالا می‌روم و پایین می‌آیم بی‌آن‌که تکان بخورم با دست دیوارها را می‌جویم به نقطه‌ی آغاز بازمی‌گردم چهره‌ی تو را می‌جویم به میان کوچه‌های…
متن کامل ...

می‌خواهم در خواب تماشایت کنم شعری از مارگارت اتوود

می‌خواهم در خواب تماشایت کنم می‌دانم که شاید هرگز اتفاق نیافتد می‌خواهم تماشایت کنم در خواب بخوابم با تو تا به درون خوابت درآیم چنان موج روان تیره‌‌ای که بالای سرم می‌لغزد و با تو قدم بزنم از میان جنگل روشن مواج برگ‌های آبی و سبز…
متن کامل ...

پس می خواهی نویسنده باشی شعری از چارلز بوکوفسکی

با وجود همه چیز اگر از درون‌ات فوران نمی‌کند ننویس برادر من مگر اینکه همینطوری بی دعوت از اعماق وجودت بیاید و از قلبت و از ذهنت و از دهانت وگرنه ننویس خواهر من اگر باید ساعت‌ها بنشینی خیره به صفحه‌ی کامپیوتر قوز کرده بالای سر ماشین…
متن کامل ...

قطعنامه شعری از برتولت برشت

نظر به اینکه ما ضعیفیم برای بندگی ما قانون ساختید نظر به اینکه دیگر نمیخواهیم بنده باشیم قانون شما در آینده باطل است. تهدید میکنید ما را تصمیم ما بر اینست کز زندگانی بد بیشتر از مرگ بترسیم. نظر به اینکه گرسنه خواهیم ماند…
متن کامل ...

داستان کوتاه خواب نوشتهٔ ماندانا خاتمی

خوابم نمی برد. امشب از آن شب‌هاست که بی موقع بیدار شده‌ام و طول می‌کشد تا دوباره به کرختی خواب بروم. فقط همین نیست؛ هوشیاری چنان توی سلول‌هایم رفته که هر کدام از سلول‌هایم که شل می شود تا بخوابد ناگهان آن دیگری فریاد می‌زند و می‌گوید:…
متن کامل ...

تمنایی از یک رنجبر شعری از ویکتور خارا

برخیز! به کوه ها بنگر که سرچشمه باد است، و خورشید و آب. ****** ای تو که مسیر رود را دگرگون می‌کنی و، به گاه بذز افشانی، روح به پرواز درآمده‌ات را، همراه بذرها، به خاک می‌سپاری، برخیز! دستان خویش را بنگر و برادر را دست در…
متن کامل ...

رامشگر نابینا، شعری از فریدریش هولدرلین

کجایی آخر، ای جوان، که همواره سحرگاهان بیدارم می‌کنی، کجایی آخر تو ای روشنایی؟ قلبم بیدار است، اما شب همیشه با جادوی مقدس خود می‌گیردم و می‌بندد. در دمدمه‌ی صبح گوش می‌دادم، خوشحال چشم به راهت بر آن تپه، و نه هرگز بیهوده. هیچ گاه…
متن کامل ...

برای بردن من شعری از پابلو نرودا

باد اسب است: گوش کن چگونه می‌تازد از میان دریا، از میان آسمان. می‌خواهد مرا با خود ببرد: گوش کن چگونه دنیا را به زیر سُم دارد برای بردن من. مرا در میان بازوانت پنهان کن تنها یک امشب، آنگاه که باران دهان‌های بی‌شمارش را بر سینه…
متن کامل ...