اولین گناه من؛ شعری از آنیسا معظمی

گاه و بیگاه با تو درگیرم
با تو که اولین گناه منی
مثل آغاز دوستت دارم
مثل آغاز اشتباه منی
خواب بودم که عاشقم کردی
چشم وا کردم و تو را دیدم!

خط خطی می کنی مرا هر بار
کج و مَعوَج دوباره می کِشی ام
شکلی از کودک درون مرا
باز هم نیمه کاره می کِشی ام
بین این چهره ها کدام منم
که سر از قصه ات در آورده؟

گم شدم لابلای کاغذها
گاه روی تن درختی پیر
تا دوباره مرا ورق بزنی
خواه و ناخواه با توام درگیر
فلس های درخت می دانند
شرح حال و گذشته ی ما را

توی ایوان نشسته ام بی تو
تک وتنها، رها رها در باد
چه هیاهوی مبهمی دارند
حسرت عاشقانه ها درباد
بید سرگرم سایه اش شده و
دست در دست باد می رقصد

گاه دلسرد می شوم از تو
گاه دلگرم می شوم با تو
که اگر آسمان من باشی
بی پر و بال می پرم تا تو
با من از روزهای خوب بگو
میله های قفس شکسته شده!

پنجره باز شد نسیم وزید
صبح چشمان خسته را وا کرد
روز با هر بهانه شد بیدار
شور و شوقی دوباره پیدا کرد
ابرها کاش باخبر بشوند
از قرار بنفشه با باران

آنیسا معظمی

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.