نیکلای دوم؛ مردی خانواده‌دوست که نتوانست روسیه را از سقوط نجات دهد

در نخستین ساعت‌های ۱۷ ژوئیه ۱۹۱۸، نگهبانان خانه ایپاتیف در یکاترینبورگ اعضای خانواده رومانوف را از خواب بیدار کردند. به آن‌ها گفته شد به‌دلیل ناآرامی‌های شهر باید به محل امن‌تری منتقل شوند. نیکلای دوم پسر بیمارش، الکسی، را در آغوش گرفت و همراه همسر، چهار دختر و چند خدمتکار وفادار از پله‌ها پایین رفت. دو صندلی برای الکساندرا و الکسی آوردند. چند دقیقه بعد، آخرین امپراتور روسیه و خانواده‌اش در همان اتاق زیرزمینی کشته شدند. (National Geographic)

برای فهمیدن اینکه چگونه فرمانروایی یکی از باشکوه‌ترین خاندان‌های اروپا به چنین اتاق کوچک و تاریکی ختم شد، باید به عقب بازگردیم؛ به مردی که در عکس‌های خانوادگی آرام و مهربان به نظر می‌رسید، اما هنگام نشستن بر تخت سلطنت، نمی‌توانست زبان زمانه خود را بفهمد.

مردی برای یک زندگی خصوصی

نیکلای الکساندروویچ رومانوف در سال ۱۸۶۸ در تزارسکویه سلو، اقامتگاه سلطنتی نزدیک سن‌پترزبورگ، متولد شد. او بزرگ‌ترین پسر الکساندر سوم بود و از همان کودکی می‌دانست که روزی باید اداره امپراتوری پهناوری را بر عهده بگیرد؛ سرزمینی که از اروپای شرقی تا اقیانوس آرام امتداد داشت و ده‌ها قوم، زبان و مذهب را در خود جای داده بود. بااین‌حال، زمانی که بیماری ناگهانی پدرش او را در سال ۱۸۹۴ به تخت رساند، هنوز شناخت کاملی از سیاست‌های کلان کشور نداشت و حلقه‌ای از مشاوران باتجربه نیز در اطرافش شکل نگرفته بود.

تقریباً هم‌زمان با آغاز سلطنت، نیکلای با شاهدخت الیکس از هسن ازدواج کرد؛ زنی که پس از گرویدن به کلیسای ارتدکس روسیه، الکساندرا فیودورونا نام گرفت. برخلاف بسیاری از ازدواج‌های سلطنتی آن دوران، پیوند آن‌ها تنها یک قرارداد سیاسی نبود. نامه‌ها، عکس‌ها و خاطرات باقی‌مانده از خانواده رومانوف، از رابطه‌ای عاطفی و صمیمی حکایت دارند.

زندگی محبوب نیکلای نه در تالارهای رسمی کاخ زمستانی، بلکه در جمع کوچک خانواده‌اش می‌گذشت. او در کاخ الکساندر، میان جلسات دولتی و مطالعه گزارش‌ها، برای نوشیدن چای، خواندن کتاب با صدای بلند، گردش با سورتمه و وقت‌گذرانی با همسر و فرزندانش فرصت پیدا می‌کرد. یادداشت‌های روزانه‌اش گاه بیش از آنکه درباره بحران‌های سیاسی باشند، وضعیت هوا، پیاده‌روی‌ها و برنامه‌های خانوادگی را ثبت می‌کردند.

همین تصویر خصوصی، یکی از تناقض‌های اصلی شخصیت او را شکل می‌دهد: نیکلای در خانه پدری علاقه‌مند و همسری وفادار بود، اما در عرصه عمومی خود را فرمانروایی می‌دانست که قدرتش نه از مردم یا قانون، بلکه از اراده الهی سرچشمه می‌گیرد.

