داستان کوتاه سیندرلا نوشتۀ اعظم نادری

مامان اون شب وقتی خدا و فرشته ها خوابیدند آروم در آسمون رو باز کرد و اومد بیرون. یک ستاره ی کوچولو گذاشت لای در که محکم بسته نشه و بچه فرشته ها رو بیدار کنه. بعد بدو بدو پله ها رو اومد پایین.

من جلدی نشستم لبه ی تخت و بغلم رو باز کردم که از پنجره ی باز اتاق بپره تو بغلم.

مامان، یک خالی خوش بو، بود. وقتی بغلش کردم دستام به سینه ی خودم چسبید. بهش گفتم: مامان تو یه پهلوونی! چه جوری تونستی بیای بیرون؟ من دیدم اونا مثل شکلات کفن پیچت کردن. حتی تو پلاستیک هم کرده بودنت. خیلی زمین رو کندن بعد مثل وقتی که تو گوشت ها و سبزی ها رو فریز می کردی گذاشتنت توی کشوی آخر قبر. بابا گفت کشو بالاییه مال خودشه.

مامان چرا باباها همیشه بالاتر میشینن؟

تازه مامان بعدشم یه سنگ سنگین که اسمت روش نوشته شده بود گذاشتن روت. مامان باورت نمی شه همه ازت می ترسیدن. می ترسیدن از اون دنیا برگردی. برای همونم فکر کنم اون همه محکم کاری کردن.

وقتی خیال همه راحت شد برگشتن خونه. احدی فکر نمی کرد تو بتونی با اون بدن فلج از اون همه مانع بگذری و بیای بغل من.

چرا می خندی؟ من باز حرف های بچگانه زدم؟ خودت که بهتر می دونی بچه ها برای مامانا همیشه بچه اند. منم بچه ام دیگه مامان!…

ولی مامان اینا اشکه که داره از چشمات میاد. من این اشک ها رو می شناسم. یادت میاد وقتی من نیروانا رو به دنیا آورده بودم از این اشک ها می ریختم؟ تو پرسیدی گریه می کنی؟ من گفتم که اینا مال حساسیت به گازیه که تو اتاق زایمان دادن تنفس کنم. اون موقع هم همین جوری خندیدی. مامان خودت این کلک رو یادم داده بودی،ها! مگه خودت وقتی صد و هشتاد و پنجمین آمپولی رو که بهت می زدن نگفتی اینا اشک نیست. آب از چشمام میاد مال حساسیته.

کلک اون روز منو باور نکردی نه؟ مامان من گریه می کردم چون موقع زایمان، از شدت درد وقت نکرده بودم گریه کنم. اشکام پشت چشمام قلمبه شده بود.

چه دردی داره زایمان! چه دردی! یادت میاد؟ تو چندین بار این درد رو تجربه کردی. دانشمندا میگن مثل این می مونه که یهو بیست تا استخوون درشت بدن همزمان بشکنه. تحمل این همه درد برای چی مامان؟ من ارزشش رو داشتم؟

چپ چپ نگاهم نکن. راست میگی به نظر منم یک خنده ی نیروانا به اون درد می ارزید. عاشق این دیوونگی هام مامان! دنیا با این دیوونگی ها قشنگه دیگه.

بهم گفتی این درد یادت می ره غصه نخور. بازم راست گفتی. فرداش یادم رفته بود. مامان دانشمندا میگن موقع زایمان بلافاصله یه هورمونی تو خون مادر می ریزه که نمی ذاره اون درد توی حافظه تثبیت بشه عوضش یه عالمه هورمون عشق می پاشه تو رگ هامون. فکر کنم بد گفتم. بذار از اول بگم. چی؟ اینا هم بچگانه ست؟ پس چی بگم مامان؟

آها بیا قلبمو نگاه کن. گوشه ش پریده. تو اون تیکه شو ندیدی؟ مامان چرا دکمه هاتو می بندی سردت شده؟ ای کلک! دیدم تو برش داشتی. بهم نمی دیش. باشه نده فقط بمون.

مامان اون بالا از خدا نپرسیدی دوست داشتن چیه؟ بهش نگفتی دلتنگی خیلی سخته؟ اصلا زخماتو نشونش دادی؟ مامان لااقل این تیکه ی قلبمو نشونش می دادی…

چرا پا شدی؟ حرف بدی زدم؟ فقط صدای اذونه مامان. نرو!

لباسش عوض شد. جوون شد. هیچ اثری از مریضی اش تو صورتش نبود. نه دست چپش ورم داشت و نه چشماش. سینه اش هم سر جاش بود وقتی داشت قلبشو ازم پنهون می کرد دیدم. شد مثل ملکه ها عینهو سیندرلا.

پر دامنش رو گرفت و از پله ها تند تند رفت بالا. یک لنگ کفشش جا موند. دستمو دراز کردم و کفش رو از روی پله برداشتم. کفش پاشنه دار بلوری قشنگی بود که تو جوونی اش می پوشید. بابا دعواش کرده بود که چرا وقتی حامله است همچین کفشی می پوشه. وقتی ما بزرگ شدیم مامان گفت این کفش تو پای هر کدومتون که رفت باشه مال اون.

اما کفش تو پای هیچ کدوم از ما دخترا نرفت.

حالا من هر شب این لنگه رو میذارم لب پنجره شاید سیندرلا بیاد دنبالش…

اعظم نادری (گیسو)

مطالب پیشنهادی
یک نظر
  1. ناشناس

    عالییییییییییییییییییه
    ولی بعضی ها اصلا بدرد نمیخوره

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.