داستان کوتاه بابی کشون از محمد علی جمال زاده

من با پسر دوم ملک المتکلمین هر یک هفته، دو هفته یکبار به چاپار خانه رفته برای پدرانمان کاغذ می فرستادیم.
روزی پاکت به دست به طرف چاپارخانه می رفتیم که ناگهان از وسط میدان شاه غوغای غریبی پیدا شد، بدانسو دویدیم و هر طور بود خود را به میان جمعیت انداختیم. محشر کبرائی بود هر دقیقه ازدحام مردم زیاد تر می شد. میدان شاه به آن بزرگی داشت می ترکید و به صورت دریای متلاطمی در آمده بود که فوج فوج و دسته دسته مخلوق از زن و مرد در حکم امواج آن باشند و در آن میانه عمامه ی آخوند ها به منزله ی کفی بود که بر سر این امواج نشسته باشد، وقتی به هزار زور و زجر خود را به وسط انبوه مردم رساندیم دیدیم دو نفر آدم حسابی را در میان گرفته اند و دارند به قصد کشت می زنند. درصدد تحقیق از آن احوال برآمدیم ولی هیچکس اعتنائی به ما ننمود و احدی وقت و حوصله ی سوال و جواب نداشت! عاقبت پیرمردی را چسبیده گفتیم عمو جان تو را به خدا چه خبر است ؟ بدون آنکه نگاهی به ما بیندازد نفس زنان نفس زنان گفت : “بابی کشی است بزنید” و دیوانه وار خود را به میان آن ولوله و جنجال انداخت. آن دو نفر بیچارگان مظلوم را با سر برهنه شالشان را به گردنشان انداخته بودند و به خواری هرچه تمام تر به خاک و خون می کشیدند. مردم از زن و مرد و کوچک و بزرگ با چشم های از حدقه درآمده که شراره ی تعصب و شقاوت در آن می درخشید مانند سگ های هار و گرگان خونخوار بر آنها حمله می آوردند و در زدن و ضربت وارد ساختن بدانها و در اهانت و شتم و لعن و دشنام های قبیح بر یکدیگر سبقت می جستند.
دیوانه وار فریاد می زدند که باید داغ و درفششان کرد، باید سنگسارشان کرد، باید چشمشان را درآورد. تکه تکه شان کرد سرشان را زیر طقماق کوبید شمع آجینشان کرد، گوش و بینیشان را برید، شقه شان کرد. دم توپشان گذاشت، گچشان گرفت، تیربارانشان کرد، زنده زنده سوزانید، نعلشان کرد، طنابشان انداخت، زنده به گورشان کرد، به قناره شان کشید، مثله شان کرد.
چوب و چماق و مشت و سیلی بود که بالا می رفت و بر سر و مغز این دو نفر آدم بی یار و یاور پائین می آمد. دیگر هیچ تاب و توانی در بدن آن دو نفر بخت برگشته نمانده بود. رنگشان پریده با چشمان نیم بسته، ابدا قوت جلو رفتن نداشتند ولی مومنین و مقدسین با شقاوت و قساوتی که تذکار آن بعد از چهل سال هنوز بدنم را می لرزاند آنها را به طرف مسجد شاه که مسند عدل و داد شریعت عظمی بود می کشیدند، در آن اثنا شخصی پیت نفتی به یکدست و کاسه ی حلبی دسته داری به دست دیگر فرا رسد. در یک چشم بهم زدن آتش از سر و بدن آن دو نفر به طرف آسمان بلند شد. مردم رجاله محض سواب هرکدام از آن نفت کاسه ای به صد دینار خریده به سر و صورت آن ها می پاشیدند.
جمعیت چون مور و ملخ از در و دیوار بالا می رفت. فریاد و فغان لعن و سب غلغله در زیر گنبد و بارگاه مسجد انداخته بود. درست مثل روز عاشورا مردم دسته به دسته صدا ها در هم انداخته و دم گرفته بودند و تصنیف ها و هراره هایی را که بالبداهه ساخته بودند می خواندند و دست می زدند. در آن حیص و بیص نا گهان غوغا و همهمه افزون گردید چنانکه گوئی از دهانه ی خشمگیم آسمان گردباد سهمگینی بر امواج آن دریای متلاطم نازل شده باشد. چیزی نمانده بود که ما دو نفر طفل معصوم هم زیر دست و پا له و لورده بشویم. بزودی معلوم شد که یک نفر بابی دیگری را می آورند. سیل جمعیت خواهی نخواهی ما را به طرفی کشانید که تازه وارد را در آنجا بزمین انداخته بودند و حد شرعی در حقش جاری می کردند. نزدیک که شدیم دیدیم آقا محمد جواد صراف مؤسس مدرسه ی خودمان است که با آن جثه ی فربه زیر چوب مثل مار به خود می غلطید و مانند ابل ناقل ضجه می کشید.
در آن حیص و بیص در میان جمعیت چشم یک نفر به ما افتاد و اتفاقا ما را شناخت. پرخاش کنان فریاد بر آورد که پدر پدر (به کسر دو حرف اول) سوخته های سگ طوله ها شما بچه بابی ها اینجا گهی می خورید. لرزان و اشک ریزان خود را به هزار زحمت از میان ازدحام بیرون کشیدیم و مانند دو طفلان مسلم از چنگ آن مسلمان از حارث بدتر گریخته دوان دوان به خانه برگشتیم.

برگرفته از سر و ته یک کرباس نوشته محمد علی جمال زاده

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.