تاجی از طلا، زمینی پوشیده از مرگ

مراسم تاج‌گذاری نیکلای و الکساندرا در مه ۱۸۹۶ با تمام شکوهی که خاندان رومانوف می‌توانست به نمایش بگذارد برگزار شد. لباس‌های تشریفاتی، نشان‌های سلطنتی، ضیافت‌ها، برنامه‌های اپرا، رژه‌ها، مدال‌های یادبود و ظروفی با نشان امپراتوری، تصویری دقیق از آن چیزی ارائه می‌کردند که دربار می‌خواست مردم و جهان ببینند: دودمانی مستحکم، مقدس و باشکوه. (Russian History Museum)

اما چند روز بعد، جشن عمومی تاج‌گذاری در میدان خادینکا به فاجعه تبدیل شد. انتشار شایعه کمبود هدایا، خوراکی و نوشیدنی باعث هجوم جمعیت شد و بیش از هزار نفر زیر دست‌وپا جان باختند. ادامه برنامه‌های رسمی دربار پس از این حادثه، حتی اگر تحت فشار تشریفات و توصیه اطرافیان انجام شده باشد، فاصله میان زندگی مردم و جهان بسته خانواده سلطنتی را آشکارتر کرد. فاجعه خادینکا از همان آغاز، سایه‌ای سنگین بر سلطنت نیکلای انداخت. (Wikipedia)

گویی نخستین جشن بزرگ سلطنت، پایان آن را پیشگویی کرده بود: در یک سو ظروف یادبود، لباس‌های طلادوزی‌شده و سالن‌های نورانی قرار داشت و در سوی دیگر، مردمی که برای دریافت یک لیوان یا تکه‌ای نان، جان خود را از دست داده بودند.

روسیه‌ای که پشت درهای کاخ تغییر می‌کرد

نیکلای وارث کشوری شده بود که با سرعتی ناموزون در حال تغییر بود. کارخانه‌ها، راه‌آهن و شهرهای صنعتی گسترش می‌یافتند، اما شرایط سخت کار، فقر شهری، نابرابری زمین و محدودیت‌های سیاسی نیز نارضایتی گسترده‌ای ایجاد می‌کردند. اصلاحات اقتصادی دولت، طبقات و خواسته‌های تازه‌ای به وجود آورده بود، درحالی‌که ساختار سیاسی همچنان بر سلسله‌مراتب سنتی و قدرت شخصی تزار استوار بود.

نیکلای می‌خواست روسیه صنعتی و قدرتمند شود، اما حاضر نبود مردم در اداره کشور سهم واقعی داشته باشند. این تضاد، هسته بسیاری از بحران‌های دوران او بود: نوسازی اقتصادی بدون نوسازی سیاسی.

شکست روسیه در جنگ با ژاپن در سال‌های ۱۹۰۴ و ۱۹۰۵، اعتبار امپراتوری را به‌شدت تضعیف کرد. هم‌زمان، در ژانویه ۱۹۰۵، کارگران و خانواده‌هایشان برای ارائه دادخواستی درباره شرایط کار و اصلاحات سیاسی به سوی کاخ زمستانی حرکت کردند. تیراندازی نیروهای حکومتی به این جمعیت، رویدادی را رقم زد که به «یکشنبه خونین» شهرت یافت و باور سنتی بسیاری از مردم به تزار به‌عنوان «پدر ملت» را درهم شکست.

انقلاب ۱۹۰۵ نیکلای را ناچار کرد با ایجاد مجلس دوما و برخی آزادی‌های محدود موافقت کند؛ اما او همچنان از واگذاری قدرت واقعی به نمایندگان مردم خودداری می‌کرد و بارها فعالیت پارلمان را محدود ساخت. امپراتوری برای مدتی آرام شد، ولی شکاف میان حکومت و جامعه از بین نرفت. (National Geographic)

پنج کودک در کاخی پر از اضطراب

نیکلای و الکساندرا چهار دختر داشتند: اولگا، تاتیانا، ماریا و آناستازیا. پس از سال‌ها انتظار، در سال ۱۹۰۴ پسری به دنیا آمد که الکسی نام گرفت و وارث تاج‌وتخت شد. اما شادی تولد ولیعهد خیلی زود با رازی هولناک همراه شد: الکسی به هموفیلی مبتلا بود؛ بیماری ارثی خطرناکی که مانع انعقاد طبیعی خون می‌شد و در آن زمان درمان مؤثری نداشت. (Wikipedia)

یک زمین‌خوردن ساده می‌توانست جان وارث امپراتوری را به خطر اندازد. بیماری او از افکار عمومی پنهان نگه داشته شد، اما در فضای خصوصی کاخ به مرکز نگرانی‌های خانواده تبدیل شد. الکساندرا که از پزشکان ناامید شده بود، به گریگوری راسپوتین، عارف جنجالی سیبریایی، اعتماد پیدا کرد؛ مردی که به نظر او می‌توانست درد و خون‌ریزی پسرش را کاهش دهد.

