یادداشت ایتالو کالوینو درباره تشریح افکار میلان کوندرا با نگاهی به یکی از رمان هایش

ایرادهای کوندرامترجم: فرشید عطایی؛ روزنامه تهران امروز

مسئله بغرنج جهانی وجودی (اگزیستانسیالیستی) همچنین متضمن این است که با توجه به اینکه ما در آثار کوندرا با کشور چک واسلواکی سر و کار داریم، یک واقعیت را حتی برای دقیقه ای نمی توان فراموش کرد: جمع خجلت و بلاهت که یک زمانی به آن «تاریخ» می گفتند، ولی الان فقط می توان به آن گفت بدشانسی نکبت بارِ متولد شدن در یک کشور خاص به جای متولد شدن در یک کشور دیگر.

وقتی دوازده سالش بود، او ناگهان خود را تنها یافت. پدر «فرانتس» او را تنها گذاشته بود. پسرک ظنین بود که یک اتفاق جدی رخ داده است ولی مادرش با حرف های آرام و کسل کننده اش از وخامت آن آشفتگی می کاست تا پسرش ناراحتی ای را احساس نکند. روزی که پدرش آنها را ترک کرد، فرانتس و مادرش با هم به مرکز شهر رفتند و در حالی که داشتند از خانه خارج می شدند فرانتس متوجه شد که مادرش کفش هایش را لنگه به لنگه پوشیده است. از دیدن این صحنه گیج و متحیر شد: می خواست به مادرش بگوید که کفش هایش را اشتباهی پوشیده، ولی نگران بود که مادرش ناراحت شود. بنابراین در طول دو ساعتی که با هم در شهر قدم می زدند، مدام کفش های لنگه به لنگه مادرش را نگاه می کرد. آنجا بود که برای اولین بار معنای رنج بردن را در حد یک اشاره مبهم تجربه کرد.

این متن که برگرفته از «سبکی تحمل ناپذیر هستی» است، هنر داستان سرایی «میلان کوندرا» را به خوبی نشان می دهد، ملموس بودن و ظرافت آن و ما را به درک رازی نزدیک تر می کند که به واسطه آن (در جدیدترین رمانش)، لذت خواندن به طور مداوم دوباره روشن نگه داشته می شود. کوندرا در بین بسیاری از نویسندگان رمان، یک رمان نویس واقعی است به این معنی که داستان های شخصیت هایش، اولین علاقه او هستند. داستان های خصوصی، داستان هایی که فراتر از هر چیزی، داستان زوج ها هستند، داستان هایی پر از غرابت و شگفت انگیزی و غیرقابل پیش بینی بودن. شیوه داستان سرایی او به واسطه موج های پی در پی پیش می رود (بخش اعظم کنش داستانی در ۳۰ صفحه نخست رخ می دهد؛ داستان هنوز به اواسط نرسیده، نتیجه و فرجام داستان پیشاپیش اعلام می شود؛ تک تک داستان ها به صورت لایه به لایه تکمیل و روشن می شوند). او همچنین شیوه داستان سرایی خود را به واسطه انحراف از موضوع و اظهاراتی که یک مسئله شخصی را به مسئله ای جهانی تبدیل می کند، پیش می برد و ما در نتیجه آن، با داستانی روبه رو می شویم که متعلق به خودمان است و با آن همذات پنداری می کنیم. ولی این گسترش کلی داستان به جای اینکه جدیت اوضاع را بیشتر کند، به سان یک «فیلتر طنزآمیز» عمل می کند که از رقت باری اوضاع می کاهد. در میان خوانندگان آثار کوندرا دو دسته وجود دارد: یک دسته که بیشتر به اتفاقات جاری داستان توجه می کنند و دسته ای (من جزو همین دسته ام) که بیشتر به انحراف از موضوع و گریز زدن های او توجه می کنند. ولی همین گریز زد نهای او هم برای خود شان قصه ای می شوند. کوندرا، مانند استادان قرن هجدهمی اش، «استرن» و «دیدرو»، تاملات فی البداهه خود را تقریبا به خاطره نگاری افکار و حالت های روحی خود، تبدیل می کند.

