من نه خود می روم، او مرا می کشد؛ شعری از هوشنگ ابتهاج

من نه خود می روم، او مرا می کشد

کاو سرگشته را کهربا می کشد

چون گریبان ز چنگش رها می کنم

دامنم را به قهر از قفا می کشد

دست و پا می زنم می رباید سرم

سر رها می کنم دست و پا می کشد

گفتم این عشق اگر واگذارد مرا

گفت اگر واگذارم وفا می کشد

گفتم این گوش تو خفته زیر زبان

حرف ناگفته را از خفا می کشد

گفت از آن پیش تر این مشام نهان

بوی اندیشه را در هوا می کشد

لذت نان شدن زیر دندان او

گندمم را سوی آسیا می کشد

سایه ی او شدم چون گریزم ازو؟

در پی اش می روم تا کجا می کشد

هوشنگ ابتهاج

امتیاز دهید: post
ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.