داستان کوتاه مهمان؛ نوشته اکرم کریمی

داستان کوتاه مهمان آرام آرام مهیا میشوم، زمان در دستان من است. در آینه میروم و موهایم را میبافم، مژه هایم را میشمارم، تمام مویرگهای لبم را با ناخن میفشارم تا خون بیرون بزند، چشمانم برق میزند. پیراهنی که میپوشم آنقدر نازک و لطیف است که با ارتعاش جریان صوتی به حرکت در می آید.

تک تک گل اناری ها را چک میکنم . سریع چشم از اسلیمی هایی که دایره وار دور خود میچرخند میگیرم .

_ الان وقتش نیست اجازه نمیدهم از پاهایم بالا بروید و به روزنه های تنم نفوذ کنید.

به در میکوبد و صدای آن تمام ستون های خانه را میلرزاند.

در را باز میکنم، سرم را بالا میبرم، بالاتر و بر بلندایش فقط دو چشم افروخته و روشن میبینم …

پا روی گل اناری ها میگذارد و قدم هایش را محکم روی شاهرگ اسلیمی ها میفشارد. صدای ترکیدن شان را فقط من میشنوم.

قوری در دستم خودش را با سر و صدا در استکان خالی میکند. استکان ساکت و صبور نشسته فقط کف میکند.

با درونی متلاطم و ظاهری آرام به طرفش میروم دستم را بالا میبرم روی دو انگشت پا بلند میشوم و استکان را به او میدهم. تمام بیقراری اش را با استکان بالا میکشد. من رد حرکت آنرا زیر پوستش میبینم.

گرسنه است، بلندم میکند با فشار دست از حجم ام کم میکند و مثل آدامس میگذاردم گوشه لپ اش.

همه جا خیس و تاریک است، با هر فشار صدای جویدن مثل گردبادی در گوشهایم دور و نزدیک میشود از درد دور خودم میپیچم، بافت موهایم باز میشود، رشته های عصبم کم کم بی حس میشود…

لباس نازکم دور بدنم میپیچد. سنگینی فشار ها متناوب کم و زیاد میشود و تک تک سلولهای مغزم را  می فشارد، خون و لزج را مثل شراب مذاب ذره ذره مینوشم، تمام تنم گداخته میشود، فرو میدهدم، مثل خواب های کودکی ام در دالان تاریکی آویزان میشم، بالا می آوردم، آرام گوشه ای میگذاردم و با دستان بزرگش تکه پاره هایم را بهم میچسباند…

من میرقصم. از زیر پاهایم سنبله های گندم میروید. موهایم بلندترین آبشار جهان، سرازیر میشود.

او به خواب میرود انگار مخدری از دهها زن زیبا در تمام خون اش جاری است.

چشم هایم را باز میکنم او رفته است.

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.