مسئله بغرنج جهانی وجودی (اگزیستانسیالیستی) همچنین متضمن این است که با توجه به اینکه ما در آثار کوندرا با کشور چکسلواکی سر و کار داریم، یک واقعیت را حتی برای دقیقه ای نمی توان فراموش کرد: جمع خجلت و بلاهت که یک زمانی به آن «تاریخ» می گفتند، ولی الان فقط می توان به آن گفت بدشانسی نکبت بارِ متولد شدن در یک کشور خاص به جای متولد شدن در یک کشور دیگر. ولی کوندرا این قضیه را به شکل «مشکل» نشان نمی دهد، بلکه آن را صرفا یک پیچیدگی دیگر از ناسازگاری های زندگی می داند، آن جنبه وظیفه شناسانه و فاصله انداز را که بیدار کننده هر نوع ادبیات مظلومان و ستمدیدگان در درون ماست (که ثروتمندانِ نالایق باشیم)، حذف می کند و از آن طریق ما را درگیر یأس روزمره ناشی از رژیم های کمونیستی می کند و این کار را با تاثیرگذاری بیشتری انجام تا اینکه بخواهد آن را با متوسل شدن به روایت رقت بار، انجام بدهد.

هسته مرکزی این کتاب در حقیقتی نهفته است که سهل ولی گریز ناپذیر است: عمل کردن طبق تجربه، کار غیر ممکنی است چون هر موقعیتی که با آن رو در رو می شویم، منحصر به فرد است و برای اولین بار خودش را به ما نشان می دهد.

کوندرا این اصل متعارف اساسی را با عواقبی پیوند می زند که آنقدرها مستحکم و عینی نیست: سبکی زندگی برای او در این حقیقت نهفته است که اتفاقات فقط یک بار و به طور گذرا رخ می دهند و بنابراین گویی هرگز رخ نداده اند! در عوض «سنگینی» در «تکرار بی وقفه» یافت می شود: هر واقعیتی، اگر بدانیم که به طور بی وقفه و بی پایان تکرار می شود، به چیز ترسناکی تبدیل می شود. ولی (این اعتراض من است) اگر «تکرار بی وقفه» (که هرگز در مورد معنای احتمالی آن توافقی حاصل نشده)، به معنای بازگشت همان چیزهای تکراری است، یک زندگی منحصر به فرد و تکرار نشدنی دقیقا معادل زندگی ای است که به طور بی پایان تکرار می شود: هر عملی تا ابد برگشت ناپذیر و غیرقابل تغییر است. اگر «تکرار بی پایان» در عوض، تکرار ضرباهنگ ها، الگوها، ساختارها، خطوط رمزی سرنوشت است که برای متغیرهای کوچک بی نهایت، با جزئیات کامل جا و فضا باقی می گذارد، پس در این صورت می توان چیزهای ممکن و محتمل را مجموعه ای از نوسان های آماری دانست که در آن هر حادثه ای گزینه های بهتر یا بدتر را مستثنا نخواهد کرد و قطعیت و حتمیت هر حرکتی به سبکی خواهد انجامید.

سبکی زندگی برای کوندرا آن چیزی است که در تقابل با برگشت ناپذیری و تک صدایی انحصاری، قرار دارد: همان اندازه که در عشق، در سیاست.

در واقع، این رمان که به موضوع سبُکی اختصاص داده شده، فرا تر از هر موضوع دیگری با ما از فشار و محدودیت حرف می زند: مجموعه ای از قیدها و محدودیت های شخصی و عمومی که آدم ها را مثل تار عنکبوت احاطه می کند، و وزن و سنگینی خود را بر هر نوع رابطه ای که بین انسان ها برقرار است، اعمال می کند (این سنگینی حتی از آن روابطی که توماس آنها را گذرا می داند هم چشم پوشی نمی کند).

