داستان کوتاه «رکَب» نوشته فرزانه رازی

نمیتوانستم باور کنم که یک شبه، بی آنکه شوهر کرده باشم، مادر شده ام! حقیقتی بس سنگین بود و شانه های ۱۹ ساله من در برابر این واقعیت، ضعیف ترین حالت ممکن داشت. به هر روی، آبِ ریخته، ماحصل کاسه ای بود که از سلامت کامل برخوردار نبود! لعنت های کته کلفتی که بر خودم میفرستادم، لرزه به چارچوب کائنات می انداخت. اگر آن شب از قلم پایم سوپی میساختم و بی درنگ توی فاضلاب خالی اش میکردم، هیچ کس مرا با پاهای قلم شده نمی شناخت، اما به گمانم تا چند روز بعد میتوانستم افتخار این را داشته باشم که نمونه واقعی یک گاو پیشانی سفید برای مردم باشم. چاره ای جز پذیرفتن سرنوشت ننگینم نداشتم. دور از انصاف است که بگویم دیگران این سرنوشت را برایم رقم زدند. چرا که زندگی من، آبستن نامتعارف هایی بود که شبها، توی سوراخ سمبه های ناخوداگاهم میلولید و لرزه هایش، لبخند احمقانه ای روی لبهایم مینشاند!

تا آن شب، فقط احتمال میدادم که قاطی آن همه خون، چند قطره حماقت توی شریان های حیاتی پدرم در حال پمپاژ باشد، اما آن شب فهمیدم که او، یک احمق به تمام معنا بود و اگر زنده میماند، میتوانست علاوه بر رفع و رجوع کردن نیاز ملی، صادرات حماقت به کل دنیا را به عهده بگیرد. پدر داشته هایش را قدر نمیدانست و معمولا چشمش دنبال مال دیگران بود. مادرم حالت ضعیف شدۀ پدرم بود و با کمی اغماض، میشد او را ساده نامید. حتما میتوانید تصور کنید حاصل حماقت چند دقیقه ای یک احمق و یک ساده، چه موجود به دردنخور و نگون بختی میتواند باشد.

