بررسی ماهیت و مفهوم معنای زندگی

بررسی ماهیت و مفهوم معنای زندگیچهره های به نام فلسفی جهان تا به امروز تعاریف متعددی در خصوص این پرسش ارائه داده اند که چه چیز به این زندگی معنا و مفهوم می بخشد. البته ادبیات به کار رفته توسط آنها در پاسخ هایشان نوعا به این گونه نبوده است. مثلا ارسطو در قالب «کارکرد انسان»، آکویناس در چارچوب «منظرگاه زیبا» و کانت در حوزه «بالاترین خوبی» به پاسخگویی پرداخته اند. با این که این مفاهیم بر سرفصل های شادی و اخلاق نیز اثرگذار است، اما آشکارا در قالب چارچوب هایی ارائه شده که وجود بشر را معنادار نشان می دهد. با این که نمی توان منکر وجود تاریخچه بلندبالا و تحسین برانگیز تلاش برای یافتن معنای زندگی شد، اما باید اذعان کنیم که مطرح شدن این قضیه به عنوان یک حوزه مجزا در فلسفه تحلیلی تنها طی ۵۰ سال اخیر صورت پذیرفته است. جالب تر آن که تنها نیمه دوم این ۵۰ سال شاهد تعمیق حقیقی این حوزه بوده است.

همزمان با افول اثبات گرایی و منفعت گرایی در پی پایان جنگ های جهانی، تحقیق و تفحص های تحلیلی در باب مفاهیم غیرلذت جویانه ارزش که ریشه در قضاوت های غیرسنتی داشت، روند جدی تری را دنبال کرد. در حال حاضر نیز فلاسفه باید به تلاش خود برای عینیت بخشیدن به معنای زندگی به عنوان رشته و حوزه ای جداگانه ادامه داده و از رتبه بندی آن به عنوان حوزه ای کم اهمیت تر از دیگر دسته های نام آشناتر همچون سلامت فیزیکی، درستکاری یا عدالت خودداری کنند.

وقتی بحث معنای زندگی مطرح می شود، عموما دو سوال عمده به ذهن شنونده خطور می کند: «خب! معنای زندگی چیست؟!» و «در مورد چه چیز حرف می زنی؟!» ادبیات این حوزه را می توان برحسب این دو سوال تقسیم بندی کرد. در اینجا به سوال اول می پردازیم، یعنی بررسی ماهیت و مفهوم «معنای زندگی». البته بحث هایی که همین اواخر در باب معنای زندگی مطرح شده، بیشتر درصدد بوده است تمام شرایطی که موجب معنادار شدن زندگی می شود، در قالب یک تک اصل خلاصه کند.

● معنای «معنا» چیست؟

یک بخش از حوزه مربوط به معنای زندگی متشکل از تلاشی نظام مند در جهت تبیین این مطلب است که مردم وقتی در خصوص معنا و مفهوم زندگی می پرسند، واقعا چه هدفی را دنبال می کنند؟ در این قسمت می خواهیم به تفاسیر متعدد ارائه شده از معنای زندگی، اهمیت حیات و … بپردازیم. بخش اعظم افرادی که در باب معنای زندگی قلم می زنند، اساسا این حوزه را دارای ارزشی مثبت می انگارند که در زندگی فردی یک شخص متبلور می شود. ازاین رو تعداد افرادی که می گویند زندگی معنادار یک کیفیت خنثی است و آنچه در زندگی حائز بیشترین اهمیت است، معنای زندگی بیولوژیکی و فیزیکی گونه انسان هاست، بسیار ناچیز است. مردم عمدتا دوست دارند بدانند چه چیز در طول زمان به وجود انسان معنا می بخشد؛ مشخصه ای بخصوص که داشتن آن فی نفسه مطلوب است.

به نظر می رسد بحث پیرامون این که آیا زندگی خود حامل معناست، فارغ از تمایز بین زندگی یک فرد و زندگی یک گروه، چندان مورد توجه نبوده است. به عنوان مثال اندیشمندان بیشتر درصدد یافتن پاسخ برای این پرسش ها بوده اند که آیا زندگی یک فرد در بستر حیات فیزیولوژیکی وی معنا می یابد؟ یا مثلا «آیا دوست داشتن یک شخص می تواند بر معنادار بودن زندگی او تاثیر بگذارد؟»

اکثر ادبیات حوزه معنا براین نکته اتفاق نظر دارد؛ این امر که برخی دوره های زندگی افراد از دیگر مقاطع زمانی حیات شان معنادارتر است، تا حد زیادی امری نسبی است؛ همچنین است زندگی افرادی که نسبت به حیات دیگران، در کل پرمعنا و مفهوم تر است.

