به خاطر ابرها تو را گفتم، شعری از پابلو نرودا

به خاطر ابرها تو را گفتم
به خاطر درختِ دریا تو را گفتم
برای هر موج، برای پرندگانِ در شاخسار
برای سنگریزه های صدا
برای چشمی که چهره یا چشم انداز می شود
و آسمانش را رنگ می دهد خواب
برای هر شب نوشانوش
برای حصار جاده ها
برای پنجره گشوده
برای پیشانی باز
برای پندار و گفتارت تو را گفتم
که هر نوازش و هر اعتمادی جاودانه است.

عشق من
برای آنکه آرزوهایم را تصور کنی
لبانت را بگذار همچون ستاره ای بر آسمان واژه هایت
بوسه هایت در شب سرزنده
و رد بازوان تو به گردِ من
همچون شعله ای به نشانه‌ی پیروزی است
رویاهای من همه در دسترس اند
روشن و جاودانی
و هنگامی که تو اینجا نیستی
خواب می بینم که می خوابم
خواب می بینم که به رویایم.

پیشانی بر شیشه ها چونان بیداران اندوه
تو را می جویم فراتر از انتظار
فراتر از خود خویشتنم
و آنچنان دوستت دارم که نمی دانم
کدام یک از ما غایب است.

پابلو نرودا

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.