صبح آن شب شوم، مغزم از کار باز ایستاده بود. با تصور شبی که انتظارم را میکشید، رقصان توی خانه میچرخیدم و مدام خودم را ورانداز میکردم و بوسه های هوایی و زمینی برای خودم میفرستادم که گاهی اوت میشد و مادرم جمعشان میکرد. از دیدار نیما، پسر صمیمی ترین دوست مادرم، سایه، سرخوش بودم. مادرم شوق مرا میدید و تنها، به لبخند روشنی بسنده میکرد. نمیتوانستم از فکر لحظاتی که با او سپری خواهم کرد بیرون بیایم. به هر جان کندنی بود، طلوع افتاب را به غروب رساندم و با یک ارایش ملیح، پیراهن کوتاه و جذب نقره ای ام را به تن کردم و همراه مادرم ابتدا خواهر کوچولویم که چند ماهی میشد به دنیا امده بود را به مادربزرگم سپردیم و سپس، مسیر خانه ی فریبا، دوست مشترک مادر و سایه را پیش گرفتیم. شدت هیجانم با نزدیک شدن به خانه فریبا، دم به دم بیشتر میشد. دست و پایم میلرزید و اگر مادرم در طول مسیر حیاط تا عمارت دستم را نگرفته بود، حتما اتفاقی می افتاد که گله پسرهای توی حیاط هرهر و کرکرشان بند نمی آمد. وارد سالن که شدیم، تمام وجودم را چشم کرده بودم و نیما را میجستم. اما نه سایه آمده بود، نه خبری از نیما بود! فریبا به مادرم گفته بود که سایه زیر بمباران جوش صورت مدفون شده و نخواهد آمد. نیما هم همراه پدرش به یک سفر کاری رفته است. تمام رشته هایم برای یک دیدار عاشقانه که میتوانست قلب نیما را آن من کند، پنبه شده بود. مانند بستنی ای که زیر آفتاب، بی پناه مانده باشد روی مبل افتاده بودم و با موبایلم بازی میکردم و گاهی هم جواب سوالهای مسخره و خاله زنک اطرافیان را با لبخندی از سرم باز میکردم و انتظار میکشیدم تا میهمانی تمام شود و به خانه برگردم. به حول و قوه ی الهی مهمانی تمام شد و نیمه های شب بود که خواهر کوچکم را از مادربزرگم گرفتیم و به خانه بازگشتیم. صدای زنگ هشدار دود به گوش میرسید. نور خفیفی از پنجره اتاق خواب مادرم بیرون می امد. یادم آمد که پدرم گفته بود که حوالی صبح به خانه برخواهد گشت. با عجله در ورودی را باز کردم و وارد شدم. دود فضای خانه را پر کرده بود. مادر با عجله به سمت آشپرخانه دوید و صدای هشدار را خفه کرد. بوی تند نا آشنایی، تا مغز استخوانم نفوذ کرد. خواهرم از شدت بو از خواب بیدار شده بود و ونگ میزد. ناگاه نگاهم به زمین افتاد. یک تاپ اندازه کف دست! ممکن نبود که دزد به خانه بزند، چرا که دزدگیرها فعال بود. چند قدم جلوتر یک شلوارک متناسب با همان تاپ! چشم هایم داشت از حدقه بیرون میزد. نشانه ها را دنبال کردم و چند قدم جلوتر دوتا کاسه که معلوم بود از هم کَنده شده روی زمین افتاده بود و کمی جلوتر ، درست پشت در اتاق خواب بابا و مامان ، یک مثلث که سه راسش توسط نخ به هم متصل شده بود روی زمین خود نمایی میکرد! خواهرم ونگ میزد. مادرم خود را به من رساند و تکه پاره های پارچه ها را روی زمین دید. توی گیج و ویج لحظه های اخر بودیم که مادرم در اتاق را باز کرد. پدر طبع شعر نداشت اما تابع و مرید شعر بود و حالا نمونه عینی ” یک دست جام باده و یک دست زلف یار ” به انضمام منقلی که هم چنان دود میکرد، رو به رویم بود! پدرم روی تخت خواب افتاده بود و زنی سیاه چرده کنارش نور بالا میزد! تکان نمیخورند! انگار نه انگار که حین ارتکاب جرم دستگیر شده بودند. مادرم نزدیک تر رفت و پس از چند ثانیه دستش را روی صورتش زد و به دیوار تکیه داد و ارام سر خورد. جلوتر رفتم. باورم نمیشد. سایه میان بازوهای پدرم بود روی صورتش اثری از جوش نبود! با حرص نگاهم را از پدر و سایه گرفتم. مادر چشمهایش بسته بود و روی زمین افتاده بود. به زور آب تلاش کردم بیدارش کنم، اما نشد. تماس با اورژانش در آن شرایط، حکم تبر به ابرو و غرورم را داشت، اما چاره ای نبود! با اورژانش تماس گرفتم. آمدند. سرخ و سفید میشدم و اشک میریختم. یکی از پزشک ها کنارم امد. تلاش میکرد آرامم کند. با صدای دو رگه ای خبر ایست قلبی مادر و سنکوپ پدر و سایه را میداد. گلویم درد میکرد. از پدر متنفر شده بودم بیش از پیش…

صدای دکتر را نمیشنیدم. داشتم به این فکر میکردم که به تلافی همه تف هایی که توی نوزده سال عمرم قورت داده و به سمت پدرم شلیک نکرده ام، میتوانم هر پنج شنبه سر گورش حاضر شوم و با تف سنگش را شست و شو دهم.

خواهرم شیشه شیر را میمکید. نمیتوانستم باور کنم که یک شبه، بی آنکه شوهر کرده باشم، مادر شده ام!

منبع: داستانک

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.