نکته: چه اهدافی با معنا در ارتباط است؟ برخی معتقدند اهداف مربوط به معنا اهدافی است که نه تنها دارای ارزش مثبت است، بلکه می تواند زندگی را منسجم کرده و آن را از سطح زندگی حیوانی اعتلا بخشد

توجه داشته باشید که می توان گفت با این که زندگی برخی افراد در مقایسه با دیگران از سطح معناداری کمتری برخوردار است یا حتی در قیاس با آنها به کلی بی معناست، اما باز هم مردم از نظر شرایط اخلاقی در سطح برابری به سر می برند. مثلا دیدگاه بر آیندنگر را در نظر بگیرید که معتقدان به آن به دنبال افزایش ظرفیت خود برای دستیابی به یک زندگی معنادار هستند. نظرگاه کانتی نیز قائل است که مردم در اعماق وجود خود ظرفیتی برای انتخاب گزینه های مستقل دارند که معنا طی آن تابعی برای نمود و بروز این ظرفیت محسوب می شود. نقش اخلاق در هر دو دیدگاه آن است که مردم را کمک می کند از زندگی خالی از معنای خود رهایی یابند.

● «معنای زندگی» چه چیز نیست؟

دیگر عنصر همه پذیر در حوزه «معنامندی» آن است که این مقوله از نظر مفهومی، متفاوت از شادی یا درستی قلمداد می شود. اول آن که وقتی می گوییم زندگی یک فرد معنادار است، به هیچ وجه به این معنا نیست که بگوییم او زندگی شادی داشته یا از لحاظ مالی متمکن است. زندگی در یک دنیای ساختگی مجازی ممکن است شاد باشد، اما نمی توان آن را مسیری برای نیل به معناداری برشمرد. از سوی دیگر می توان با قربانی کردن آسایش فردی ـ مثلا کمک رسانیدن به دیگران به قیمت از دست رفتن رفاه شخصی ـ در جاده رسیدن به «معناداری» گام برداشت. دوم آن که معنادار بودن زندگی یک فرد مترادف آن نیست که وی از لحاظ اخلاقی شخص کاملی است. به نظر می رسد راه هایی برای افزایش سطح معناداری زندگی وجود دارد که ارتباط خاصی هم با اخلاقیات ندارد، مثلا اکتشافات علمی. البته وقتی زندگی مان ناشاد یا فاقد عناصر اخلاقی باشد، آن گاه این زندگی به طور قطع و یقین بی معنی خواهد بود؛ بخصوص زمانی که به دیدگاه ارسطو مبنی بر مردود دانستن بی اخلاقی باور داشته باشیم. البته طرح این ایده به صورت فوق (یعنی قائل بودن به وجود رابطه ای ترکیبی بین آنها) با مترادف دانستن مقوله معنای زندگی با مفاهیم مربوط به اخلاق و آسایش فرسنگ ها فاصله دارد. نگارنده نیز خود این رابطه را منتفی می داند. نکته اینجاست که از لحاظ مفهومی آنچه زندگی را معنادار می کند، با آنچه به زندگی تمکن مالی می بخشد، متفاوت است.

اگر معنا در زندگی هم رتبه آسایش یا اخلاق نیست، پس این مقوله از چه سخن می گوید؟! تاکنون اجماع کاملی در این مساله بین اندیشمندان دیده نشده است. نیلسن معتقد است که زندگی معنادار زندگی ای است که فرد طی آن به اهداف ارزشمند دست می یابد. وولگنانت نیز حالت رضایت مندی از این تلاش را معلول زندگی بامعنا می داند. به نظر می رسد این تحلیل از قائل شدن تمایز بین مفهوم زندگی معنادار و زندگی اخلاق مدار عاجز باشد، چراکه ایجاد هم آیی بین کسب اهداف ارزشمند و رضایت مندی از این اقدام دشوار است. در اینجا شاید لازم باشد این مبحث را مورد بررسی قرار دهیم که چه اهدافی با معنا در ارتباط است. برخی معتقدند که اهداف مربوط به معنا اهدافی است که نه تنها دارای ارزش مثبت است، بلکه می تواند زندگی را منسجم کرده و آن را از سطح زندگی حیوانی اعتلا بخشد.

شاید این گونه به نظر برسد که توجه به هر یک از اهداف فوق نمی تواند این احتمال منطقی را مردود اعلام کند که معنا قادر است در اقدامات، تجارب، حالات و مناسبات خاص جلوه کند. مضاف بر آن تحلیل های مبتنی بر هدف مذکور به طور کامل چشم خود را روی برخی متون معروف حوزه معنا می بندد. به طور مثال گزارش وجودگرایانه ژان پل سارتر از معنا را در نظر بگیرید که وی طی آن اعلام می دارد معنا از هر آنچه فرد بخواهد تشکیل می شود یا مثلا قضیه شاه سیسیفوس یونانی که ریچارد تیلور معتقد بود این فرد تنها بواسطه برآورده کردن امیال و هوس هایش توانست به معنای زندگی دست یابد. اینها نمونه هایی است که با این که با معنای زندگی سروکار دارد، اما الزاما به حصول اهداف خاص یا تعالی روح نمی پردازد.

دایره المعارف فلسفی استنفورد
مترجم: محمدهادی کرامتی؛ روزنامه جام جم

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.