مرور رده
ادبیات
باز شوق یوسفم دامن گرفت شعری از هوشنگ ابتهاج
باز شوق یوسفم دامن گرفت!
پیر ما را بوی پیراهن گرفت!
ای دریغا! نازک آرای تنش
بوی خون می آید از پیراهنش!
ای برادرها! خبر چون می برید؟
این سفرآن گرگ، یوسف را درید!
یوسف من! پس چه شد پیراهنت؟
برچه خاکی ریخت خون روشنت؟
بر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
فرصتی نمانده است شعری از گروس عبدالملکیان
فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را میکشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
نقاشیهای روی پنجره، نوشتۀ گودرز گودرزی (مجید)
پنجره اتاق حسابی بخار گرفته بود و نمیشد حیاط را دید. صورتم را به شیشه چسباندم. نوک دماغ و پیشانیام یخ کرد. سردم شد. با نوک انگشت اشارهام شروع کردم به نقّاشی کشیدن روی شیشه. اوّل به جان شیشه نیمه سمت راست افتادم: درخت کشیدم و خورشید و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
رو به روی من فقط تو بودهای شعری از محمدرضا عبدالملکیان
رو به روی من فقط تو بوده ای
از همان نگاه اولین
از همان زمان که آفتاب
با تو آفتاب شد
از همان زمان که کوه استوار
آب شد
از همان زمان که جستجوی عاشقانه مرا
نگاه تو جواب شد
روبه روی من فقط تو بوده ای
از همان اشاره٬ از…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ده نفر سرخپوست اثر ارنست همینگوی
نیک، بعد از مراسم چهارم ژوئیه که همراه جو گارنر و خانوادهاش، راهی خانه بود، از کنار نه سرخ پوست مست توی جاده گذشت. یادش آمد که سرخپوستها نه نفر بودند، چون جو گارنر که در تاریک و روشن غروب ارابه را میراند، اسبها را نگه داشت، توی جاده…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بابی کشون از محمد علی جمال زاده
من با پسر دوم ملک المتکلمین هر یک هفته، دو هفته یکبار به چاپار خانه رفته برای پدرانمان کاغذ می فرستادیم.
روزی پاکت به دست به طرف چاپارخانه می رفتیم که ناگهان از وسط میدان شاه غوغای غریبی پیدا شد، بدانسو دویدیم و هر طور بود خود را به میان…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند شعری از محمدحسین بهجت تبریزی
محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار، اهل آذربایجان بود و از او شعرهای زیادی به زبانهای فارسی و ترکی آذربایجانی به جای مانده است. وی در اواخر دوران زندگی پرفراز و نشیب خود شعری در مذمت پیری سروده است که در آن با طعنه به روزگار میگوید:…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
متن کامل شعر صدای پای آب سهراب سپهری
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه تپههایی چون فیلهای سفید اثر ارنست همینگوی
نه سایهای بود و نه درختی؛ و ایستگاه، میان دو ردیف خطآهن، زیر آفتاب قرار داشت. در یک سوی ایستگاه سایه گرم ساختمان افتاده بود و از در باز نوشگاه پردهای از مهرههای خیزران به نخ کشیده آویخته بود تا جلو ورود پشهها را بگیرد. مرد آمریکایی و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی شعری از فریدون مشیری
فریدون مشیری متولد سی شهریور ماه ۱۳۰۵ در تهران است و اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی و با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی در ۱۳۳۴ به چاپ رسید.
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
به دنبال فلک داستان کوتاهی از صمد بهرنگی
روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلکزدههای روزگار. به هر دری زده بود فایدهای نکرده بود. روزی با خودش گفت: این جوری که نمیشود دست روی دست گذارم و بنشینم. باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست؟ برای خودم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه گیله مرد اثر بزرگ علوی
باران هنگامه کرده بود. باد چنگ مىانداخت و مىخواست زمین را از جا بکند. درختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند. از جنگل صداى شیون زنى که زجر مىکشید، مىآمد. غرش باد آوازهاى خاموشى را افسار گسیخته کرده بود.
رشتههاى باران آسمان تیره را به…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...