در بین داستان های موازی موجود در این رمان، برجسته ترین آن مربوط است به «سابینا» و «فرانتس». سابینا به عنوان نمایانگر سبکی و حامل معانی کتاب، نسبت به شخصیتی که با او مقایسه می شود؛ یعنی، «ترِزا»، متقاعد کننده تر است. (من می گویم ترزا موفق نمی شود برای توجیهِ تصمیمی که به اندازه تصمیمِ توماس خود ویرانگرانه است، از «وزن» لازم برخوردار باشد.) از طریق شخصیت سابیناست که سبکی به شکلِ یک «رودخانهء معنایی» نشان داده می شود، به این معنی که تداعی ها و تصویر ها و کلمات به شکل یک تار هستند که توافقِ عاشقانه اش با توماس بر اساسِ قرار داده می شود و توماس نمی تواند نمونه این همدستی در جرم را در وجود ترزا پیدا کند، یا سابینا در وجود فرانتس. فرانتس، دانشمند سوئیسی، یک روشنفکر مترقی غربی است؛ شخصی از اروپای شرقی او را با عینیتِ خنثی و بی احساس نژادشناسی می بیند که مراسم ساکنان دو نقطه مقابل بر روی کره زمین را بررسی می کند. سرگیجه ناشی از بلاتکلیفی که شور و حرارت چپگرایانه بیست سال گذشته را زنده نگه داشته، توسط کوندرا با نهایت دقتی که با موضوعی به این پیچیدگی سازگار باشد، نشان داده شده است: «دیکتاتوری پرولتاریا یا دموکراسی؟ رد کردن جامعه مصرف گرا یا تقاضا برای قدرت تولید بیشتر؟ گیوتین یا پایانی بر حکم اعدام؟ همه اینها فراتر از موضوع است.» طبق نظر کوندرا، ویژگی مشخصه چپی های غربی چیزی است که او آن را «راهپیمایی بزرگ» می نامد که با همان ابهام در اهداف و عواطف، پیش می رود: دیروز جو ضد اشغال ویتنام توسط آمریکایی ها بود، امروز، ضد اشغال کامبوج توسط ویتنامی ها؛ دیروز به نفع کوبا، فردا ضد کوبا؛ و البته همیشه ضد آمریکا. بعضی وقت ها بر ضد قتل عام ها و بعضی وقت ها در حمایت از برخی قتل عام ها؛ اروپا همچنان به پیش می رود و برای آنکه از حوادث عقب نمانَد و هیچ یک از آنها را از قلم نیندازد، گام هایش سریع تر و سریع تر می شود، تا اینکه سرانجام «راهپیمایی بزرگ» به جمعیتی از مردم تبدیل می شود که به تاخت می تازند و سکو هم هی کوچک و کوچک تر می شود تا اینکه یک روز به یک نقطه بی ابعاد محض تبدیل می شود.

مطابق با اجبارهای مشقت بار ناشی از حس وظیفه شناسی فرانتس، کوندرا ما را به آستانه هیولایی ترین جهنمی می برد که در آن انتزاعات ایدئولوژیکی به واقعیت تبدیل می شوند (کامبوج) و در صفحات کتابش یک راهپیمایی انسان دوستانه بین المللی را توصیف می کند که شاهکاری در زمینه طنز سیاسی است. در منتها الیه نقطه مقابل فرانتس، سابینا، به موجبِ ذهن روشنی که دارد، به سان سخنگوی نویسنده عمل می کند، و بین تجربه اش از زندگی در یک جامعه کمونیستی که در آن بزرگ شد و تجربه اش از زندگی در غرب، مقایسه و تقابل و توازن ایجاد می کند. یکی از شالوده های مهم این مقایسه ها، مقولة «کیچ»(بی محتوایی و ابتذال)است. کوندرا مقوله کیچ را در مفهوم بازنمایی تهذیب کننده «ویکتوریایی» که تلخی اش گرفته شده، مورد کند و کاو قرار می دهد و طبیعتا «واقع گرایی جامعه شناختی» و تبلیغات سیاسی را نقاب ریاکارانه تمامی وحشت ها می داند. سابینا که زندگی اش در ایالات متحده تثبیت شده و نیویورک را به خاطر «زیبایی های غیرعمدی» و «زیبایی از سر خطا» دوست دارد، وقتی می بیند کیچ آمریکایی (یک جور تبلیغات کوکا کولاگونه) ظاهر می شود و او را به یاد تصاویر تابناک فضیلت و سلامت که او در زیر سایه آنها بزرگ شد، می اندازد، دستخوش خشم می شود. ولی کوندرا به درستی تصریح می کند:

کیچ برای همه سیاستمدار ها و همه احزاب و جنبش های سیاسی،کمال مطلوب در زیبایی شناسی است… آن عده از ما که در جامعه ای زندگی می کنیم که گرایش های سیاسی گوناگون با هم همزیستی مسالمت آمیز دارند و برای تاثیرگذاری، با هم رقابت می کنند و عملکرد یکدیگر را لغو یا محدود می کنند، می توانیم کمابیش از تفتیش عقاید کیچ فرار کنیم ولی هر وقت که فقط یک جنبش سیاسی، قدرت را قبضه می کند، ما خود مان را در قلمروِ کیچِ تمامیت خواه می بینیم.

