مرور رده

ادبیات

ولی در قلب من بهاری نیست شعری از جون بایز

جایی که یخ پاره ها آویزانند و شکوفه ها می رقصند ولی در قلب من بهاری نیست تو بهار من بودی، تابستان من هم بی تو، همیشه زمستان است گله ها به سوی شمال می روند و یاس ها می شکفند شب ها، یاس ها اتاق روشن از مهتاب مرا عطر آگین می کنند تو…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه شام نوشتۀ تادئوش باروفسکى

صبورانه منتظر ماندیم تا هوا تاریک شود. آفتاب مدتی‌ می‌شد که پشت تپه‌های دوردست سرخورده بود. تیرگى در مه شبانه‌ی شیرى‌رنگ، هر لحظه بیشتر مى‌شد و بر دامنه‌ها و دره‌های تازه شخم‌خورده دامن می‌کشید که جاى جاى آن برف گل‌آلودی به چشم می‌خورد، ولى…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه نشان افتخار نوشتۀ گی دوموپاسان

اشخاص، با غریزه تفوق جویی و برتری خواهی به دنیا می‌آیند و چون به اندیشیدن و سخن گفتن و اندیشیدن آغاز می‌کنند، این غریزه به صورت ذوق و استعداد یا هوش بیدار شده‌ای تجلی می‌کند. آقای "ساکرمان" از آغاز کودکی یک فکر بیشتر به سر نداشت و آن…
ادامه مطلب ...

پسرم شعری از ناظم حکمت

پسرم ستاره‌ها را به خوبی بنگر شاید دیگر نبینیشان. شاید دیگر در نور ستار‌ه‌ها نتوانی آغوشت را به بی‌انتهایی افق باز کنی پسرم افکارت به اندازه‌ی تاریکی‌های روشن شده با ستاره‌ها زیبا، دهشتناک، قدرتمند و خوب است. ستاره‌ها و افکارت…
ادامه مطلب ...

این پلنگ چه مغرور به نظر می‌رسد شعری از شل سیلور استاین

این پلنگ چه مغرور به نظر می رسد چه کلاهی سرش گذاشته با آن خالهای تنش فکر می کند خیلی قشنگ است حتماً از زندگی اش کاملاً راضی است بیچاره پلنگ نمی داند که من او را با مدادم روی کاغذ کشیده ام و هر وقت بخواهم می توانم او را پاک کنم اما…
ادامه مطلب ...

شاعر جهالت شعری از ان سکستون

شاید که زمین معلق است در هوا، نمی‌دانم من. شاید ستاره‌ها برش‌های کاغذی کوچکی هستند که قیچی غول پیکری بریده باشدشان، نمی‌دانم من. شاید که ماه اشکی ست در آسمان، نمی‌دانم من. و شاید خداوند آوایی‌ست ژرف، که ناشنوایی شنیده باشدش، من…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه فردا نوشتۀ صادق هدایت

چه سرمای بی‌پیری! بااین‌که پالتوم را رو پام انداختم، انگار نه انگار. تو کوچه، چه سوز بدی می‌آمد! – اما از دیشب سرد تر نیست. از شیشه شکسته بود یا از لای درز که سرما توو می‌زد؟ – بوی بخاری نفتی بدتر بود. عباس غرولندش بلند شد: “از سرما سخلو…
ادامه مطلب ...

سرود عشق شعری از هرمان هسه

من گَوزنم تو آهو پرنده تو و درخت من تو آفتاب و من برف تو روز هستی و من رویا شب‌ها از دهان خفته‌ام پرنده‌ای طلایی پر می‌کشد به سوی تو صدایش روشن است بال‌هایش رنگی سرودِ عشق می‌خواند برای تو سرود مرا هرمان هسه ترجمه از مصطفی…
ادامه مطلب ...

تنهایی شعری از دریتا کومو

تنهایی تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مدام صدای غریبه‌ای‌ست که سراغ دیگری را می‌گیرد از من یک‌شنبه‌ی سوت‌وکوری‌ست که آسمان ابری‌اش ذرّه‌ای آفتاب ندارد حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌برد حوصله‌ام را تنهایی زل‌زدن از پشت شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه بیرون رانده نوشتۀ ساموئل بکت

پلکان بلند نبود. من هزار بار پله‌هایش را شمرده بودم، چه هنگام بالا رفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم دیگر در حافظه‌ام نیست. هیچ وقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیاده‌رو است بگویم یک و وقتی آن پایم روی اولین پله است بگویم دو و همین طور…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه مزاحم نوشتۀ خورخه لوئیس بورخس

آن‌ها مدعی‌اند (گرچه احتمالش ضعیف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کریستیان، برادر بزرگ‌تر، که به مرگ طبیعی در یکی از سال‌های ۱۸۹۰ در ناحیه مورون مرد گفته است. مطمئناً در طول آن شب دراز بی‌حاصل، در…
ادامه مطلب ...

پرنده یخ پر ریخته است شعری از رزه آوسلندر

پرنده یخ پر ریخته است نسیم جان‌بخش پرندگان نوشکفته را با خود می‌آورد در خاطر ما گل‌ها همه با هم به خواب زمستانی رفته بودند حالا اما بیدار می‌شوند و ما باغیم در جهانی که چشم باز می‌کند در قراری سبز بین گل و درخت قلب یاس ما…
ادامه مطلب ...