میزان واقعی نفوذ سیاسی راسپوتین هنوز موضوع بحث مورخان است، اما تصویر عمومی حضور او در کنار خانواده سلطنتی آثار ویرانگری داشت. شایعات درباره رابطه او با ملکه، دخالت در انتصاب وزیران و اداره پنهانی کشور، دربار را به نمادی از فساد، خرافه و بی‌کفایتی تبدیل کرد؛ حتی اگر بسیاری از این روایت‌ها اغراق‌آمیز یا ساخته مخالفان سیاسی بوده باشند.

نیکلای در برابر درخواست نزدیکانش برای فاصله‌گرفتن از راسپوتین مقاومت می‌کرد. او بار دیگر خانواده را بر سیاست ترجیح داده بود؛ تصمیمی قابل‌فهم برای یک پدر نگران، اما خطرناک برای فرمانروایی که اعتبار حکومتش به اعتماد عمومی وابسته بود.

جنگی که به داخل خانه آمد

ورود روسیه به جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ فشار عظیمی بر اقتصاد، حمل‌ونقل، ارتش و زندگی روزمره مردم وارد کرد. تلفات گسترده، کمبود تجهیزات و اختلال در رساندن مواد غذایی به شهرها، نارضایتی را افزایش داد. نیکلای در سال ۱۹۱۵ برخلاف نظر بسیاری از وزیران، شخصاً فرماندهی عالی ارتش را بر عهده گرفت و برای اداره جنگ به مقر فرماندهی رفت.

وضعیت نظامی روسیه در مقاطعی بهبود یافت، اما تصمیم تزار یک پیامد سیاسی مهم داشت: از آن پس، شکست‌ها و تلفات جنگ مستقیماً به نام او نوشته می‌شد. هم‌زمان، دوری او از پایتخت این تصور را تقویت کرد که الکساندرا و راسپوتین کشور را با کمک وزیرانی ناتوان اداره می‌کنند.

زمستان ۱۹۱۷، زنان در صف‌های طولانی نان می‌ایستادند، کارخانه‌ها اعتصاب می‌کردند و سربازان خسته دیگر تمایلی به تیراندازی به معترضان نداشتند. اعتراض‌های مربوط به کمبود نان به سرعت به درخواست پایان جنگ و حکومت استبدادی تبدیل شد. هنگامی که سربازان پادگان پتروگراد به مردم پیوستند، حکومت عملاً ابزار اعمال قدرت خود را از دست داد.

نیکلای در ۱۵ مارس ۱۹۱۷ به وقت تقویم جدید، سند کناره‌گیری از سلطنت را امضا کرد. او ابتدا قصد داشت تاج را به الکسی بسپارد، اما به دلیل بیماری پسرش، برادر خود میخائیل را جانشین کرد. میخائیل نیز پذیرش سلطنت را به تصمیم یک مجلس منتخب واگذار کرد و به این ترتیب، بیش از سه قرن فرمانروایی خاندان رومانوف پایان یافت.

فرمانروایی که روزی «امپراتور و خودکامه تمام روسیه» خوانده می‌شد، ناگهان به نیکلای رومانوف تبدیل شده بود؛ مردی بدون تاج که تنها خواسته‌اش ماندن در کنار خانواده بود.

از کاخ سلطنتی تا باغچه زندان

پس از انقلاب، نیکلای و خانواده‌اش ابتدا در کاخ الکساندر در تزارسکویه سلو تحت نظر قرار گرفتند. زندگی آن‌ها ساده‌تر شد، اما هنوز نظمی خانوادگی داشت: عبادت، مطالعه، آموزش کودکان و گردش در محوطه کاخ. سپس در اوت ۱۹۱۷ به توبولسک در سیبری منتقل شدند. (The Library of Congress)

