مرور رده
ادبیات
داستان کوتاه تاریک خانه نوشتۀ ماندانا خاتمی
صدا پشت درب اهنی تاریکخانه منتظر بود وپچ پچ هایی اهسته و طولانی مثل انبوه حشراتی بود که به لاشه ای کنار جاده چسبیده بودند. اهسته کلید زنگ زده را چرخاندم در که باز سد صداهای موهوم مثل انبوه حشرات تجزیه کننده به صورتم هجوم آوردند.
در با…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
آبروداری به شیوه عمه خانم؛ داستان کوتاهی از شهلا ظهوریان
خانم الف امروز دست و دلش به کار نمی رود چرا؟ خودش هم نمی داند !البته یک جورهایی دلتنگ پدر مرحومش است سردرد هم امانش را بریده دلش هم از بعضی آدم ها گرفته !!همه اینها برای از پا انداختن یک گرکدن افریقایی کافی است چه رسد به خانم الف که ریز و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
خواب نیمروز؛ داستان کوتاهی از امین عطاردی
کنار پنجره زیر نور آفتابی که هر از چندگاهی از پشت ابرها در می آید رو زمین پخش میشوم. حتی اجازه فکر کردن به آوردن متکا و پتو را هم به خودم نمیدهم. پلکهام عجیب سنگین شده اند. آنقدر که تنها پرزهای فرش از لابلایشان پیداست. آرام میشوم. آرامشی که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مهمان؛ نوشته اکرم کریمی
آرام آرام مهیا میشوم، زمان در دستان من است. در آینه میروم و موهایم را میبافم، مژه هایم را میشمارم، تمام مویرگهای لبم را با ناخن میفشارم تا خون بیرون بزند، چشمانم برق میزند. پیراهنی که میپوشم آنقدر نازک و لطیف است که با ارتعاش جریان صوتی به…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۷۴: به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش
به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش
به بوی گل نفسی همدم صبا میباش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا میباش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا میباش
گرت هواست که چون جم به سر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۷۳: اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پریشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر همنشین باشی
نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۷۲: بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۷۱: دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۷۰: درد عشقی کشیدهام که مپرس
درد عشقی کشیدهام که مپرس
زهر هجری چشیدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیدهام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
میرود آب دیدهام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیدهام که مپرس
سوی من لب چه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۶۹: دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
نسیم روضه شیراز پیک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش
که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل
حریم درگه پیر مغان پناهت بس
به صدر مصطبه بنشین و ساغر مینوش
که این قدر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۶۸: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۶۷: ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام
پرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار
کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس
من که قول…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...