لوح گور؛ شعري از ويليام فاكنر

ويليام فاكنراگر غمي هست بگذار باران باشد
و اين باران را
بگذار تا غم تلخي باشد از سر غمخواري.
و اين جنگل هاي سرسبز
در اين جاي
در آرزوي آن باشند
كه مگر من ناگزير به برخاستن شوم
تا در درون من بيدار شوند.

من اما جاودانه بخواهم خفت
زيرا اكنون كه من اين چنين
در تپه هاي كبودي كه بر فراز سرم خفته اند
بسان درختي
ريشه ها بازگسترده ام،
ديگر مرگ
در كجاست؟
اگرچه من از ديرباز مرده ام
اين زميني كه چنين تنگ در آغوشم مي فشرد
صداي دم زدنم را
همچنان
بخواهد شنيد.

William faulkmer
ويليام فاكنر
ترجمه اي آزاد از احمد شاملو

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.