یکی از تصاویر به‌جامانده از دوران اسارت، خانواده‌ای را نشان می‌دهد که محوطه‌ای نزدیک اقامتگاه خود را به باغچه سبزیجات تبدیل کرده‌اند. تزار سابق، همسر و فرزندانش همراه خدمتکاران و حتی برخی نگهبانان زمین را آماده کردند و کلم و دیگر سبزی‌ها کاشتند. مردی که روزگاری فرمان‌هایش سرنوشت میلیون‌ها نفر را تغییر می‌داد، اکنون روزهایش را با بریدن هیزم، کار در باغچه و آموزش فرزندانش می‌گذراند. (The Library of Congress)

پس از قدرت‌گرفتن بلشویک‌ها و آغاز جنگ داخلی، شرایط خانواده سخت‌تر شد. آنان در بهار ۱۹۱۸ به یکاترینبورگ منتقل شدند؛ شهری که نیروهای ضدبلشویک در حال نزدیک‌شدن به آن بودند. برای حاکمان جدید، زنده‌ماندن رومانوف‌ها خطری سیاسی بود: آن‌ها می‌توانستند به نمادی برای بازگشت سلطنت تبدیل شوند.

سرانجام، در شب ۱۶ به ۱۷ ژوئیه، نیکلای، الکساندرا، پنج فرزندشان و چهار تن از همراهانشان در زیرزمین خانه ایپاتیف کشته شدند. پیکرهای آنان مخفیانه منتقل و دفن شد و سکوت حکومت شوروی، برای دهه‌ها زمینه شکل‌گیری شایعاتی درباره زنده‌ماندن آناستازیا یا دیگر فرزندان تزار را فراهم کرد. (National Geographic)

مردی میان آلبوم خانوادگی و دفتر تاریخ

بقایای بیشتر اعضای خانواده پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی شناسایی شد و در سال ۱۹۹۸ در کلیسای جامع پتر و پل سن‌پترزبورگ به خاک سپرده شد. دو سال بعد، کلیسای ارتدکس روسیه نیکلای، الکساندرا و فرزندانشان را در جایگاه «تحمل‌کنندگان مصائب» تقدیس کرد. (National Geographic)

اما مرگ تراژیک خانواده رومانوف نباید داوری درباره سلطنت نیکلای را به یک داستان ساده از قربانیان بی‌گناه یا فرمانروایی خون‌ریز تقلیل دهد. او نه هیولایی بود که روایت رسمی شوروی می‌ساخت و نه قدیسی سیاسی که هیچ نقشی در سقوط حکومتش نداشت.

برخی مورخان، صنعتی‌شدن، گسترش آموزش، اصلاحات کشاورزی و شکل‌گیری طبقه متوسط را نشانه‌هایی می‌دانند که روسیه پیش از جنگ جهانی اول به‌آرامی به سوی جامعه‌ای مدرن‌تر حرکت می‌کرد. گروهی دیگر معتقدند نابرابری عمیق، ساختار سیاسی ضعیف و تعارض‌های اجتماعی، امپراتوری را حتی بدون جنگ نیز با بحرانی جدی روبه‌رو می‌کرد. بااین‌حال، در بیشتر ارزیابی‌ها، شخصیت نیکلای بخشی از مسئله باقی می‌ماند: مردی مؤدب، منظم و خانواده‌دوست که در تصمیم‌گیری مردد بود، از جامعه فاصله داشت و تا آخرین سال‌ها به قدرت شخصی و مقدس تزار وفادار ماند.

شاید نیکلای دوم می‌توانست پادشاهی تشریفاتی و مشروطه باشد؛ مردی که در مراسم‌ها ظاهر شود، به خانواده‌اش برسد و اداره دولت را به سیاست‌مداران منتخب واگذار کند. اما او در زمانی که جهان به سوی سیاست عمومی، پارلمان و جامعه صنعتی حرکت می‌کرد، تلاش کرد همان فرمانروایی باشد که نیاکانش بودند.

سرنوشت او تنها داستان سقوط یک امپراتور نیست؛ روایت انسانی است که میان دو نقش ناسازگار گرفتار شد: پدری که می‌خواست خانواده‌اش را از جهان بیرون محافظت کند و فرمانروایی که نمی‌فهمید جهان بیرون، دیگر حاضر نیست پشت درهای کاخ منتظر بماند.

5/5 - (1 امتیاز)

پمپ تصفیه آب استخر

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.