بنيان سه‌گانه انديشه فردوسی

فردوسیشاهرخ مسکوب

1- شاهنامه هر چند سروده حکيم ابوالقاسم فردوسي است، مردي که در قرن چهارم هجري در توس مي‌زيست، اما هم‌چنين اين شاهکار فراهم آورده نسل‌هايي است که در طول قرن‌ها آن را، داستان‌ها و افسانه‌هايش را درهم بافته و خميرمايه معنايي آن را ورز داده‌اند. بخش‌هايي از اسطوره‌ها يا تاريخ در اين حماسه، پيش از آن‌که به دست فردوسي برسد، شکل تازه و در نتيجه معناي ديگر يافته بود. سپس، از بخت خوب ما ميراث تاريخي اين فرهنگ کهن قومي نصيب شاعري بزرگ شد که توانست آن را به نيکوترين صورتي زنده کند. «کتاب» تنها ساخته و پرداخته يک‌ تن نيست، هم‌چنين ساخته گذشتگان و بازساخته پردازنده‌اي بزرگ است. اين اثر که بدين گونه سيري تاريخي داشت هنوز از رفتار بازنمانده و اينک صدها سال است که اين فرزند فردوسي در ديده نسل‌هاي نورسيده هر بار جلوه‌اي ديگرتر مي‌يابد.

2- فرهنگ از جمله “مأوا”ي هويت فرزندان و پروردگان خود است تا در آن ريشه بدوانند و جايگزين شوند و خود را بازشناسند. در فرهنگ ما شاهنامه نه‌تنها «کاخ بلند» زبان‌مان را «پي افکند» بلکه بيش از هر اثر ديگر ما را به زمان (تاريخ) و مکان (ايران) خودمان ‌پيوند زد. اين‌کتاب گذشته را به زمان «حال» شاعر باز رساند و آن‌گاه خود چون پديده‌اي “تاريخ‌دار” پياپي به زمان‌هاي آينده پيوست و تا امروز هر بار به گونه‌اي با زمان آمده ”هم‌روزگار” شد.

3- فردوسي خود گفته است و به پيروي از او کساني ديگر نيز که شاعر هيچ دستي در کاستن و افزودن داستان‌ها نداشته است.

گر از داستان يک ‌سخن کم بُدي

‌روان مرا جاي ماتم بُدي

ولي گزيدن و به هم پيوستن پاره‌اي از داستان‌ها و کنار گذاشتن يا نديده‌گرفتن پاره‌اي ديگر، دستکاري که هيچ، تدوين کتاب است از همان گام نخست.

ديگر آن‌که متن شاهکارهايي چون رستم و سهراب، مفاخرات رستم و اسفنديار و مانند اين‌ها -چنين کلامي- چيزي نيست که، نوشته يا نانوشته، درجايي موجود بوده باشد. اين که هست شعر بلند بي‌مانند و بازمانده نبوغي گران‌بار و سرشار است.

4- نگاهي به داستان‌هاي حماسي ديگر چون گرشاسب‌نامه، داراب‌نامه، کوش‌نامه، سمک عيار ارزش و حد فرهنگي حماسه‌هاي ادبي و عاميانه ما را نشان مي‌دهد. آن‌ها نيز مأخذي داشتند که اگر به دست شاعري بزرگ مي‌افتاد بي‌گمان امروز آثاري والاتر و ديگرتر مي‌داشتيم. (نظامي مثال خوبي است از داستان‌ها که او سروده است و ديگران که خواسته‌اند در همان ميدان جولاني بدهند.)

هرچند فردوسي مي‌گويد چيزي را درجايي دستکاري نکرده‌است، اما از برکت نبوغ او همه چيز در جهت کمال دگرگون شده است. روايت دبيرانه عوفي در جوامع‌الحکايات مثال و نمونه ديگري است. گذشته از تفاوت‌هاي نمايان ديگر، در اين‌جا تا افراسياب درخواست صلح مي‌کند، سياوش مي‌پذيرد. اما در شاهنامه، اوّل کاووس به سياوش فرمان مي‌دهد که اگر صلح خواستند بپذير و از جنگ بپرهيز و پسر فرمان پدر را به کار مي‌بندد.

بنابراين در روايت عوفي مي‌توان پنداشت که شاهزاده جوان، فريفته افراسياب مکّار، خودسرانه، پيماني با دشمن بسته است. ولي در روايت شاهنامه فرمان شاه و خواست خود هردو را برآورده است و در نتيجه تغيير رأي کاووس (که در روايت عوفي نيست) و فرمان تازه به فرزند که گروگان‌ها را بفرست تا بکشيم و کشور توران را ويران کن، همه اين‌ها پيمان‌شکني سياوش را محال و پناه‌بردن او به توران را توجيه مي‌کند. پيش پاي او راهي جز اين نمي‌ماند. در اين‌جا او بي‌گناه‌تر است.

