مرور رده
ادبیات
من یوسفم؛ شعری از ماندانا زندیان
من یوسفم
چشمهای تو را مینویسم بلند وُ
صدایت
خاک، باد، آتش، زمان
آب میشود گرم وُ
باران،
که پاک میکند سطرهای موازیِ میلههای نبودنت را
وَ دستهایت
که در زخمهای من همیشهاند وُ
مرگ، که سایهٔ جنگ است وُ
حصر، که سایهٔ ترس وُ
خون…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
بنفشه مژده نوروز می دهد؛ شعری از پروین اعتصامی
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست
بنفشه مژده ی نوروز میدهد ما را
شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست
بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست
جواب داد که من نیز صاحب…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز؛ شعری از فریدون مشیری
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آن گاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور، از آن قله پربرف
آغوش کند باز، همه مهر همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالیست که چون من…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر زمستان از محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را
ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد
زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید
که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پیش درآمد ِهجرانی؛ شعری از پگاه احمدی
۱
خواب بودی که سینه خیز نوشتم
تاریکی ِ اتاق، تماماش نکرد
خواب بودی وَ روی کاغذها،
تکرار ِ قتلها وُ آینهها بود
اما،
این گوشه از جهان که بیخبرم میکند
اینجا که با تو گُل میاندازم،
خطّی از خون ِ این خیابانها،…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پدر؛ شعری از پروین اعتصامی
پدر آن تیشه که برخاک تو زد دست اجل
تیشه ای بـود که شـد باعـث ویرانـی مـن
یوسـفـت نـام نهادند و بـه گـرگت دادنــد
مرگ گرگ توشد، ای یوسف کنعانی مـن
مـه گردون ادب بـودی و در خـاک شــدی
خـاک زندان توگشـت، ای مه زنـدانی مـن
از…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر کجای جهان بگذارمت از منوچهر آتشی
نه رفتهای
نه پیام آمدنی دادهای
خانه در تصرف بوی توست
تو نیستی و خانه در تصرف بوی توست
حس میکنم
تنهایی ستاره را
این همه ستارهی تنها؟
یکی به یکی نمیگوید بیا
هر یک
از آسمانهی خویش
چونان چشم پرنده درخشان
از آشیانهی تاریک…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر فرصتی به من ده از نزار قبانی
خنجری را که
در پهلویم فرو رفته بیرون کش
بگذار زنده بمانم
عطر خود را از پوستم بیرون کن
بگذار زنده بمانم
فرصتی دیگر به من ده
تا با زنی دیگر آشنا شوم
که نام تو را از دفتر خاطراتم خط زند
ببرد گیسوی بافته ات را که بر گردنم حلقه زده…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر آنجا که تویی غم نبود از معینی کرمانشاهی
آنجا که تویی غم نبود، رنج و بلا هم
مستی نبود دل نبود، شور و نوا هم
اینجا که منم، حسرت از اندازه فزونست
خود دانی و، من دانم و، این خلق خدا هم
آنجا که تویی، یک دل دیوانه نبینی
تا گرید و گریاند از آن گریه، تو را هم
اینجا که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
عنکبوت؛ شعری از پروین اعتصامی
کاهلی در گوشهای افتاد سست
خسته و رنجور، اما تندرست
عنکبوتی دید بر در، گرم کار
گوشه گیر از سرد و گرم روزگار
دوک همت را به کار انداخته
جز ره سعی و عمل نشناخته
پشت در افتاده، اما پیش بین
از برای صید، دائم در کمین…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
من اثر باستانیام؛ شعری از عباس معروفی
من
اثر باستانیام
پیکری از گذشتههای دور
آبم، خاکم، آتشم، نورم، نور
انگار کن در موزهای به تماشایم آمدهای
انگار کن اسطورهام
در نور ببین مرا
در سایه در تاریکی در آفتاب
صبور ببین مرا
امضای خدا بر من است
برخلاف مجسمهها
قلبم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه حیران، نوشتۀ نازنین اسکندری
یک
زن درمانده روی کاناپه افتاده است. پاهایش ضعف میرود و سینهاش خِس خِس میکند. چشمهایش را آرام میبندد.
دو
زن منتظر آماده شدن قهوهاش، بالای سر قهوه ساز ایستاده است. از پنجره بیرون را نگاه میکند. برف میآید. قهوهاش را آرام و با…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...