عشق رویاهایم؛ شعری از حسین پناهی

و زنی را دیدم که در تاریکی ایستاده بود
و بوی علف های خشک شده می داد
و چشم های غریبی داشت
و عشق را نمی فهمید
و لباس های زیبایش را
بر حسب عاریت از مادرش قرض گرفته بود
و وقتی نگاه نمی کرد پرنده ی عجیبی را در ذهن تداعی می کرد
و مشخص نبود که چه وقت گریه کرده است
و مرد
که زیر باران چتری در دست داشت مقابل او ایستاد
زن و شوهر همدیگر را ناباورانه نگاه کردند
مرد، وقتی نگاه نمی کرد
پرنده ی عجیبی را در ذهن تداعی می کرد
او چشم های غریبی داشت
آنها وحشت زده خیره ماندند
و مدتها هیچ نگفتند
تا سرانجام هم صدا و هم زمان نجوا کردند
عشق رویاهایم
و برای اینکه پایان خود را
از این تجربه سنجیده باشند
دست ها را به طرف هم دراز کردند
و لحظاتی بعد
آنها دست یکدیگر را گرفته و محتاطانه به راه افتادند
آشفته از توهمی که آرام آرام
در قلب هاشان ته نشین می گشت
آنها ، شادمانه به صورت هم لبخند زدند
بی آنکه این بار نجوا کنند
نه! عشق هیچگاه همسفر عقل نمی شود
دست ها را حلقه کردند و
زیر یک چتر به کوچه ی روشن و بزرگی پیچیدند

حسین پناهی

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.