گامی که برای برداشتن باقی می ماند این است که وقتی خودمان را از تمامیت خواهی کیچ نجات دادیم، خودمان را از ترس ناشی از آن رها کنیم و بتوانیم آن را عنصری در میان عناصر دیگر ببینیم، تصویری که به سرعت، قدرت اسرارآمیز خود را از دست می دهد و فقط رنگ گذر زمان، گواهی بر میان مایگی و یا ساده لوحی دیروز را به خود می گیرد. این اتفاقی است که از نظر من دارد برای سابینا رخ می دهد؛ کسی که ما در داستانش می توانیم مسیر معنوی سازش با دنیا را شناسایی کنیم. سابینا وقتی در برابر منظره ای قرار می گیرد که در آن خانه ای تخته کوب با پنجره های روشن در یک زمین چمن قرار دارد (معمولا بهشت آمریکایی با چنین تصاویری نشان داده می شود!)، از یک ادراک عاطفی شگفت زده می شود. چیزی باقی نمی ماند، جز اینکه به این نتیجه برسد که: «مهم نیست که ما چقدر کیچ را مردود می شماریم، چون کیچ، بخشی لازم و مکمل برای وجود و شرایط انسان است.»

یک نتیجه گیری غم انگیزتر، مربوط به داستان ترزا و توماس است؛ ولی در اینجا به واسطه مرگ یک سگ و نابودی خویشتن آنها در یک مکان گمشده در کشور، همه چیز تقریبا جذب چرخه طبیعت می شود، جذب ایده ای از جهان که نه تنها انسان را در مرکز خود ندارد، بلکه مطلقا برای انسان ساخته نشده است.

ایراد من به کوندرا دو جنبه دارد: یکی اصطلاح شناختی و یکی متافیزیکی. ایراد اصطلاح شناختی در مورد مقوله کیچ در کیچ است که کوندرا از میان معانی زیاد آن، فقط یک معنی را مد نظر قرار می دهد. ولی کیچی که ادعا می کند بی پرواترین و «نفرین شده»ترین روشنفکری را با آثار و عواقب سطحی و کسل کننده ارائه می کند، نیز بخشی از بدسلیقگی فرهنگ عامه است. در واقع، این یکی خطرش از آن کمتر است، ولی باید آن را لحاظ کنیم تا از باور کردنِ آن به عنوان یک پادزهر، پرهیز کنیم.

ایراد متافیزیکی فراتر از ایراد اصطلاح شناختی است. این ایراد دربارة «توافقِ مطلق با هستی» است؛ دیدگاهی که از نظر کوندرا شالوده و اساسِ کیچ به عنوان یک کمال مطلوب در زیبایی شناسی است. «مرزِ جداکنندة آنهایی که در مورد هستی آنگونه که به انسان اعطا شده (مهم نیست چگونه یا توسط چه کسی)، دچار شک و تردید می شوند با آنهایی که هستی را بی قید و شرط می پذیرند»، در این واقعیت نهفته است که اعتقاد مربوطه توهمِ دنیایی را تحمیل می کند که در آن چیزی به اسم اجابت مزاج وجود ندارد، چون، طبق نظر کوندرا، مدفوع منفی بینی متافیزیکی مطلق است. ایرادی که من وارد می کنم این است که برای یک سری از افراد و برای افراد دچارِ یبوست (من به یکی از این دو طبقه تعلق دارم، هرچند مشخص نخواهم کرد کدام!)، اجابت مزاج یکی از بزرگ ترین نشانه های سخاوتمندیِ عالم هستی است.

از اینجا چند عواقب اساسی مشتق می شود. برای آنکه یا در احساسات مبهم یک رستگاری جهانی نیفتیم (این احساسات مبهم نهایتا به ایجاد دولت های پلیس مدار هیولایی یا شبه شورشی های همگانی و آتشی مزاج که در اطاعتی بزدلانه و گوسفند گونه تجزیه شده اند، می انجامد)، لازم است بفهمیم اوضاع چگونه است، هم در قلمرو چیز های بزرگ (که جنگیدنِ با آن بی فایده است) و هم در قلمروِ چیز های کوچک که می توانیم به اراده خودمان آنها را اصلاح کنیم. به اعتقاد من، مقدار مشخصی توافق با عالم هستی ضروری است دقیقا به این علت که با کیچی که کوندرا به درستی از آن متنفر است، ناسازگار و مغایر است.

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.