مرور رده
ادبیات
من طشت ماه را بسیار دیدهام شعری از حسین منزوی
من طشت ماه را
بسیار دیدهام
بالای کوهها
من طشت ماه را
ندیده بودم
انگار.
ولی آن کاسه بزرگ پر از کف را
هر روز، بله هر روز
میدیدم
بسیار میدیدم
که پیراهن مرد کشته را
میشستند، میشستند، میشستند
و نهرهای پر از خون
شهر بزرگ را…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
این شعرها که بوی سکوت میدهند، شعری از محمد شمس لنگرودی
این شعرها که بوی سکوت میدهند
از غیبت لبهای توست
کلمات
مثل زنجرههای خشکیده تابستانی
از معنا خالی شدند
و در انتظار مورچههایند
توشه بار زمستانیشان را
در حفرۀ تاریک خالی کنند
اندوهی که سرازیر میشود
در سینه خاموش من.
محمد…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
خانه استریون داستان کوتاهی از خورخه لوئیس بورخس
Jorge Luis Borges یا خورخه لوئیس بورخس نویسندهای آرژانتینی است که او را به دلیل سبک داستانهای کوتاهش میشناسند و داستان کوتاه خانه استریون یکی از آنهاست که بیشتر به متنی بسیار زیبا و ادبی شباهت دارد.
میدانم که به خودخواهی،…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
نمی توانم از این بهتر برایت شرح دهم شعری از ادگار آلن پو
نمی توانم از این بهتر برایت شرح دهم
که احساسم چه بود
جز این که بگویم
قلب ناشناس تو انگار برای اقامتی تا همیشه به آغوش من راه یافت
چنان که قلب من نیز، به گمانم، به آغوش تو
و از آن دم، من عاشقت شدم
آری
اکنون حس می کنم
که در آن عصرگاه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
عشق در هر طرحِ نوییست شعری از خوزه آنخل بالنته
عشق در هر طرحِ نوییست
که در میاندازیم
همچون پلها و کلمات
عشق در هر آن چیزیست
که بالا میبریم
همچون صدای خنده و پرچمها
و در هر چیزی
که برای رسیدن به عشقِ راستین
با آن میجنگیم
همچون شب و پوچی
عشق در هر چیزیست
که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه گربه زیر باران اثر ارنست همینگوی
تنها دو آمریکایی در هتل بودند. هیچکدام از آدمهایی را که توی پلکان، در سر راه خود به اتاقشان یا موقع برگشتن از آن، میدیدند نمیشناختند. اتاقشان در طبقۀ دوم رو به دریا بود. اتاق در عین حال رو به باغ ملی و بنای یادبود جنگ قرار داشت. توی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
از خانه بیرون بیا، شعری از یغما گلرویی
از خانه بیرون بیا تا زیبا شود این شهر،
تا درختهای دودگرفتهی خیابانِ پهلوی سابق
دوباره جوانه بزنند
و جویهای لبریز بطریهای خالی آب معدنی
از نو
طعمِ شیرین آبِ قنات را تجربه کنند !
تا آبی شود این آسمانِ خاکستری
و تابلوهای نمایشگرِ…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
مرزهای ایرانشهر، شعری از شفیعی کدکنی
با یاد ایرج افشار
خطهای رویِ نقشه به دیوار؟
و آن سیمِ خاردار؟
ـ نه هرگز!
معنای من کجاست، پس اکنون؟
در تنگِ این حصار؟
ـ نه هرگز!
□
از سیمِ خاردار گذر کُن
بگذر ز خار و صخره خارا
آن سویِ بادکوبه و گنجه
و آن…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه باباجانم چگونه وارد مشاغل سیاسی شد اثر ارسکین کالدول
وقتی “بن سیمونز”- کلانتر محل- از کوچه بالا آمد و وارد حیاط شد، تازه شاممان را خورده روی ایوان جلو خانه نشسته بودیم.
بابام آن شب همچه کیفور نبود و تقریبا در تمام مدت یک کلمه حرف نزده بود، جز این که گاهی زیر لب با خودش چیزی میگفت و غری…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان یک خاله بیچاره نوشته هاروکی موراکامی
همه چیز در یک بعدازظهر بسیار زیبای روز یکشنبه در ماه ژوئیه شروع شد. درست همان اولین یکشنبه ماه ژوئیه. دو سه تکّه ابر سفید و کوچک در دوردست آسمان مانند علائم سجاوندی بودند که با دقت بسیار نوشته شده باشند. نور خورشید بیهیچ مانعی بر تمام دنیا…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
زن در ایران شعری از پروین اعتصامی
زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود
پیشهاش، جز تیرهروزی و پریشانی نبود
زندگی و مرگش اندر کنج عزلت میگذشت
زن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبود
کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد
کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مردی که نفسش را کشت نوشته صادق هدایت
میرزا حسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دگمههای انداخته، شلوار اتو زده و کفش مشکی براق گامهای مرتب بر میداشت و از یکی از کوچههای طرف سرچشمه بیرون می آمد، از جلو مسجد سپهسالار میگذشت، از کوچه صفی علیشاه پیچ میخورد و به مدرسه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...