مرور رده

ادبیات

دنیای رویای من شعری از لنگستون هیوز

من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن هیچ انسانی انسان دیگر را خوار نمی‌شمارد زمین از عشق و دوستی سرشار است و صلح و آرامش، گذرگاه‌هایش را می‌آراید. من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن همه‌گان راه گرامی ِ آزادی را می‌شناسند…
ادامه مطلب ...

من در تو نگاه می‌کنم شعری از احمد شاملو

دیرگاهی‌ست که دستی بداندیش دروازه‌ی کوتاه خانه‌ی ما را نکوفته است. در آیینه و مهتاب و بستر می‌نگریم در دست‌های یکدیگر می‌نگریم و دروازه ترانه‌ی آرامش‌انگیزش را در سکوتی ممتد مکرر می‌کند. بدین‌گونه زمزمه‌یی ملال‌آور را به سرودی…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه رنگ زرد نوشتۀ رابرت لوئی استیونسن

در شهری خاص، طبیبی زندگی می‌کرد که رنگ زرد می‌فروخت. هر کس که از فرق سر تا نوک پا به این رنگ آغشته می‌شد، این مزیت بس خاص را داشت که برای ابد از ابتلا به مخاطرات زندگی، انجام گناه، و ترس از مرگ مصون بماند. طبیب در دفترچه راهنمایش این طور…
ادامه مطلب ...

چطور باید خلاص شد؟ شعری از چارلز بوکوفسکی

اوضاع هیچ‌وقت خوب نبوده و قرار هم نیست بهتر شود جالب اینجاست که هراس‌هایی که در کودکی سراسیمه‌ات می‌کرد همچنان با توست در راه‌های مختلف با چهره های گوناگون تو را می‌خوانند با همان صدا همان شکایت‌ها همان نفرت‌ها همان خواسته‌های…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه زنان نوشته آنتوان چخوف

“فیودور پترویچ” مدیر مدارس ملی ایالت N که خویشتن را مردی منصف و بزرگوار می‌شمرد، روزی در دفتر کارش معلمی به اسم “ورمنسکی” را به حضور پذیرفت و گفت: – نه آقای ورمنسکی، استعفا گریزناپذیر است. با صدایی که شما به هم زده‌اید، نمی‌توانید به کار…
ادامه مطلب ...

باید به فکر تنهایی خودم باشم شعری از محمدعلی بهمنی

باید به فکر تنهایی خودم باشم دست خودم را می‌گیرم و از خانه بیرون می‌زنیم در پارک به جز درخن هیچ کس نیست روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم تا پارک از تنهایی رنج نبرد دلم گرفته یاد تنهایی اتاق خومان می‌افتم و از خودم خواهش می‌کنم…
ادامه مطلب ...

ما آدم نمیشیم، داستان کوتاهی از عزیز نسین

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، هم همه داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شیم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:…
ادامه مطلب ...

بهترین آرزوها، نامه ویکتور هوگو به فرزندش

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه انتقام نوشتۀ گی دوموپاسان

بیوه پائلو ساورینی و پسرش، آنتوان، به تن‌هایی در خانه کوچک و محقری بر روی تپه‌‌های بونی فاسیو زندگی می‌کردند. شهر که در یکی از دامنه‌‌های کوهستانی و در نقطه‌ای کاملاً مشرف به دریا ساخته شده بود، به سرتاسر تنگه‌‌های پوشیده از سنگ، و به ساحل…
ادامه مطلب ...

آخرین نامه فروغ فرخزاد به برادرش فریدون فرخزاد

نمی دانی چقدر غصه دار هستم و قلبم چقد...ر گرفته ممکن هست تا آمدن شماها من خفه شده باشم، فایده اش چیست، فایده تمام این کارها چیست؟ تا حالا من خوشحال بودم. که اقلا تو از آنجا راضی هستی و کار میکنی و کارت این همه موفقیت پیدا کرده حالا تو…
ادامه مطلب ...

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست شعری از محمد علی بهمنی

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست آسمانی تو در آن گستره…
ادامه مطلب ...

جادوگر مردود داستان کوتاهی از خورخه لوئیس بورخس

در شهر سانتیاگو کشیشی می‌‌زیست که به فراگرفتن فنون ساحری علاقه‌ زیادی داشت. وقتی شنید که دانش دون ایلیان اهل شهر تولدو بر فنون ساحری بیش از دیگران است، به تولدو رفت تا او را بیابد. صبح همان روزی که وارد تولدو شد یک راست به خانه‌ی دون…
ادامه مطلب ...