سیب؛ داستان کوتاهی از افسانه طباطبایی مدنی

از صدای باد که پنجره را می لرزاند بیدار شدم. چقدر خوب که بیدار شدم. از ترس داشتم می مُردم به سختی از رختخواب بیرون آمدم. احساس می کردم دردی در وجودم فریاد می زند. آخر این خواب بود؟ می خواستم روزم را با انرژی شروع کنم ها. اگر به علی می گفتم، می گفت:
– «باز شروع کردی؟چه ربطی داره! نرگس، تو هم با این خرافاتت.»
مثل بقیه خواب هایم سریع این را هم یادداشت می کنم. مروری بر خواب هایم می کنم. خودش یک فیلم سینمایی می شود یا شاید هم مستند. در دلم می گویم خوش به حال آدم هایی که خواب هایشان یا یادشان نیست یا این که خواب هایشان طلایی است. وقتی خبر باردار شدنم را گفتم به جای آن که خوشحال شوی چشم هایت گرد شد. دندان هایت را به هم فشار دادی. طوری به من زُل زدی که دلم هُری ریخت پائین. سینه ات را صاف کردی و گفتی:
-« باردار شدی؟»
بغض کردم. سرتکان دادم و گفتم: «ببخشید مهمون کوچولو مون وقت قبلی نگرفت.»
چهره ات را در هم کردی. بعد انگار پشیمان شده باشی دوباره چهره ات را عوض کردی. گفتی:
– «ببین! کاش قبل از باردار شدن هی سیب سرخ می خوردی تا بچه مون خوشگل بشه. شنیدم که می گم.
بعد با سر اشاره کردی:
– « یه نگاه به خودت و من بکُن!»
به تو که نگاه کردم، خواستم بگویم:
– « راست می گی! با این بینی عقابی و صورت آبله مرغونی ت.»
بعد یک مرتبه به خودم آمدم و گفتم:
– « تو رو نمی دونم اما من که خوشگلم! مو مشکی، چشم ابرو مشکی: مثل شب.»
فکر کردم شوخی می کنی. اما تو حرف خودت را می زدی. یک ریز حرف می زدی. این جا بود که ترسی در وجودم رخنه کرد. آمدم بگویم چرا حرف را… مزه مزه نمی کنی؟ اما منصرف شدم. یک مرتبه در دستانت یک کیسه پر از سیب سرخ دیدم. از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. سیب ها را وسط آشپز خانه خالی کردی. انگار از قبل خریده بودی. سرم را بالا گرفتم که بگویم:
– « خدایا؛…»
دیدم آشپز خانه سقفی نداشت. با این که شب بود، اما خورشید می درخشید. خیلی بزرگ بود به طرف من می آمد! هاج و واج مانده بودم. انگار فقط من می دیدم اش. تو آرام آرام خندیدی. یک باره قهقهه زدی. گفتی:
– « همه شو بخور تا بچه مون خوشگل لپ قرمزی بشه.»
هی جمله ات را تکرار می کردی. بعد غیب ات زد. زُل زدم به سیب های سرخ. شروع کردم تند تند شستن شان. بیشتر آن ها لک داشت. همه را پرت می کردم کنار. انگار می دانستم لکه های سیب تا عمقش رفته و می دانستم اگر تو بفهمی ناراحت می شوی و یک چیزی به من می گویی. دست های استخوانی ام می لرزید. همین طور که سیب ها را جمع می کردم در لا به لای آن ها چشمم به چند صدف خورد. دوباره پیدایت شد. با قیافه عصبانی گفتی:
– «همه را بخور.»
بعد کلی خندیدی. سیب ها را خوردم؛ یک نفس. با این که اطراف لکه ها را گرفتم، می ترسیدم روی بچه مان تاثیر بگذارد. می بینی حتی در خواب چه فکر هایی می کنم، ولی با این حال خوردم؛ مثل فیلم ها. باور نکردنی بود. تا چشم به هم گذاشتم روز به روز شکمم بزرگ و بزرگ تر می شد. انگار موقع زایمانم بود. دردی در قسمت پهلو هایم پیچیده بود. تنها به بیمارستان رفتم. دلهره داشت دیوانه ام می کرد. ناخن هایم را می خوردم. مرا به اتاق عمل بردند. با آن همه درد و زجر، وقتی صدای بچه را شنیدم، قبل از این که دلم برای خود بچه بتپد …
گفتم:” بچه ام خوشگلهِ؟»
از بس که تو گفته بودی: “ یه دختر تپل و خوشگل لپ قرمزی مثل سیب سرخ بهشتی.»
دکتر گفت:”همه می گن بچه ام سالمه؟»
بعد سری تکان داد:” بله، خوشگلِه
خوشحال شدم. خندیدم. من که خندیدم نوزادمان هم خندید. او را مانند سیب سرخ می دیدم.
با صدای رعد تکانی خوردم، اما زود خوابم برد. باورت نمی شود! دوباره دنباله خوابمم را دیدم. دخترمان بزرگ شده بود؛ شاید سیزده ساله، با قامتی راست، با لپ های سرخ، درست مثل سیب سرخی که تو برایم آورده بودی. صدایش گرفته و خش دار بود انگاری در دام مردی قرار گرفته بود. در خوابم فکر می کردم خواب می بینم. هی زیر لب می گفتم:
– « چه طور ممکنه؟»
اما دخترمان هی دلبری می کرد. شگفت زده نگاه کردم. اتاق پر شده بود از چندین دختر شکل دختر مان…

منبع: روزنامه ابتکار؛ ۱۵ مرداد ۱۳۹۴

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.