5- شاهنامه از حضور شاعر لبريز و مالامال است: از راه و از برکت لحن کلام او که هميشه در پايگاهي والا و باشکوه سير مي‌کند، پروازي بلند دارد و ما را با خود مي‌برد، بي‌آن‌که فاصله، جدايي و بدتر از آن دوگانگي (ميان سراينده و خواننده يا شنونده) ايجاد کند. زيرا اين پرواز با وجود صلابت و اوجي که دارد به سبب سرشت صميمي زبان، خودماني است، خطابي درشت و استادانه- چون ناصر خسرو- ندارد، به فضل گران‌سنگ خاقاني و به آهنگ فاخر منوچهري نيست که در بهترين حال مانند پرچيني در ميانه راهي زيبا برپا کرده باشند تا شنونده براي رسيدن به گوينده ناچار از آن بگذرد. راه هموار است و حايلي در ميانه نيست.

6- گذشته از سادگي والاي زبان، رنج و شادي، مهر و کين، خشم و خون‌خواهي يا نيک و بد کسان، خواست‌ها و آرزوهاي آن‌ها، انساني و در عين بلندي و بلندپروازي- حتي در مورد پادشاهي چون کيخسرو- دريافتني، محسوس و آشناست و اين «آشنا» پيوسته با همدلي سراينده همراه است. از همان آغاز مي‌دانيم که نبرد پدر و پسر «يکي داستان است پرآب چشم» و در روايت سرگذشت اسفنديار شاعر هم‌زبان با بلبل «همي نالد از مرگ اسفنديار – ندارد جز از ناله زو يادگار» و هم‌چنين است گاه و بي‌گاه در سراسر کتاب تا آن نامه رستم فرخزاد به برادر. خواننده مانند سراينده با سرنوشت پهلوانان آشنا و با غم و شادي آن‌ها شريک است.

7- معمولاً شاهنامه را بيش‌تر از ديدگاه زبان و اثر آن در مليت، يا بهتر گفته شود، در هويت ايراني نگريسته‌اند. فردوسي خود نيز همين آگاهي را از کار بزرگ خود داشته است: پي‌افکندن کاخ بزرگ زبان با دست‌مايه «تاريخ» ايران. اما در اين ميان جان تازه‌اي که در روح ما دميد ناديده فردوسي … در شاهنامه جهان‌بيني ديگري طرح مي‌اندازد. آن «کاخ بلند» نظم فقط زبان گوياي داستان‌هاي کهن نيست، در تار و پود اين نقش رنگين طرحي است با بينشي تازه از هستي، از خدا، انسان، جهان، رفتار آدمي روياروي خدا و خويشتن خود و جهان …

8- انديشه فردوسي بنياني سه‌گانه دارد: آفريننده، آدمي، چرخ.

خداي شاهنامه خداي جان است و خرد، آفريننده نام (هر چيز «نام‌پذير») و جايگاه آن‌ها، «جهان و هر چه در او هست» و خود برتر از همه اين‌ها و برتر از انديشه آدمي؛ در رفتار با آفريدگان، خردمند، دانا و دادگر است نه جبّار و قهّار و خودکام يا حتي فقط «بخشنده و مهربان». هر کسي به سهم سزاوار خويش! جبر و قهر يا بخشش و مهرباني بي‌دليل کار چرخ «سرنوشت‌ساز» است نه خدا (هرچند که چرخ خود به فرمان او مي‌گردد و اين تناقض ميان خداي خردمند دادگر و بيدادِ گردش چرخ بي‌خرد، خود گفت‌وگوي ديگري است که در سوگ سياوش اشاره کوتاهي به آن شده است.)

9- و اما آدمي: يا به خرد (که برترين بخشايش ايزدي است) و داد و دانايي شناخته مي‌شود و يا به بي‌خردي، بيداد و ناداني؛ نه به ايمان و کفر مقدر و نوشته بر لوح محفوظ!

انسان شاهنامه مانند فريدون، سياوش و کيخسرو نه‌تنها در برابر خدا پاسخگوست، بلکه مسئول نيک و بد جهان نيز هست؛ به خلاف شريعت يا طريقت که درآن آدمي فقط پاسخگوي اعمال خود است در برابر حق.

بنده گناهکار اسلام، فريفته شيطان و «ظالم و جاهل» است. ولي تبهکاران شاهنامه يا مانند ضحّاک و افراسياب خود ديوگونه، اژدها و خشکسالي‌اند و جهان را تباه مي‌کنند يا مانند گرسيوز و کاوس و گشتاسب، فريفته دروغ و آز و مايه جنگ و کشتار، سامان اجتماع را به هم مي‌ريزند.

