داستان کوتاه ایستگاه نوشته زهره تمیم داری

خیلی خوشحال شدم وقتی رسیدم ایستگاه و دسته گل رز صورتی را جلوی صورتش دیدم. عشق باید کلاسیک باشد. با آداب و رسوم کامل این را خودم چند بار به اش گفته بودم.
من دستکش تور داشتم و او یک کت و شلوار فاستونی با یک گل کوچک روی سنجاق کراوات.
قطار از کنارمان رد شد. عطر مادام روشا در هوا بود. گفت اولین بار است که متوجه رنگ چشم هایم می شود؛ آبی مایل به بنفش. جمله اولی که آدم در این دیدارها می گوید خیلی مهم است. باید به اندازه کافی رمانتیک باشد.
دم در که رسیدیم گفتم عزیزم من هیچ وقت امروز را فراموش نمی کنم ولی او باز حوصله اش سر رفته بود. گره کراواتش را شل کرد و گفت: «این آخرین باره باهات میام». گفت خیلی یواش راه می روم و حوصله اش را سر می برم. من هم عصبانی شدم گفتم: «پیژامه راه راهت خیلی چروکه، اصلا هم فاستونی سبز نیست».
پرستار آسایشگاه دوباره برای خروج غیرقانونی دعوایمان کرد.

منبع: خردنامه همشهری – ویژه نامه داستان – همشهری داستان (کتاب هشتم)

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.