نقاشی‌های روی پنجره، نوشتۀ گودرز گودرزی (مجید)

پنجره اتاق حسابی بخار گرفته بود و نمی‌شد حیاط را دید. صورتم را به شیشه چسباندم. نوک دماغ و پیشانی‌ام یخ کرد. سردم شد. با نوک انگشت اشاره‌ام شروع کردم به نقّاشی کشیدن روی شیشه. اوّل به جان شیشه نیمه سمت راست افتادم: درخت کشیدم و خورشید و مادرم. جا برای بابام نبود. بابا را بردم روی شیشه سمت چپی: این هم از بابام و چندتا لبوی سرخ و شیرین روی بریده روزنامه توی دست‌ش. لبوها داغند و بخارشان بلند است.
داشتم دهانم را مزه‌مزه می‌کردم که دیدم نقّاشی سمت راست، دارد کِش می‌آید و آب می‌شود. خورشید، بخارها را آب کرد و نقّاشی‌ام را خراب. نباید خورشید می‌کشیدم.
از قهر، بقیه نقاشی‌ام را با کف دست پاک کردم. من هنوز نصف نقاشی‌ام را داشتم: شیشه سمت چپ. ولی نه! آه خدایا! این یکی هم دارد از بین می‌رود! کار، کار لبوهای داغ است. نباید لبو می‌کشیدم. ولی نه! کاش لبوها را سرد و خنک کشیده بودم! این‌طوری، هم نقاشی‌ام بخار و محو نمی‌شد و هم مادرم لبوها را می‌ریخت توی قابلمه و می‌گذاشت روی گاز تا گرم و داغ شوند؛ آن‌وقت دور کُرسی جمع می‌شدیم و لبوها را می‌خوردیم و لابد بابام پیچ رادیو را می‌چرخاند و هی از این موج به آن موج می‌رفت و حوصله مادرم و من را سرمی‌برد.
– چرا این‌قدر با رادیو ورمی‌روی؟ خُب یک‌جایی را بگیر دیگر!
ولی من چیزی نمی‌گفتم. چون مادرم، هم حرف خودش را می‌زد و هم حرف دل مرا.
بابام برای این‌که کسی فکر نکند کارش الکی است، آنتن رادیو را بلند و کوتاه و چپ و راست می‌کرد؛ تا این‌که سرانجام به ایستگاه مورد پسندش می‌‌رسید. آن وقت من و مادرم نفسی از سر راحتی می‌کشیم؛ حتم دارم رادیو هم همین‌طور!
مادرم با یک سینی آمد اتاق و گفت:
– داری چه‌کار می‌کنی؟ باز رفتی سراغ پنجره؟
سینی را گذاشت روی کُرسی و شروع کرد به پاک‌کردن برنج‌های توی سینی. پرسید:
– حالا چی کشیدی؟
با دلخوری نگاهی به لبوهای توی دست‌های بابام که داشتند آب می‌شدند کردم و گفتم:
– لبو!
مادرم دست از پاک‌کردن برنج‌ها کشید و خش‌خش برنج‌ها افتاد. از آن فاصله نگاهش را به پنجره انداخت و چشم‌هایش را ریز کرد و خیلی جدی گفت:
– من که لبویی نمی‌بینم. نکند همه‌اش را خورده‌ای؟ ای شکمو!
ناگهان صدای خنده‌اش توی اتاق پیچید و خش‌خش برنج‌ها دوباره بلند شد.
من از این‌که مادرم آن‌طور به لبوهایم که آب شده بودند، خندید ناراحت شدم! با لب و لوچه آویزان رفتم سروقت کیف مدرسه‌ام. کتاب فارسی و دفتر مشقم را بازکردم و روی قالی دراز کشیدم.
داشتم مشق می‌نوشتم که صدای شاد بابام به گوش‌ رسید:
– سلام به پسر درسخوان بابا!
سرم را بلند کردم و لبخندزنان چهارزانو نشستم. توی دست‌های بابام پاکتی بود. مادرم، پاکت را گرفت و تبسم‌کنان نگاه معنی‌داری به من کرد و پاکت به‌دست رفت آشپزخانه.
***
وسط‌های ناهار بودیم که بویی حواس مرا به سمت آشپزخانه کشاند. مادرم که مرا می‌پایید، از آن‌طرف کُرسی سرش را تکان داد و با دهان پر فقط گفت:
– ها؟
و دیدم که خنده‌اش را خورد. بابام اما لقمه‌اش را که قورت داد با خنده گفت:
– انگار بوی عشق پسرم می‌آید؛ آن‌هم توی یک روز سرد و برفی. این‌طور نیست؟
و این‌طور بود: بوی چغندرهایی که توی قابلمه روی گاز داشتند می‌پختند تا به خوراکی مورد علاقه‌ام تبدیل بشوند: لبو!
نگاهم شاد شد و به پهنای صورتم خندیدم.

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.