سياوش و کيخسرو يا فريدون «انسان کامل» شاهنامه‌اند. (سوگ سياوش، صص 43 و 238). نه در هدف يا شيوه پذيرش (که در شاهزاده با تسليم بود و در پادشاهان با نبرد) بلکه در نفس قبول شهادت سياوش و امام حسين(ع) همانندند. ولي انگيزه شهادت سياوش وفاداري به پيمان بود؛ پيماني کيهاني ميان آدمي و جهان که بي‌وفايي به آن مايه تباهي جهان و «گسسته‌شدن» پيمان‌شکن است در خود و انگيزه امام شيعيان اعتلاي امر الهي و خلافت حق.

ناپديدشدن کيخسرو به راهنمايي «سروش»، آن هم پس از پادشاهي و دادورزي و آبادي جهان، براي آن بود که فره ايزدي از وي نگريزد (آن‌چنان‌که از جمشيد گريخت) تا به «داور پاک» بپيوندد. اما فريدون پس از نجات جهان از ستم ضحاک تنها در آرزوي نيستي فرزندان برادرکُش خود (سلم و تور) است و بس و تا اين آرزو به دست منوچهر برآمد «فريدون بشد نام او ماند باز.اين انسان آرماني از وحدت وجود بي‌خبر و با حلاّج که خود را در خدا و خدا را در خود مي‌انگاشت بيگانه است. هم‌چنين با شمس‌الحق مولانا و پير مغان حافظ و عشقي که در نزد عارفان آغاز و انجام هر مراد است. ولي با وجود هر تفاوتي همگي آن‌ها نظرکرده عالم بالا و عنايت ايزدي چراغ راه‌شان بود:

به سعي خود نتوان برد پي به‌ گوهر مقصود

خيال باشد کاين کار بي‌حواله بر آيد

از اين ديدگاه هر چند سرنوشت آسماني «واصلان» همانند است، ولي سرگذشت زميني آنان يکي نيست. «کارگاه» سرگذشت پادشاهان و پهلوانان طبيعت و اجتماع است و خويشکاري آن‌ها پيروزي بر بدي و دادورزيدن. فريدن چون به پادشاهي رسيد به گرد جهان گشت و:

هر آن چيز کز راه بيداد بود

هر آن بوم و بر کان نه آباد بود

به نيکي فرو بست از او دست بد

چنان کز ره پادشاهان سزد

بياراست گيتي بسان بهشت

‌بجاي گيا سرو و گلبن بکشت

(شاهنامه، خالقي، دفتر يکم، ص 91)

به خلاف اين، «کارگاه» سرگذشت عارفان آسمان روح است (نه آفاق جهان) و آرزوشان وصول به حق و در نهايت تربيت ياران و ارشاد مريدان. در برابر کارنامه «آفاقي» سرآمدان شاهنامه اين بزرگان کارنامه‌اي «انفسي» دارند.

10- چرخ به نام‌ها و با مفهوم‌هاي فلک، زمان و زمانه، سپهر، جهان، روزگار، آسمان و سرنوشت… در شاهنامه مي‌آيد. اگر بخواهيم اين همه را به يک نام بناميم گمان مي‌کنم «چرخ» از همه رساتر و گوياتر باشد، چون هم به شکل سپهر و آسمان دايره‌وار است و گردنده، هم مانند زمان رونده است و هم آغاز و انجام ندارد. در هر زمان هر جاي آن در ميانه جاهاست و در گردش خود فارغ از انديشه سود و زيان اين و آن است، هر چند که با همين گردش سرنوشت همه را مي‌سازد.

در مرگ، شکست و پيروزي و رويدادهاي بزرگ سرنوشت، هميشه دست چرخ در کار است. در اين پيوند، انسان در فراز و فرود و گذرا و سپنجي است؛ با نيک و بد و شادي و رنج و حال‌هاي گوناگون. شاعر خود در برابر چرخ گردنده نمونه چنين انساني است؛ انسان درگير گردش چرخ سرنوشت‌ساز؛ مثلاً در پايان داستان اسکندر (شاهنامه، چاپ مسکو) آن‌گاه که در شکوه از پيري و بي‌مهري و بد روزگار مي‌گويد:

الا اي برآورده چرخ بلند

چه داري به پيري مرا مستمند …

اين رابطه دوسويه و رويارويي کار را به گفت‌وگوي انسان انديشنده هوشمند و برتري وي بر گردش بي‌اراده سپهر فرمان‌بردار مي‌کشاند. معناي زندگي و مرگ نيز در شاهنامه متفاوت است. در اين «قرآن عجم» از برکت نبوغ و هنر فردوسي تبلور متعالي بهترين جنبه‌هاي فرهنگ کهن ايراني امکان‌پذير شد و هستي پذيرفت.

