۱۰ رباعی از مهستی گنجوی

خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشت
بر برگ گل و بنفشه ناگاه نبشت

خورشید خطی به بندگیش می‌داد
کاغذ مگرش نبود بر ماه نبشت


هرلحظه غمی به مستمندی رسدت
تیری به جفا به دردمندی رسدت

در کشتن عاشقان از این بیش مکوش
زنهار مبادا که گزندی رسدت


در مرو پریر لاله انگیخت
دی نیلوفر به بلخ در آب گریخت

در خاک نشابور گل امروز آمد
فردا به هری باد سمن خواهد ریخت


لاله چو پریر آتش شور انگیخت
دی نرگس آب شرم از دیده بریخت

امروز بنفشه عطر با خاک آمیخت
فردا سحری باد سمن خواهد بیخت


لاله چو پریر آتش شور انگیخت
دی نرگس آب شرم از دیده بریخت

امروز بنفشه عطر با خاک آمیخت
فردا سحری باد سمن خواهد بیخت


باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت
یار آمد و می در قدح یاران ریخت

آن عنبر تر رونق عطاران بُرد
وآن نرگس مست خون هشیاران ریخت


آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوخت
وز شومی شوم نیمهٔ روم بسوخت

بر پای بُدم که شمع را بنشانم
آتش ز سر شمع همه موم بسوخت


گر باد پریر خود نرگس بفراخت
دی درع بنفشه نیز بر خاک انداخت

امروز کشید خنجر سوسن از آب
فردا سپر از آتش کل خواهد ساخت


حمامی را بگو گرت هست صواب
امشب تو بخسب و تون گرمابه متاب

تا من به سحرگهان بیایم به شتاب
از دل کنمش آتش وز دیده پر آب


دوشینه شبم بود شبیه یلدا
آن مونس غمگسار نامد عمدا

شب تا به سحر ز دیده دُر می‌سفتم
می‌گفتم رب لاتذرنی فردا

مهستی گنجوی

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.