آرشیو دسته بندی: داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان کوتاه ترک کردن اثر حسین حائریان

ترک کردن را خوب یاد گرفته ام... از زمانی که یادم هست مشغول ترک‌کردن بوده ام از اسباب بازی هایم گرفته تا کتانی که دیگر به پایم نمی‌ رفت از ترک‌کردن خانه ی قدیمی‌گرفته تا ترک‌ کردن هم‌ محلی و هم کلاسی هایم چند سال که گذشت لذت های…
متن کامل ...

داستان مینیمال بی خوابی نوشتۀ ویرخیلیو پینی یرا

مرد زود به رختخواب می رود، اما خوابش نمی برد. غلت می زند. ملحفه ها را می اندازد. کمی مطالعه می کند. چراغ را خاموش می کند اما باز نمی تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند می شود. در خانه دوست و همسایه اش را می زند، پیش او درددل می کند و به او می…
متن کامل ...

قورباغه در کلاس؛ داستان طنزی از منوچهر احترامی

قورباغه توی کلاس ورجه ورجه می‌کرد. آقای افتخاری گفت: قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون. قاسم گفت: آقا اجازه؟ ما از قورباغه می‌ترسیم. آقای افتخاری گفت: ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون. ساسان گفت: آقا اجازه؟ ما هم…
متن کامل ...

آخرین پمپ بنزین؛ داستان کوتاهی از شرلی‌ آن‌ گرو

سال‌های‌ زیادی‌ با پدرمون‌ این‌جا زندگی‌ کردیم‌. جو که‌ از همه‌ بزرگ‌تر بود-بعد مارک‌ و بعد من‌-می‌گفت‌ که‌ جای‌ دیگه‌مان‌ را خیلی‌ خوب‌ می‌تونه‌ به ‌یاد بیاره‌؛ خونه‌ای‌ که‌ توش‌ زندگی‌ می‌کردیم‌، و آشپزخونه‌اش‌ رو که‌ با کاغذدیواری‌ از…
متن کامل ...

داستان کوتاه فراموشی؛ نوشتۀ ماندانا خاتمی

- چرا دستهایی که مال منه باید باید تو دست یکی دیگه باشه. برای نسخه اش چند خواب اور نوشتم. می بایست زاناکس را از نیمه شروع کند و سه روز بعد قرص کامل. آخرین نسخه ی آن روز بود و بعد ناله ی خشدار لولا ماند و یک سالن خالی. منشی خداحافظی کرد.…
متن کامل ...

داستان کوتاه دختر مو فرفری نوشتۀ نازنین عابدین پور

من از اینکه موهای فری داشتم همیشه متنفر بودم، اصلأ این موج های ناهموار و حلقه های کج و معوج هیچ جوره توی کتم نمیرفت، دلم موی صاف میخواست که پر بکشد توی هوا و دلبری بلد باشد... موهای فر را چه به دلبری، اصلأ پرواز بلد نیستند که بخواهند…
متن کامل ...

داستان کوتاه عروسی نوشتۀ ماندانا خاتمی

توی کوچه عروسی است. صدای ساز و آوازش کل کوچه را پر کرده. گاهی دستها بالا می رود. سوت می زنند و پا می کوبند. گاهی با ریتم کندی آرام می شوند. مرد هفت تیر را به به سمت من می گیرد و شلیک می کند. تیر به من نمی خورد. آهسته با اهنگ می رقصم. روی…
متن کامل ...

داستان کوتاه اتمام حجت نوشتۀ ماندانا خاتمی

باید به خرید می رفتم و قبل از امدن بچه ها از مدرسه به خانه بر می گشتم. در یک بریده ی باریک از روزنامه لیست کارهایی را که باید انجام می دادم زیر هم نوشتم. اول سری به دارو خانه زدم. بعد میوه و سبزی آش و قورمه. از کتاب فروشی انطرف چها راه که…
متن کامل ...

داستان کوتاه کاچی نوشتۀ فلورا شباویز

مادر بزرگ می­گفت: «مثل خرِ امامزاده داوود همیشه از رو لبه راه می­ری.» ساق پاهای لاغرم پر از زخم و زیل، از زیر لباس تافته­ ی راه راهِ سفید و آبی و بی­قواره، امروز از همیشه زشت تر بود. شق و رقّی­ی لباس، از صبح که پوشیده بودمش و دنبال نسرین و…
متن کامل ...

داستان کوتاه نامه به همسایۀ دانشمند اثر آنتوان چخوف

همسایه‌ی عزیز ماکسیم... (آه فراموش کردم پدر روحانی شما را چه می‌نامید، بزرگوارانه مرا ببخشید!) ببخشید وعفو کنید این مردک پیر و روحیه‌ی یاوه بافش را، که جسارت کرده و آرامش‌تان را با سخنان نامربوط و ناچیز خود در این نامه به هم زده است. دیگر…
متن کامل ...