11- در مورد فردوسي بايد به يک نکته اساسي ديگر هم توجه داشت: پس از اسلام به علت‌هايي که از جمله در «هويت ايراني و زبان فارسي» آمده، اسطوره‌هاي «تاريخي» ايران و اسرائيليات قرآن، خودآگاه و ناخودآگاه درهم‌ آميخته شد. اين امر از سويي به گذشته ما مجوسان «اهليت» اسلامي مي‌بخشيد و از سوي ديگر ويژگي قومي و هويت جداگانه ما را خدشه‌دار و آشفته مي‌کرد. فردوسي به خلاف طبري و ديگر مورخان ايراني و مسلمان اين کار را نکرد، گذشته ما را دست‌نخورده و جدا از عرب‌ها نگه داشت؛ تاريخ سنتي (يا سنت تاريخي) ما را در جايگاه خود و آن چنان‌که بود در نظر آورد. در نتيجه به فرهنگ گذشته ما (اسطوره، حماسه و تاريخ) دورنما و معنايي مخصوص به خود داد و منظره يگانه آن را در برابر چشم جان و دل ما ترسيم کرد. اين يکي از ديدگاه‌هاي آن جهان‌بيني فردوسي است که -مانند بينش خيام- با دريافت تمدن اسلامي، مثلاً آنگونه که در سعدي مي‌توان ديد، تفاوت دارد.در دين‌هاي وحداني، «تاريخ» با هبوط آدم از بهشت آغاز مي‌شود و در شاهنامه با پادشاهي کيومرث در کوه! هر تاريخي خاطره قومي خود را پديد مي‌آورد و هر خاطره‌اي هويت قومي خود را! کينه و دشمني خشکه‌مقدّسان با شاهنامه و حتّي با جنازه سراينده «رافضي» آن فقط به علت «مدح مجوسان و گبرکان» نيست. خواه بدانند يا نه، وجود آن جهان‌بيني در ايجاد اين کينه و دشمني بي‌اثر نيست.

12- شاهنامه يادگار دگرگونه گذشته است -نه گذشته «واقعي»- گذشته‌اي بازساخته و در نتيجه آرماني است؛ آگاهي بازگونه و «دلخواه» است، به يک معنا صورت آرزوي قومي است، «ناخودآگاهي» که اين گونه خود را برساخته و به «خودآگاهي» درآورده‌است. قوم ايراني تاريخش را به اين «صورت» به ياد مي‌آورد. اکنون که «صورت» تاريخ ما ديگرگون شده‌است و از گذشته آگاهي تازه‌اي داريم، خويشکاري کتاب چيست و چه نقش تازه‌اي بر صفحه ضمير ما مي‌افکند؟پاسخ به اين پرسش اساسي، حتي‌فهرست وار، بيش از گنجايش ‌اين يادداشت‌هاست (مقدمه‌اي بر رستم اسفنديار و سوگ سياوش کوششي در همين زمينه بود)، فقط مي‌توان اين را گفت که پاسخ را بايد در ويژگي‌هاي «فراتاريخي» شاهنامه جست که مانند هر شاهکار بزرگ هنري، هرچند سرچشمه در تاريخ زمان خود دارد ولي رودخانه‌اي است که سرزمين‌هاي آينده را بارور مي‌کند.

13- طرح کتاب در بخش تاريخي -ساسانيان- «تقويمي» است. رويدادها بنا بر تاريخ و پياپي به نظم کشيده شده‌اند، اما طرح بخشي از دوران اسطوره‌اي و همه دوران پهلواني بر بنياد قرينه‌سازي دوگانه‌اي است که در رويارويي دو بنياد هستي، نيکي و بدي مي‌گذرد که نخست فريدون و ضحاک دو تجسم آن‌اند و پس از آن ايرج در برابر برادرانش، سلم و تور! رستم و افراسياب -مانند دو ريل راه‌آهن- دو خطي هستند که داستان، با شتاب و درنگ، بر آن‌ها به پيش مي‌راند. نمونه‌هاي ديگر موازنه اين تنش و درگيري دوسويه را مي‌توان اين‌گونه بر شمرد: رستم و سهراب، کيخسرو و افراسياب، سياوش و سودابه، گودرز و پيران، فرنگيس و سودابه، سياوش و گرسيوز، سياوش و کاوس، گشتاسب و اسفنديار، رستم و اسفنديار… و سرانجام ايران و توران! نبرد دو کشور تحقق پايان‌ناپذير انسان و ديو، راستي و دروغ، نام و ننگ و زندگي و مرگ است. تاريخ ايران در فراز و نشيبي سخت ساخته مي‌شود و در گيروداري بدفرجام، با نامه رستم فرخزاد فرو مي‌ريزد.

منبع: روزنامه مردمسالاری

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.